آرتور شوپنهاور می گوید حقیقت از سه مرحله عبور می کند: ابتدا آن را به تمسخر می گیرند، سپس با خشونت با آن مخالفت می کنند و دست آخر آن را به عنوان چیزی که بدیهی و مسلم است می پذیرند. و متاسفانه چقدر هزینه دارد این سه مرحله. نه تنها در علم و سیاست، […]

آرتور شوپنهاور می گوید حقیقت از سه مرحله عبور می کند:
ابتدا آن را به تمسخر می گیرند،
سپس با خشونت با آن مخالفت می کنند
و دست آخر آن را به عنوان چیزی که بدیهی و مسلم است می پذیرند.
و متاسفانه چقدر هزینه دارد این سه مرحله. نه تنها در علم و سیاست، بلکه تمام عرصه ها این سه مرحله با آدمیان است.
هر کدام از این مراحل به ظاهر ساده، دنیایی از ماجراها در دل خود دارند، دانشمندی با خون دل و زحمات زیاد و بر مبنای مطالعات طاقت فرسا، به نظریه ای می رسد که گوشه ای از ابهامات بشر را پاسخ می دهد. ماجرا به سادگی ای که پنداشته می شود نیست، به کارگیری قوه تفکر، طرح منسجم و منطقی مسئله ای علمی، آنگاه طرح پاسخی که ریشه در تعقل و اندیشه داشته باشد از جمله شاهکارهای بشر است. نشر و ارائه نظریه به مردم، اگر این نظریه هم راستا با افکار و پنداشت غالب باشد، و نظریه تقویت کننده افکار حاکم بر جامعه باشد، آن دانشنمند، دانشمندی خوش اقبال است. مانند ارسطو.
ارسطو به همراه سقراط و افلاطون از تأثیر گذارترین فیلسوفان یونان باستان بوده‌است. وی شاگرد افلاطون و آموزگار اسکندر مقدونی بود. تالیفات او در زمینه‌ و رشته‌های گوناکون من‌جمله فیزیک، متافیزیک ، شعر، زیست‌شناسی، منطق، علم بیان، سیاست ، دولت و اخلاق بوده‌اند. نفوذ، وجاهت و خوش اقبالی ارسطو باعث گردید نظریه او در خصوص افلاک و نجوم در کنار دیگر نظریاتش تا قرن ها ملاک، مبنا و مرجعی برای دیگر اندیشمندان و پژوهشگران علوم هیئت و نجوم باشد. ارسطو معتقد بود:
“زمین در مرکز گیتی قرار داردو فلکهای مختلف، اجرام آسمانی، خورشید، ماه و ستاره، کواکب ثابت و متحرک همگی به مرکزیت زمین، فلکی دارند” . این نظریه ارسطو تا قرون متمادی الگویی از کیهان برای همه روزگاران بوده. بعدها و تا قرن ها اقبال با ارسطو همراه بود، این نظریه با آموزه های کتب مقدس از جمله عقاید مسیحیت سازگاری کامل داشت، لذا کشیشان و روحانیون مسیحی، بزرگان کلیسا، اگر نظریه ای در هیئت توسط دانشمندی ارائه می شد، الگو و کلیشه برای رد یا پذیرش، نظریه ارسطو بود، اگر آن نظریه با نظریه زمین مرکزی تطابق داشت، مقبول کلیسا واقع می شد، ولی اگر با آن در تناقض می بود، سر و کار دانشمند نگون بخت به جرم ارتداد با دادگاه تفتیش عقاید بود. ورود کلیسا و ادیان به مقوله علم، از دریچه تطابق با اعتقادات است، اگر دانشمندی نظریه ای داشته باشد و آن نظریه با اعتقادات کهن در تضاد و تناقض نباشد، و یا غیر مستقیم هنجاری را که در حیطه کلیسا است خدشه دار ننماید، می تواند به حیاتش ادامه دهد، غیر از این گیوتین است و چوبه دار یا خرمن آتش. این یک حقیقتی است همزاد و همراه انسان، چه در علم و منطق، چه در باورهای دینی و چه در سیاست، جوزف گوبلز می گوید:
“اگر یک دروغ یک بار گفته شود، به عنوان یک دروغ باقی میماند، اما اگر یک دروغ هزار بار گفته شود، حقیقت می شود”، رهبر و فرمانده او هیتلر نیز از این اصل غافل نیست:
“نبوغ آمیزترین روش تبلیغاتی هم، موفقیت آمیز نخواهد بود، مگر این که یک اصل پایه ای به طور ثابت در ذهن زاده شود و بارها و بارها تکرار شود”.
