*خاطرات تلخ بجا مانده از لیمر* قسمت۱ ✍️پروین گلستانیان. ظلم آباد تقدیم به بابای عباسی ( شاد روان ناخدا عباس ملاح زاده ) ناخدا عباس طبق عادت همیشگی زیر شلو‌اری راه راهش را داخل جورابش کرد و پاتلونش روی آن پوشید و جووتی دانلاپ را که جفت شده بود بپا کرد و بسم‌الله گفت و […]

*خاطرات تلخ بجا مانده از لیمر*
قسمت۱

✍️پروین گلستانیان. ظلم آباد

تقدیم به بابای عباسی ( شاد روان ناخدا عباس ملاح زاده )
ناخدا عباس طبق عادت همیشگی زیر شلو‌اری راه راهش را داخل جورابش کرد و پاتلونش روی آن پوشید و جووتی دانلاپ را که جفت شده بود بپا کرد و بسم‌الله گفت و آماده رفتن شد .
خاتون زیر لب چهار قولی خواند و فیتی روی ناخدا کرد و کاسه آبی پشتش ریخت و او را به خدا سپرد و راهی سفر کرد .
ناخدا رهپا با قدم های بلند و کشیده خودش را به اسکله رساند جاشوها در حال بار زدن بودن خن جهاز پر شده بود و بقیه هم روی سطحه(عرشه ) لنج قرار دادند ، تعدادی موزیری هم با آن ها همسفر بودن ناخدا تاکید کرد که روی بارها را با تلوار خوب بپوشانند و دور تا دورش طناب پیچ کنند تا خرابی به بار نیاورد .
نمکو آخرین خرید ماچله را با حمال آورد و داخل قماره جا داد .
میش احمد چند تکه زغال توی منقل گذاشت گلن نفتی را برداشت شره ای نفت ریخت و چبریتی زد و تنوره رو سر تش مستقر کرد تا حسابی گر بگیره ، آب قیلون را تازه کرد و یه مشت تنباکو خش کرده توی سر قیلون چپاند و خیس کرد و تکیه منقل داد .
ناخدا عباس قوطی تنباکویی کوچکی را از جیب پاتلونش در آورد و با دو انگشت خیلی فرز و ماهرانه کر لنجش جاسازی کرد و رفت طرف موتور جهاز ، هوا خوار بود و آسمون کاملا صاف و بدون ابر ، بسم‌الله گفت و موتور لنج را چالو کرد و آروم آروم از بین جهازها رد شد و بندر را پشت سر گذاشت .
جهاز که راه افتاد میش احمد با خیال راحت با انبر خورنگ تشی برداشت رو سر قیلون قرار داد و هوفی توی نی قیلون کرد دو تا پک محکم زد ، بوی قیلون که بلند شد سر و کله نمکو و ماشو پیدا شد طبق معمول نمکو گیر ارنک بازی و سر به سر ماشو بود ، ماشو هم کم نمی آورد به نمکو گفت : سی صورتت کردی مثل شیطونک پشت پته میمونه . نمکو جوابش داد اوغلیوه نریز دلمو هم زدی . میش احمد نی قیلون اش تکون داد و گفت یا الله نمکو برو او داغکی سی ظهر درست کن دست از سر ماشو بردار.
چشمان سبز ناخدا خیره شده بود به دریای آبی که با برخورد لنج با آب دریا امواج مثل دامن چین چین پیرهن قری روی آب سر می خورد و نقاش هستی عظمت خود را به رخ می کشید ، چند ساعتی از خروجی لنج از اسکله نگذشته بود که انبوهی پلیسوک به طرف ساحل در حال پرواز بودن ناخدا عباس با دیدن این منظره به دلش بد افتاد و گفت : به گمونم طیفون تو راهه .
نمکو چبریتی زد و فتیله ی چراغ سه فتیله ای را روشن کرد و مشغول طباخی شد ماشو اومد رو سرش گفت دال عدس به فریادم برس نمکو تند وتیزش کن .
جهاز هم چنان دل آب را می شکافت و به جلو می رفت آسمان آبی یکباره به توده ای از ابر سیاه تبدیل شد خورشید کاملا ناپدید شد و کوچکترین اثری از او باقی نماند ابرها همدیگر را جذب کرده بودن و هر لحظه محکم و محکم تر می شدن صدای غر و طراق تمام بستر دریا را پوشانده بود ، لنج های چوبی که از اسکله هم سنگار شده بودن تعادل خود را از دست داده بودن و هیا کمک آن ها بلند شده بود ، باد با تمام قدرت خود امواج را به بالا پرت می کرد و لنج ها مثل پر کاه اسیر امواج شده بودند و تعادل خود را از دست داده بودند و هر دفعه به مانعی برخورد می‌کردند. ناخدا غاره می داد و از جاشوها خواست که آب کشتی را خالی کنند و بارها را به دریا بریزند ، لیمر کار خودش را با جهاز کرده بود و از چند جا سوراخ شده بود و چیزی به غرق شدن نمانده بود بارون دهن مشکی و تغرگ همه را از پای در آورده بود کلی از بار کشتی به دریا سپرده شد ولی لنج همین طور به طرف پایین کشیده می شد .
نمکو یه مرتبه چوت کرد یاد چند روز پیش توی محل افتاد که بچه های محل توی میدون جمع شده بودن و تدارک گلی را برای آمدن بارون می دیدن ، یک گونی بزرگ برای رو دوشش که بالای آن را یک گردی سوراخ کردن و یک پاکت بزرگ میوه که جای دو چشم را در آوردن برای
روی سرش و یک زنبیل حصیری هم برای تحفه هاش یه بچه ی لاق درازی هم انتخاب کردن و گلی شد و در خونه ها رفتن و می خوندن .
گلی ما جهونن امشو صبا بارونه
صاحب خونه معمولا گندمی یا جو و آذوقه ای درون زنبیل می گذاشت اگر خیلی هم لوتی بود پول می داد و همه بچه ها با هم یکصدا می خوندن خونه گچی پر همه چی ولی اگر گدا بازی در می آورد داد می زدن خونه گدا هیچی ندا و باز شروع می کردن .

 

 

◀️ *عضویت در کانال تلگرامی نصیر*

👇👇👇

  • منبع خبر : نصیر بوشهر انلاین