این روزها واقعا دلمان برای خودمان هم تنگ نمی شود،اصلا حوصله دل تنگی رانداریم،این روزها برای دیدن شخص خودما هم باید پروتکل بهداشت را رعایت کنیم،که نمی کنیم،دومتری خودم بایستم وبا خودم حال واحوال کنم از خودم هم باید دور دور باشم ،ان یکی خودم هم نباید نزدیک خودم باشد،که هست که هستیم،دنیای غریبی است […]

این روزها واقعا دلمان برای خودمان هم تنگ نمی شود،اصلا حوصله دل تنگی رانداریم،این روزها برای دیدن شخص خودما هم باید پروتکل بهداشت را رعایت کنیم،که نمی کنیم،دومتری خودم بایستم وبا خودم حال واحوال کنم از خودم هم باید دور دور باشم ،ان یکی خودم هم نباید نزدیک خودم باشد،که هست که هستیم،دنیای غریبی است چه برسر آدمیزاد سرکش مغرور آمده است،،امروز که در خیابان راه میرفتم،دیدم آدم ها سایه ندارند،من هم سایه ام نبود،مجبور شدم به گوشی سایه ام زنگ بزنم گفت که دارد پروتکل بهداشت را رعایت میکند ،گفت روزی بودکه ادم ها از سایه خودشان میترسیدند این روزها سایه ها از ادم های خودشان می ترسند،بنابراین آدم ها میبایست بدون سایه درشهر حرکت کنند،سایه ام میگفت بی زحمت ازداروخانه شهر برای من هم ماسک و دستکش والکل بگیر،داروخانه های شهر ماسک نداشتند،وادم ها برای خرید ماسک درداروخانه ها نبودند،سایه همسایه گفت ،داستان ماسک ها سرنوشت داستان ارزاق را به خود گرفته است،هست ،همه چیز موجود،اما …..،تنها آزمایشگاه شهر شلوغ بود،پریان دریایی برای تست کرونا در صف بودند،آدمکها آن سوی تر با تمسخر لبخند میزدند،ادمکی سرفه ای کرد،آدمکهای دیگر گریختند،.ادمکی درمصاحبه تلویزیونی میگفت برای سلامت،برای زنده ماندن وبرای ماندن باید ماسک زد،ادمک خودش هم ماسک نداشت،دمدمای غروب صدای بوق های ماشین وکل زدنهای پی درپی جماعتی خیابان شهر را پر کرده بود،همه آدمکها درهم می لولیدند،عروس درحال رقص با داماد سرفه ای میکرد خشک،ادمکی سرفه کرد،آدمکها سرفه کردند،فردا روزنامه ای نوشت دریک عروسی چهل نفر براثر……. . ..وادمکهای دیگر غصه خوردند،زیرلب چیزکی زمزمه کردند،وباز روز از نوع ،کارت عروسی بعد توزیع گردید…این روزها مصالح فروش شهر اهک برای ساختمان را نمی فروشد،وخیلی محترمانه احتکار میکند،آرام به کسی می گوید که درآینده نه چندان دور قیمت اهک چند برابر میشود، نگاهم به قاب عکسهای روی دیوار اتاقم می افتد،عکسها همه ماسک زده بودندو بوی الکل میدادند،،من ماسک نداشتم،صدای غرغرشان بلند شد،از فردا قاب های من عکس نداشت ودر نامه ای نوشته بودند که به ناکجا آباد میروند،گاهی آدمکهای ماسکی در گوشه گوشه های شهر سرک میکشند،ماسک های سفید،سیاه،قرمز، جالب است برای نفس کشیدن هم، چشم وهم چشمی…. .روزی روزگاری نه چندان دور ونه چندان نزدیک ،درپس ماسکهایی ازجنس …، ادم ها وادمکها گم میشدند،دلمان برایشان تنگ نمی شدخودبخوان حدیث مفصل ازاین مجمل،،بگذریم ،ماسکها خود حدیث هزار من کاغذند،واما..،این روزها واین روزگار چقدر دلمان میخواهدکه آدمها در پس ماسکهای سفید پارچه ای قرار بگیرند،ماسکهایی از جنس زندگی،ازجنس عشق،بودن،ماندن،لبخندها درپشت ماسکها ی زندگی چقدر زیباست.در پس این ماسکها دلمان برای خودمان نیزتنگ میشود.

  • نویسنده : حسن مختارزاده
  • منبع خبر : نصیر بوشهر