البته ارسطو نظریه زمین مرکزی زمین را به عنوان دروغ مطرح نکرده، بلکه نتایج مطالعات و تحقیقات اوست ولی چون طی قرون پاسخی به پرسش ذهن جستجوگر بشر بود و با باورهای دینی نیز سازگار، لذا به عنوان اصلی خدشه ناپذیر مرجع واقع گردید، و بعدها چه سرهایی را به بدار آویخت، پیکرهایی به خرمن آتش سپرد، و تیغ های گیوتین را به رنگ خون درآورد و آلوده ساخت.

???? جوردانو برونو،
جوردانو برونو، دانشمند، کشیش و فیلسوف و کیهان شناس مسیحی ایتالیایی متولد سال ۱۵۴۸ میلادی است. جوردانوی نوجوان را در سن در ۱۴ سالگی راهی مدرسه دینی کردند، او به سرعت علوم مربوط به اسکولاستیسم را فرا گرفت، علومی که کشیشان دروسی را جهت تبهر در برخورد با نظریات مخالف عرف کلیسا می آموزند، جوردانو به زودی به پوچی آن پی برد و از آن روی تابید و شروع به تبلیغ افکار مخصوص به خود نمود و همین امر موجب گردید خشم کلیسا را برافروزد و به خاطر عقاید هنجارشکنانه اش او را تحت تعقیب قرار دهند. لذا او تبدیل به چهرهای فراری و خانه به دوش شد. او به کشورهای مختلفی سفر کرده و خرج زندگی خود را با آموزش هنر تقویت حافظه درمی آورد. یکی از عقاید برونو نظریه منظومه خورشیدی بود که سیارات به دور آن می چرخند، نظریه ای خلاف نظریه کهن ارسطو و در ستیز با افکار سنتی کلیسا. برونو پس از چندسال سفر و خانه به دوشی، زمانی که تصور میکرد با پاپ شدن کلمنت هشتم، اوضاع آرامتر و معتدلتری بر کلیسای کاتولیک حاکم است و میتواند با کلیسا از در مصالحه درآید، به کشورش بازگشت. او با اصرار اشرافزاده ثروتمندی به نام موچنیگو به خانه این مرد در ونیز رفت تا هنر تقویت حافظه و به خواسته آن مرد جادوگری را آموزش دهد. گفته می شود این مرد عامل کلیسا برای به دام انداختن برونو بوده و سرانجام هم وقتی برونو می خواست منزلش را ترک کند، با دسیسه ای باعث دستگیری او شد. برونو ابتدا در دادگاه تفتیش عقاید ونیز و سپس در دادگاه رُم محاکمه و به مرگ با آتش محکوم شد. اما جالب است که از زمان دستگیری تا اعدامش، ۸ سال از عمر خود را در زندانهای کلیسا گذرانده است. در این بازه زمانی، کلیسا همه تلاش خود را کرد تا برونو را به توبه وا دارد و به همین دلیل مرتب او را به محاکمه کشیده و سپس به سلولش منتقل می کردند که به عقاید و اندیشه هایش بیشتر فکر کند.
اما جوردانو حقیقت را به زیستن ترجیح داد، برونو به آتش کشیده شد.
ساعت ۵/۳۰ صبح ۱۹ فوریه سال ۱۶۰۰ میلادی پنجشنبه روزی، جوردانو برونو را پای در زنجیر، از سان اورسولا بیرون بردند. او لباس سفید بلندی پوشیده بود که تا قوزک پایش می رسید. مسیر بسیار شلوغ و آکنده از پرهیزگاران و کنجکاوان بود. این آدم سوزی را خیلی مهم کرده بودند. زمانی که حکم را به برونو اعلام کردند او در پاسخ گفت: “شاید بیم شما از صدور این حکم در مورد من بیش از بیم من از پذیرفتن آن باشد”. یک سیخ دراز فلزی را در گونه چپش فرو کردند، سیخ زبانش را سوراخ کرد و از گونه راستش بیرون آمد. بعد سیخ دیگری را به طور عمودی در لبهایش نشاندند، این سیخ ها با هم صیلبی را می ساختند. قطرات خون فوران کرد و به لباسش پاشید. برونو دیگر چیزی نگفت. تلی از آتش زبانه کشید و …
جوردانو برونو سوخت تا زمین، گِرد خورشید بچرخد و زمین مرکز عالم نباشد.و تاریخ نشان داد در این بازی نا برابر برونو بازنده نبود. جوردانو برونو را شهید راه علم می دانند.
