تو خیابان نواب تصادف شده بود . دم دمای غروب با عجله از کنار جمعیتی که دور مرد موتور سوار جمع شده بودند در حال گذر بودم که یکهو با تنه به کسی که از جلو می آمد برخورد کردم. داشتم از مردی که با قیافه ژولیده موهای بلندش را از پشت سر بسته بود عذر […]

تو خیابان نواب تصادف شده بود . دم دمای غروب با عجله از کنار جمعیتی که دور مرد موتور سوار جمع شده بودند در حال گذر بودم که یکهو با تنه به کسی که از جلو می آمد برخورد کردم. داشتم از مردی که با قیافه ژولیده موهای بلندش را از پشت سر بسته بود عذر خواهی می کردم که قیافه اش به نظرم آشنا آمد. کمی که دقت کردم شناختمش. امین بود. دوست و همکلاسی دوران دبیرستانم . طولی نکشید که او هم مرا شناخت، همدیگر را در آغوش کشیدیم. گفت : می بینی؛ عجب صحنه تلخی، بیچاره موتور سوار فکر کنم تموم کرد!!
گفتم : — این حرف را نزن ، ان شاالله که اورژانس بموقع می رسد، او که می خواست مرد موتور سوار را ببیند، به داخل جمعیت رفت. با عجله دستش را کشیدم و صحنه را ترک کردیم
قدم زنان مشغول صحبت شدیم ، هنوز چند متری راه نرفته بودیم که پیشنهاد کرد به کافه ی آنطرف خیابان برویم تا گلویی تازه کنیم و هم راحت تر صحبت کنیم
–من هم قبول کردم
گارسون که امد، من سفارش چای قند پهلو دادم، او قهوه” تلخ”، از قیافه اش می شد فهمید که حال و روز خوبی ندارد
— پرسیدم : چرا این قدر به هم ریخته ای؟ این قیافه چیه برای خودت ساختی؟
اهی کشید و گفت: چی بگم ناصر جون، یاد قدیما بخیر، چقدر سرخوش بودیم ، نه غمی نه غصه ای. نزاشتم حرفش را تمام کند که گفتم؛ راستی چند وقته ندیدمت ؟
–گفت : فکر کنم ۸ سالی باشه،
— بعد پرسید : کارو بارت چطوره ؟شنیدم وکیل شدی؟
آره وکیل پایه ۱ دادگستری هستم، کارو بارم هم هی بد نیست
–با بی حوصلگی گفتم خب بگو ببینم چه مرگته پسر؟
— در حالی که فنجان قهوه را در نعلبکی تکان می داد گفت: از کجابرات بگم ناصر جون، انگار از زمین و زمان داره برام بد می باره، مادرم و که یادت میاد ؟ بیچاره یمدت می گفت دهنم مزه ” تلخ ” میده ، مثل اینکه زهر ریخته باشند توی حلقم، منم مدام بهش می گفتم :
— مادر من ، اینا که می گی توی سن شما طبیعیه، از بس یک جا نشستی و جایی نمیری اینجوری شدی، روز بروز لاغر و ضعیف تر شد تا اینکه درد امانش و برید، مجبور شدیم تو بیمارستان بستریش کنیم، دکترش بعد کلی آزمایش و معاینه گفت: سرطان مری داره. دیگه از بیمارستان به خانه بر نگشت، تا همین چند وقت پیش که عمرش و داد به شما. امروز مراسم چهلمش رو دادیم.جای خالیش و خیلی احساس می کنم.
— با ناراحتی گفتم : نور به قبرش بباره . چه زن نازنینی بود!
— خواستم بحث را عوض کنم؟ پرسیدم: راستی نگفتی کجا ساکنی؟
دوباره فنجان را چرخاند و گفت: بهتره چیزی نگم،
اخه اگه بگم شما را هم ناراحت می کنم .
من که خیلی کنجکاو شده بودم گفتم : – بگو دیگه ناسلامتی رفیق قدیمی هستیما.
— گفت: حالا که خودت می خوای بدونی باشه .بعد از ان ورشکستگی “تلخ “، که خریت کردم، خونه تو سعادت آباد م و فروختم، تبدیل به دلار کردم، و از شانس بدم قیمت دلار کشید پایین، کلی متضرر شدم. فعلا که اجاره نشین منطقه۱۳ هستم. یک آلونک تک خوابه.
— گفتم: عجب ! حالا می خوای چکار کنی ؟
والله خودمم نمی دونم ، تو این اوضاع اقتصادی که هر روز بدتر از روز قبل هست، با دست خالی چکار می تونم بکنم ، دیگه اصلا شوق و ذوقی به زندگی ندارم، هرروزم ” تلخ تر” از روز قبله ، با این وضعیت جز تحمل چه میشه کرد.
— از حرف هاش دلم گرفت، ولی می دانستم که حقیقت را می گوید. هوای کافه نفسم را بند می اورد، بلند شدم، به اطراف نظری انداختم، نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
— از دیدنت خیلی خوشحال شدم. ان شاالله بازم همدیگر را ببینیم .
— با دلخوری گفت: چی شد؟کجا با این عجله ؟
–گفتم: کمی کار دارم ، باید سر وقت برسم، قراره با چند نفر خیر صحبت کنم تا بلکه کام “تلخ” خانواده های زندانی های جرائم غیر عمد را شیرین کنیم. راستی یادت باشه یکی از مشکلات ما ادما این است که از شادی های کوچیک زندگیمان لذت نمی بریم . قدر داشته هامان را نمی دانیم ، مدام در حسرت گذشته بسر می بریم. افسرده و غمگینیم، البته می دونم دلایل برای غصه خوردن هم زیاد داریم ، “تلخی” پشت “تلخی” از زلزله و سیل گرفته تا ملخ و قیمت بنزین و….
ولی چه میشه کرد. باید ساخت.زندگی ادامه داره.
–گفت: آره همینطوره که می گی.
بعد دست هم را فشردیم و خدا حافظی کردیم. همانطور که به ساعت روی مچم نگاه می کردم و دور می شدم امین بلند من را صدا زد و گفت : ناصر جون تا می تونی از” تلخی” ها فاصله بگیر وگرنه دیدی یک دفعه گریبانت را گرفتند، مواظب باش که اگه گرفتند دیگه ول کن معامله نیستند

  • نویسنده : سهیلا شعبانی
  • منبع خبر : نصیر بوشهر