بله مهربان مادر جهاز که چه عرض کنم.غرابم غرق شده بود.اون غرابی که پناه من و همدم تنهایی من.مسلم هرچه بود مملو از عشق و عاطفه بود.ما و مسلم هامیوه عشق و عاطفه از دامن پرمهر شما مادران چیده ایم.من این کلمه جهاز قبلا هم از زبان شما شنیده بودم.زمانی که الفبای فارسی به من […]

بله مهربان مادر جهاز که چه عرض کنم.غرابم غرق شده بود.اون غرابی که پناه من و همدم تنهایی من.مسلم هرچه بود مملو از عشق و عاطفه بود.ما و مسلم هامیوه عشق و عاطفه از دامن پرمهر شما مادران چیده ایم.من این کلمه جهاز قبلا هم از زبان شما شنیده بودم.زمانی که الفبای فارسی به من یاد میدادید.نوشتن الف خوب یاد گرفته بودم ولی به حرف (ب) که رسیدم مشکل داشتم.بعد از اینکه حرف (ب) نوشتم به من گفتی اینکه مثل جهاز است و لبخند زدی.بارها برایم حروف را تمرین کردید تا معنی مهر و محبت را یاد بگیرم.بعد از مدتی تو دیگر وقت نداشتی که مرا درس بدهی و مجبور شدی برایم معلم سرخانه بگیری.معلمی که شبانه ده شاهی میگرفت و مرا درس میداد.تمام کارهای شما مادران گرامی برای این است که ما یاد بگیریم که چگونه با مردم زندگی کنیم و به مردم عشق بورزیم تا شاید روزی فرا رسد که دیگران ما را فراموش نکنند.اما متاسفانه در دنیای ما اینگونه نیست.خلاصه چند روز بدون مسلم سپری کردم.مهمان دیگر وارد شد.این مهمان پدر بزرگ بود.کت و شلوار سفید از جنس لاس(نوعی پارچه) بر تن،کلاه لگنی بر سر و کفش سفید انگلیسی پاپوشش بود.از دیدن این پیرمرد مهربان بزرگ خانواده همگی خوشحال شدند ولی من بیش از دیگران احساس شادمانی کردیم.خود شما هم میدانید این پیرمرد نازنین برای من چه پشتوانه ی محکمی بود.او یک ماه از من دور بود.شاید از شر من و چک و چونه هایی که میزدم راحت بود.پیرمرد چشمش به کلاه من افتاد و اخم هایش در صورتش نمایان شد و گفت: بوا ممرضا این چه کُلَه ای است سرت نهادی؟ گلالت چه شد؟ به خودم گفتم گلالم محفوظ محفوظ. فعلا توی گاو صندوق است.سوغاتی های پدربزرگ هم جالب بود.هردم از این باغ بری میرسد.ملاسی (حلب) رطب حاجی آقا هم بوی بوشهر میداد.پدر بزرگ هرکجا میخواست برود مرا با خودش میبرد.او حوصله ی راه رفتن نداشت و همیشه تاکسی میگرفت.او تاکسی را تیکسی تلفظ میکرد که موجب تعجب رانندگان بود.پدر بزرگ دست من خوب خوانده بود.قبل از حرکت از بوشهر پول خرد آماده کرده بود و خوب میدانست اگر مقرری نوه اش نپردازد همانطور که میخواست بازار قدیم بوشهر برای ده شاهی رو سرش خراب کند،حتما باید گلال نوه را چرب کند و الا داد و فریاد راه می اندازد و آرامش خفتگان در آرامستان شادی الله شیراز به هم میزند.اما بعضی مواقع این پدر بزرگ بسیار دوست داشتنی خیلی هم خوش حساب نبود.او راضی نبود بدهکاری هایش را به نوه ی لجوجش در اول کار بپردازد و صدای نق نقش را در حلقومش خفه کند. برخلاف مسلم ،پدر بزرگ دوستان بسیار زیادی داشت وبه آنها سرمیزد و من را با خودش میبرد.یک روز که به خانه برمیگشتیم،از پدر بزرگ خواستم که با درشکه به منزل برویم.ابتدا پیرمرد زیر بار نمیرفت ولی اصرار من باعث شد که بپذیرد و هردو سوار درشکه شدیم . صدای پای سم های درشکه که به آسفالت خیابان میخورد و هی کردن درشکه چی شنیدنی بود.کلاه من و کلاه درشکه چی شباهت زیادی به هم داشتند اما آفتاب رنگ و روی کلاه درشکه چی را از بین برده بود.عصری بود با پدر بزرگ در خیابان زند قدم میزدیم.در سر چهارراه زند مردم زیادی جمع شده بودند.معلوم شد که میخواستند بنده ای را شلاق بزنند.همه سعی میکردند که خودشان را به معرکه برسانند و زدن شلاق تماشا کنند.ما هم متاسفانه دلمان میخواست این صحنه را ببینیم.پدر بزرگ به جمعیت هجوم آورد ولی ازدهام جمعیت باعث شد که پیرمرد نتواند آن منظره ی دلخراش را نگاه کند.من هم تلاش خودم کردم که از بشکه ی ۲۰۰ لیتری روغنی پرتقالی رنگ که کنار خیابان بود، بالا بروم تا آن صحنه مخوف را ببینم ولی موفق نشدم.متاسفانه ما ایرانیان در طول تاریخ همیشه به هم شلاق زده ایم.افسوس … افسوس…

  • نویسنده : محمدرضا دباش
  • منبع خبر : نصیر بوشهر