نصیربوشهر – زهرا جوهری:   تکرار و روزمرگی سخت کلافه ام کرده بود و پدیده صبح را شروعی دوباره برای سگ دو زدن و اجبار به انجام وظایف خود می دیدم و بدتر از آن به خاطر وقوع جنگ و داشتن نگاهی معمولی به امورات و اطراف ، خدایی را می‌دیدم که زمین را با […]

نصیربوشهر – زهرا جوهری:

 

تکرار و روزمرگی سخت کلافه ام کرده بود و پدیده صبح را شروعی دوباره برای سگ دو زدن و اجبار به انجام وظایف خود می دیدم و بدتر از آن به خاطر وقوع جنگ و داشتن نگاهی معمولی به امورات و اطراف ، خدایی را می‌دیدم که زمین را با قوانین مشخصی آفریده و سپس آن را رها نموده است و همین موجب اندوه و دلزدگیم می شد. همیشه و در همه حال از خودم می پرسیدم که چرا به دنیا آمده ام و فرضیه ی داشتن شغل و موفقیت و خانه و مادر بودن و پدر شدن به تنهایی، اقناعم نمی کرد .از خدایی که ما را به هم سپرده و خود رهایمان کرده بود ؛ دور و درونی غم زده با خنده هایی ظاهری و بی‌هویت داشتم. اما همین کنجکاوی و سوال ، مرا به جستجو و تفحص در افکار دیگران و مطالعه واداشت لیک هرچه جستجو می کردم ؛ چیزی که آرام و قرارم بدهد را نمی یافتم تا اینکه در لحظه‌ای مبارک و میمون جمله‌ای را از پیری خردمند دیدم …. دخترم آهسته گام بردار و جهان پیرامونت را با دقت بنگر… نمی دانم چه شد که همین جمله به دلم نشست و من سرعت و شتاب زدگی را به کنار گذاشتم و آهسته آهسته قدم زدن و کنجکاوی نسبت به اطرافم را آغاز نمودم .

برای نخستین بار دنیا را متفاوت از آنچه بود؛ دیدم و به یکباره و در میانسالی ،کودکی شش ساله شدم که از نو متولد شده بود و دیدن و امتحان کردن و تجربه ی دنیا ،لحظاتش را به هیجان و زیبایی بدل نمود.

به آغاز روز و شروع پر سر و صدای گنجشکان و پرستو ها خیره ماندم و با مشاهده ی خورشید ، نور، از روزنه های پوست و گوشتم به قلبم راه یافت و قطرات باران و وضوی با نور، تیرگی و تردید را از جانم شست .

خوب که به جهان و مردم و طبیعت ، نگریستم آن را عجیب و خیال انگیز یافتم و ناخودآگاه دلم به خالق آن هوش و نبوغ وصل شد و با همین اتصال صاحب هویت ، شدم و حضور دائمی خداوند را در همه چیز و همه حال حس نمودم .

با مشاهده و درک شگفت انگیزی طبیعت و احساس جریان زنده ی زندگی ،تکرار و روزمرگی از وجودم رفت و در شادی کودکانه ای ، برای اولین بار به زندگی سلام کردم.

زهرا جوهری

۱۴۰۰/۹

  • منبع خبر : نصیر بوشهر