هنوز، پس از چهارصد سال بعد از اعدام جوردانو برونو، اندیشمندان و شیفتگانش به نشانه قدردانی از او، در مکان سوزانده شدنش مراسم یادبود برگزار می کنند، از تمام جهان تقدیر نامه ها تقدیم می شود و سیل مقالات در باره آن مرد و ایده هایش به صورت فوق العاده در روزنامه ها به چاپ می رسد. در رُم در مکان سوزاندنش حلقه های گل می گذارند، گلهای رُز را روی هم انباشت می کنند، و با صمیمانه ترین قدردانی ها سخن می گویند. و امروز آزاداندیشان جهان در مکانی که در آن دادگاه تفتیش عقاید چهار قرن پیش یک دانشمند و فیلسوف را سوزانده بودند، نسبت به او ادای احترام می کنند.

???? گالیلو گالیله،
گالیلو گالیله دانشمند، مخترع و منجم و ستاره شناس سرشناس ایتالیایی در سده‌های۱۶ و ۱۷ میلادی بود. گالیلو گالیله در ۱۵ فوریه‌ سال ۱۵۶۴ در شهر پیزا ایتالیا متولد شد. گالیه همانند جوردانو برونو ابتدا راهی مدارس دینی شد ولی او نیز کمال مطلوب خویش را در فیزیک و ریاضیات و هیئت و نجوم می جست. گالیله در فیزیک، نجوم، ریاضیات و فلسفه تبحرپیدا کرد و یکی از پایه‌گذاران تحول علمی و گذار به دوران دانش نوین شد. گالیه مطالعات زیادی در خصوص نیروی جاذبه زمین و خورشید و سیارات و ستارگان داشت و جالب است برج کج پیزا و گلوله‌های توپ جنگی از وسایل آزمایشی گالیله برای درک سقوط آزاد بود.
عمدهٔ شهرت گالیله به دفاع علمی او از نظریهٔ کوپرنیک برمی گردد. کوپرنیک و جردانو برونو مدتی پیش از گالیله گفته بوند که خورشید به گرد زمین نمی‌چرخد. رد فرضیهٔ زمین مرکزی کلیسا که صدها سال بود همچون سخنی آسمانی تلقی می‌شد منجر به محکوم شدن گالیله در دادگاه تفتیش عقاید شد؛ و اگر بموقع توبه نکرده بود زنده زنده در آتش سوزانده شده بود. در سال ۱۶۱۰ انتشار یافته‌های علمی وی در تأیید نظر کوپرنیک و جوردانو برونو مبنی بر ثابت نبودن زمین و گردش آن به دور خورشید باعث شد تا وی از سوی کلیسا مورد بازجویی و تفتیش عقاید قرار گیرد. این نظریه با نظریات ارسطوی یونانی که کلیسا حامی‌اش بود همخوانی نداشت. کلیسا این مرد را در انتخاب یکی از راه‌های سوختن در آتش یا امضای توبه نامه‌ای به این مضمون آزاد گذاشت:

“در هفتادمین سال زندگی‌ام در مقابل شما اربابان دین و دنیا به زانو درآمده‌ام و در حالی که کتاب مقدس را در آغوش می‌فشارم اعلام می‌کنم که ادعایم مبنی بر چرخش زمین به گِرد خورشید ناشی از مستی بوده و سراسر اشتباه و دروغ است”. گفته می شود گالیله زمانی که بر لوح امضاء می نوشت با پا بر زمین نوشت: ای زمین من می نویسم، ولی تو کار خودت را بکن و به دور خورشید بچرخ.
