*?بُغونامه* ★درشبهای مزرعه ✍️حسین روئین تن.(قسمت سوم) …شب پنجم استقرار در مزرعه را بگونه ای پشت سر میگذارم ک با اینکه کم کم ب وضع موجود اُخت کرده ام وکنار آمده ام اما گاهی شور دیدن نــــوه کلافه ام میکند {رادین} کودک شش ماهه ام خیلی منو بخودش مشغول کرده ،ومن برای فرارازاین بیقراری خودم […]

*?بُغونامه*
★درشبهای مزرعه
✍️حسین روئین تن.(قسمت سوم)
…شب پنجم استقرار در مزرعه را بگونه ای پشت سر میگذارم ک با اینکه کم کم ب وضع موجود اُخت کرده ام وکنار آمده ام اما گاهی شور دیدن نــــوه کلافه ام میکند {رادین} کودک شش ماهه ام خیلی منو بخودش مشغول کرده ،ومن برای فرارازاین بیقراری خودم را مشغول آماده سازی ابزار آلات کشاورزی ام میکنم . روزهای معلمی ام هم شب ها ابزار تدریس وچگونه پرورش دانش آموزانم را مهیا میکردم.
با سابه سنگی دهان بیل وداس را تیز میکنم تا فردا ب جدال با ریشه های سفت بُنجه ها وعلف های هرز باغ انرژیِ کمتری مصرف کنم.
بعد ازآن اَرّه را صیقلی کرده روغنکاری میکنم بعد ب سراغ چای دَمی خود ک انرا روی آتش آرام یافته چوبها میروم استکانم را لبریز از چای لیجونیه موجود میکنم وروی صندلی بیرون اطاق جا میگیرم وزیر نور پروژوکترِ مزرعه ک پهندشت زمین را نورانی کرده ب دوردست ها خیره میشوم.
صداهای پرندگان وچرندگان ود ندگان شب فعال بوضوح قابل شنوداست. آنهادبی آنکه گزارش همدیه را بدهند ومخبری همنوع خودکنند، درسیفی جات کشاورزان هرکس شکارمطلوب خودرا جستجو وصید میکند.
ساعت ۱/۵شب است با سرنوشت چائی ام بازی میکنم و لای کتاب را باز میکنم تا ادامه مطالعه کتاب (نخست وزیران بـدفرجام )را رقم بزنم.
گرگی سگِ باوفای من و مزرعه با نیم پاسی گوش های و چشم های خود را ب انتهای مزرعه میدوزد تا ب جستجوی موضوع مورد وظیفه اش پرداخته باشد. صدای دلهره انگیز بادی تند ک آغاز شده پیش های نخل هارابهم میکوبد و
ملودی ترسناکی را در دل شب مینوازد.با شدت باد گرگی را تنها نهاده و ب داخل اتاق پناه میبرم، درهنگام رفتن شیئ سیاه درحال حرکت توجه ام را جلب میکند نورچراغ تونل را رویش زوم میکنم تا رَتیـــلی ب درشتیه هفت هشت سانت است. با پا لِهش میکنم مقداری سَم ورودی دراتاق میپاشم تا از رتیل بعدی درامان بمانم.
ازدوستی ک تجربه زندگی دربیابون را دارد شنیدم ک برای فراری دادن رتیل وعقرب ومار به مقداری گازوئیل نیاز داری تااطراف محل سکونتت بریزی وازشراینها درامان بمانی.
فردای اون شب عازم یکی از پمپ بنزین ها شدم تا تقاضای تنها چهار لیتر گازوئیل کنم و ازاو خاستم تا با گرفتن هر مبلغی ک میگوید چهار لیتر گازوییل در اختیارم بگذارد حتا لیتردو هزار تومان،اما نازل دار باگفتن گازوئیل آزاد نداریم ،نیش رتیل تعجب بیشِ نیشِ ،رتیل جانور در اعماق بدنم فروبرد.
وقتی دلخوری ام را متوجه شد گفت صبر کن تا یه کامیون بیاید ازاون بگیر.
از دیسیپلین ونظم امانت داری موجود خوشم آمد اما یاد زمانی افتادم ک وعده نفتِ تحویل درمنزل، مارا مَست و مدهوش کرده بود ومن امروز برای چهار لیترگازوئیل با تقبل هرقیمتی عاجزم، یکساعتو ۴۵دقیقه موندم کامیونی نیامد ومن دست خالی بدیاررتیل ها بازگشتم.
(پایان قسمت سوم.)

  • منبع خبر : نصیر بوشهر انلاین