حدود چهارده میلیارد سال پیش، یکی بود، یکی نبود، یک گوی آتشین بود و هیچ، همه چیز در هم تنیده شده بود، این گوی آتشین همه چیز را در درون خود داشت، همانند جنین در روزهای آغازین. فراسوی این گوی چیزی نبود که بتوان در ذهن متصور شد، مرز جهان هستی پوسته بیرونی آن گوی […]

حدود چهارده میلیارد سال پیش، یکی بود، یکی نبود، یک گوی آتشین بود و هیچ، همه چیز در هم تنیده شده بود، این گوی آتشین همه چیز را در درون خود داشت، همانند جنین در روزهای آغازین. فراسوی این گوی چیزی نبود که بتوان در ذهن متصور شد، مرز جهان هستی پوسته بیرونی آن گوی بود و ورای آن عدم.
تمام میادین نیرو، بزرگ و کوچک، قوی ضعیف، دور برد و کوتاه برد، همه در هم تنیده شده بودند.
هر چیزی که اکنون وجود دارد، کشف شده، و در آینده کشف خواهد شد، پدیده هایی که رخ داده و رخ خواهند نمود، همه و همه در لوحی محفوظ درون گوی آتشین اولیه به ودیعت گذاشته شده بود، وحدت وجود به معنی واقعی تعبیر داشت.
و ناگهان انفجاری بزرگ، مه بانگی سترگ ، تفرق و دوری، دوری با سرعتی سرسام آور، زمان شکل گرفت، در کسری ناچیز از ثانیه، اجسام و مواد، انرژی و میدان های نیرو، هندسه ای شگرف را پدید آوردند. رفته رفته کهکشان ها و منظومه ها شکل گرفتند، اجزایی که در هم تنیده بودند، هویتی به ظاهر مستقل یافتند، استقلالی که دوام آن در وابستگی نهفته است.


در سیاره ای از خانواده یکی از منظومه ها، منظومه ای دور افتاده، در درون یکی از کهکشان ها، کهکشانی از فراوان کهکشان های دیگر، زندگی و حیات پدیدار شد، جانورانی متنوع، گوناگون در درون سیاره شروع به تکامل کردند، و در میان این ذی حیاتان، موجودی قد علم کرد که مدعی است تمام هستی از آن اوست و اگر او نبود، هیچ نبود. و هم اوست که هم به گذشته و آینده کائنات می اندیشد، و پرسشگری قهار است، و از درون پرسش های بیشمارش، راز هستی را بیرون می کشد، و هموست که مدعی است “انا الحق” ، همه چیز منم ، و غیر از من هیچ.
مردی از بیضا، از دیار فارس، ندا سر می دهد: “ انا الحق”، همه می پندارند، منصور ادعای خدایی دارد، او را به پای دار می برند،
– اگر توبه نمایی و عذر بخواهی، بخشیده شوی، حلاج.
– توبه؟ عذر؟ ندانم، نتوانم.
نه اهل صلاحیم و نه مستان خرابیم
اینجا نه و آنجا نه که گوییم کجاییم
ما را با تو سرّیست که کس محرم آن نیست
گر سر برود سرّ تو با کس نگشاییم

منصور رازی می دانست که کس محرم آن نبود، محرم کسی است که خود کاشف راز باشد.
حلاج وشانیم که از دار نترسیم
مجنون صفتانیم که در عشق خداییم.
قطره فقر است و دریا غنا، دریا هم جز قطره چیزی نیست، وحدت وجود از ذره است و ذره دریاست که با دریاست.

یکی قطره باران ز ابری چکید
خجل شد چو پهنای دریا بدید
که جایی که دریاست من کیستم؟
گر او هست حقا که من نیستم
چو خود را به چشم حقارت بدید
صدف در کنارش به جان پرورید
سپهرش به جایی رسانید کار
که شد نامور لؤلؤ شاهوار
بلندی از آن یافت کاو پست شد
در نیستی کوفت تا هست شد
تواضع کند هوشمند گزین
نهد شاخ پر میوه سر بر زمین

سالیانی نه چندان دور، مغناطیس بود و الکتریسیته، و آدمی می پنداشت این دو، دو پدیده مستقل اند، تا اینکه جیمز کلارک ماکسول در سال ۱۸۷۳ میلادی، این دو میدان را یکی دانست، یکی از چهار میدان نیروی بنیادین طبیعت، نیروی هسته ای قوی، نیروی هسته ای ضعیف و گرانش.
کسانی بوده اند و هستند، که استقلال را در وابستگی می داند، هویت مستقل قطره در پیوستنش به دریا است، گر به دریا پیوستی، هر آنچه از آن دریاست از آن توست، تو فقیری، گر قطره ای، و غنی گر به دریا بپیوندی. به خدایی رسی گر به خود آیی.

اواخر عمر، از پس اکتشافات بسیارش، حتی در بالین مرگ، آلبرت انشتین، به وابستگی و وحدت وجود می اندیشید، می گفت باید راز خالق را بدانم. معتقد بود این چهار نیروی مرموز و به ظاهر مستقل، در ذات یکی هستند، تلاش و تقلای فراون نمود که وحدت نیروها را مکشوف کند، اما تقدیر چنین نبود و اجل عاجل بود.
دو دانشمند اندیشمند، یکی از شرق، از پاکستان و دیگری از آمریکا در سال ۱۹۷۹ میلادی بخشی از آرزوی انشتین را تحقق بخشیدند، نیروی الکترومغناطیس (که خود زمانی دو شقه بود) را با نیروی هسته ای ضعیف وحدت بخشیدند، و دیری نخواهد پایید، که هر چهار میدان نیرو این چهار برادر، یکی شوند و وحدت وجود یابند. گرچه هویداترین و نامدارترین این چهار برادر، چهار نیرو، همانا نیروی گرانش (جاذبه) که چرخش افلاک پایداری کهکشان ها را ستون است، چموش ترین برادر است. این موجود به ظاهر مستقل نیز رام خواهد شد و به دریا خواهد پیوست، چه اینکه قدرت بی نظیرش در وابستگی به سه برادر دیگر نهفته است.
مولای بلخ، جلال الدین، حضرت مولانا، استقلال را عین وابستگی می داند، وابستگی به مفهوم پیوند به ذات وجود، فقر را در استقلال می بیند و وحدت را استغنی، از نظر جلال الدین محمد، مهم پیوستن است و یکی شدن. آنگاه که چوپانی ندا می دهد:
تو کجایی تا شوم من چاکرت
چارقت دوزم کنم شانه سرت
موسی که اسرار می دانست، نهیب می دهد چوپان را:
خود مسلمان ناشده کافر شدی
این چه ژاژست، این چه کفر است و فشار
پنبه ای اندر دهان خود فشار

لیک حی لایموت نیز خرسند است از این پیوند، بپیوند، از هر روزنی که خواهی، دریا شو و آنگاه بانگ ان الحق سر ده، که ان الحقت در پیوندت با دریاست.
ما همه در پی پیوستنیم، هر کسی از راهی، مهم پیوند است وبس. این است که ذات واحد موسی را عتاب می دهد:
تو برای وصل کردن آمدی نی برای فصل کردن آمدی
لذا آنجاست که موسی نیز میگوید:
هیچ آدابی و ترتیبی مجوی
هر چه می خواهد دل تنگت بگوی

  • منبع خبر : نصیر بوشهر