او این توبه نامهٔ وهن آمیز را امضاء کرد و شش سال بعد هم رسماً از دانشگاه و تدریس علم نجوم اخراج شد و تا سال‌ها بعد مجبور بود مرتباً جهت اعلام وفاداری خود به نظریهٔ مرکزیت زمین در کلیسا حضور یابد.
گالیله سرانجام در هشتم ژانویه سال ۱۶۴۲ از دنیا رفت. جوردانو حقیقت را به زیستن ترجیح داد، شاید همو به گالیله آموخته باشد که تو با آتش بر خدماتت به علم و دانش و بشریت نقطه پایان منه.
دانشمندان بزرگ قرن بیستم و بیست‌ویکم مانند آلبرت اینتشتین و استیون هاوکینگ، همگی به اهمیت مطالعات گالیله روی شکل‌گیری علوم مدرن اذعان داشته‌اند. تاثیر تحقیقات این ستاره‌شناس ایتالیایی به حدی بود که قمرهای چهارگانه‌ی سیاره‌ی مشتری به نام قمرهای گالیله نام‌گذاری شدند. علاوه بر آن، تعدادی دیگر از پدیده‌ها و محصولات علمی نیز به نام این دانشمند ثبت شده‌اند. اولین فضاپیمایی که وارد مدار مشتری شد، فضاپیمای گالیله نام گرفت.

???? حسین ابن منصور حلاج،
ما مست الستیم به یک جرعه منصور
اندیشه پروای سرِ دار نداریم
حسین بن منصور حلاج  از معروف‌ترین عرفا و شاعران قرن سوم هـجری قمری بوده است. حسین بن منصور در سال ۲۴۴ هجری قمری در روستای تور از توابع بیضای فارس در خانواده‌ای تازه مسلمان متولد شد، جد او زرتشتی بود که مسلمان شده بود. او به کسب علوم مقدماتی پرداخت و در ۱۲ سالگی حافظ قرآن شد. سپس برای درک مفاهیم قرآن نزد سهل بن عبدالله تستری رفت و راه و رسم تصوف را از او آموخت و خرقه پوشید.
حلاج در سال ۲۷۰ هجری در سن بیست و شش سالگی برای انجام فریضه حج نخستین بار به مکه رفت و در آنجا سخنانی می گفت که وجد انگیز بود، او ندای اناالحق سر می داد و روشنگری می کرد.
حلاج هیچگاه از جلال و جبروت و قدرت توانفرسای خلافت عباسی نهراسید او فقط برابر خدای خویش سر تعظیم فرود می آورد و با اناالحق سخن می گفت آرزویش این بود آنچه در اشراقاتش جلوه گری می کند با قلبش نقاشی نماید و به روی کاغذ آورد نه با دستش.
دفاعیاتش در بغداد آن هم برابر ابن داوود دادستان چنان جذابیت و گیرندگی داشت که همه قضات انتسابی دادگاه و همه متولیان و متملقان خلیفه مقتدر عباسی را وادار به سکوت کرد که چگونه مردی یک لاقبا به خود جرأت داده است که درباره جباریّت خلیفه و ستمکاری اطرافیانش چنین بی پروا سخن بگوید، حتی در لحضاتی که حیاتش به مویی بند بود خود را در پایگاه رفیع و بی نیازی و ادراک تصور کند و اذعان نماید که فیض اناالحق در همه لحظات عمرش یار و یاورش می باشد. حلاج را نه سال به حبس کشیدند و محاکمه کردند و در نهایت حکم ارتدادش را صادر نمودند.
در احوال منصور حلاج داستان سرایی فراون شده است، گویند حلاج در ظهر رمضان، گذرش به کوی جذامیان افتاد، جذامیان به نهار مشغول بودند و به حلاج تعارف کردند. حلاج بر سر سفره نشست و چند لقمه بر دهان برد. جذامیان گفتند: دیگران بر سر سفره ما نمی‌نشینند. حلاج گفت آنها روزه اند و سپس برخاست. غروب، هنگام افطار حلاج گفت: خدایا روزه مرا قبول بفرما. شاگردان گفتند: استاد ما دیدیم که روزه شکستی! حلاج گفت:
ما مهمان خدا بودیم. روزه شکستیم ولی دل نشکستیم.
