در سالهای آخر پهلوی، سنه ۵۲ شمسی به بعد، من دانش آموز دبستان مهرگان بودم، دبستانی تاریخی واقع در اول محله جبری، مدرسه ای که خیلی خیلی دوستش داشتم. ساختمان مدرسه آن زمان در نوع خودش بسیار خوب و بی نظیر بود، بنایی دوطبقه با یک ردیف حدود ۱۲ تایی کلاس های بسیار بزرگ و […]

در سالهای آخر پهلوی، سنه ۵۲ شمسی به بعد، من دانش آموز دبستان مهرگان بودم، دبستانی تاریخی واقع در اول محله جبری، مدرسه ای که خیلی خیلی دوستش داشتم. ساختمان مدرسه آن زمان در نوع خودش بسیار خوب و بی نظیر بود، بنایی دوطبقه با یک ردیف حدود ۱۲ تایی کلاس های بسیار بزرگ و راهرو ها و راه پله پهن و دل باز. کلاس ها همه دارای پنجره های بزرگ بودند که از طبقه دوم از یک سو ، بعد از محوطه شرکت Persian Marine ، دریا از این پنجره ها قابل مشاهده بود. و از سمت دیگر پنجره ها رو به راهرو بود که حیاط مدرسه و چشم انداز تا آنسوی محله عالی آباد را می شد نظاره کرد. یک سمت راهرو کلاس ها قرار داشتند و سمت دیگر یک دیوار تیغه ای به ارتفاع حدود نیم متر که تا حدود سینه ما دانش آموزان می رسید. این دیواره های تیغه ای که بین دو ستون با فاصله حدود چهار الی پنج متر محصور بودند هم جلوه خوبی به بنا داده بود و هم حفاظی مطمئن برای دانش آموزان طبقه دوم بودند. حیاطی بس بزرگ با زمین والیبال و فوتبال و جای صف دانش آموزان خط کشی شده. و پرچم بزرگ شیرخورشید ایران که بر روی یک پایه سیمانی مکعب شکل به ارتفاع تقریبی ۴۰ سانتیمتر و دکل فلزی ده، ۱۵متری که درست در مرکز حیاط مدرسه واقع شده بود، ابهت ویژه ای به مدرسه می داد. در روزهایی که بادی می وزید، صدای تق تق تق برخورد طناب پلاستیکی دو لای سبز رنگ پرچم، گوش ها را نوازش می داد. دفتر مدرسه کم از یک سالن کنفرانس نداشت ، مدیر مدرسه آقای سعدی و معلمان هم ، همه از معلمان سرشناس بوشهر بودند.

آن موقع در مدارس تغذیه رایگان رایج بود، بیسکویت های بزرگ در جعبه های آبی رنگ، سیب، موز و نون و پنیر و بعضی روزها لوبیا گرم و شیر .
در بعضی ایام معلیمینی که دوره آموزگاری طی می کردند به عنوان کاراموز می آمدند سرکلاس و معلم های اصلی فرصت استراحت پیدا می کردند.
گروه های شیر و خورشید و پیشاهنگی هم که جای خود داشت و همه دانش آموزان بایستی عضو یکی از این دو می بودند، من عضو پیشاهنگ بودم.
در دوره دبستان وضعیت تحصیلی من علی رغم بازیگوشی فراوان بد نبود و بر همین اساس بعضی اوقات از طرف معلمین، اداره کلاس به من سپرده میشد.
یک روز کلاس سوم معلم ما که یک مرد جوان و خوش تیپ با پوستی نسبتا گندمگون بود (نام محفوظ)دیکته گفتن را به من سپرد و خودش مرتب از کلاس بیرون می رفت و بر می گشت.
کلاس بغلی ما معلمش یک خانم جوان و زیبا روی (نام محفوظ) بود که با معلم ما رابطه خوبی داشت. صد البته در آن زمان پوشش خانم ها با پوشش هم کنون تفاوت فاحشی داشت.
بعد از اتمام دیکته گفتن، معلم بیرون کلاس بود و من جهت خبر کردنش و اینکه دیکته تمام شده از کلاس بیرون رفتم که دیدم آقای معلم با خانم معلم کلاس بغلی دارند حرف می زنند و …
من فورا به کلاس برگشتم و همیشه از معلم خودمان و خانم معلم کلاس بغلی خجالت می کشیدم. البته بعد از این قضیه و شاهد ماجرا بودن، خانم معلم هر وقت من را میدید می خندید و دست بر سرم میکشید و سرخوش از اینکه این راز بین ما سه نفر سر به مُهر خواهد ماند.

  • نویسنده : دکتر اصغر ابراهیمی
  • منبع خبر : نصیر بوشهر