پس از سالها حبس و شکنجه و محاکمه، سرانجام اورا به میدان شهر بردند، هزار تازیانه بر او زدند. یک دستش را قطع کردند، سپس یک پایش را، بعد دست دیگرش را سپس پای دیگرش را، سرش را جدا کردند و پیکرش را سوزاندند، پیکرش همانند جوردانو برونو در خرمن آتش در هم می پیچید و شعله ها سر به فلک می کشید، وقتی چیزی از آن جز خاکستر باقی نماند، خاکستر را به رود دجله ریختند. سرش را مدت دو روز در بغداد، بر روی پل در معرض تماشای همگان گذاردند و پس از آن به خراسان بردند و از شهری به شهری گردانیدند.
و این چنین بود عاقبت عارف بزرگ ایرانی که با جهل خلفای عباسی به مرگ محکوم شد.
مردان متفکر و آزادگان اندیشمند، پس از آگاهی از مدافعات تکان دهنده حلاج که به حمایت از مظلومان، فرودستان، کوخ نشینان و زندانیان دخمه های تاریک بغداد برخاسته بود، به خود آمدند و متوجه دسیسه ها، نیرنگ ها و بیدادگری های خلیفه و وزیرانش شدند و زبان به اعتراض گشودند. اندیشه های آزادی خواهانه منصور در آثار عرفا و حکما و شعرای پارسی گو نظیر فریدالدین عطار، مولانا و حافظ به وفور یافت می شود، لسان الغیب حافظ شیراز، خلاصه جرم منصور را چنین توصیف می کند:
گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند
جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد

???? شیخ شهاب الدین یحیی سهروردی،
گر عشق نبودی وغم عشق نبودی
چندین سخن نغز که گفتی که شنودی
ور باد نبودی که سر زلف ربودی
رخساره معشوق به عاشق که نمودی

شهاب‌الدین سهروردی در سال ۵۴۹ هجری قمری / ۱۱۵۴ میلادی در دهکدۀ سهرورد زنجان متولد شد. نگاهش را به دوردست آسمان دوخته بود. به شرقی ترین نقطه آن. آسمان مبهم و رازآلود سر به دامن افق می سایید و تا بیکران، در آبی انتهای خویش می غنود. یحیی نوجوان سعی کرد که بپرد، از بامی به بام دیگر و خود را در آبی وهم آلود آسمان غرق کند. تن به آغوش عریانش بسپارد، با عروسان دلفریبش به نجوا بنشیند رازهای ناگفته را. آرام و سبک پرید، اما هنوز چیزی بالا نرفته، بر بامی فرو افتاد. خسته و عراق ریزان، از تقلایی که کرده بود. ناگاه پیرمرد آسمانی را دید، پرشکوه، تاجی بر سر، گل در بغل، خندان و دست افشان، بالی در دست، نشانش می داد:
– مال توست، مال تو! با یک بال نمی توانی پرواز کنی.
یحیی بر لبه بام ایستاده بود و تلاش می کرد که به دنبال پیرمرد پرواز کند.
– مال من است، مال من! بالم را بده…
چشم هایش را گشود. نگاهش روی تیرهای چوبین سقف دو دو می زد. هنوز در هوس پرواز، نجوا می کرد. با صدای فریاد او، مادر هراسان خود را به فرزند می رساند، پدر را نیز فریاد می زند:
– حبش، حبش، برخیز مرد! کوزه ای آب بیاور. فرزندم هراسان است. عجله کن.
مادر و پدر فرزند را آبی می نوشانند و آرام می کنند.
پدر که هنوز با خواب هماغوش بود، به رختخواب درغلطید. اندکی بعد همه در خواب بودند، اما یحیی در پناه نور اندکی که از پنجره اتاق به درون می لغزید، به سقف نگاه کرد، گوشه ای از آسمان را می شد از پنجره دید. آهسته به آسمان خیره شد، و در گوش آسمان نجوا کرد:
ای عبور ظریف،
بال را معنی کن،
و به من ده،
تا هوش من از حسادت بسوزد!
یحیی نمی دانست که این بال، بالی است که او را سرانجام به آسمان ها خواهد برد و فلسفه اشراق را برایش معنی خواهد بخشید، و او را به نور خواهد رساند، او نزد مرادی شد و مراد، بال را علم و دانش برایش تعبیر نمود. یحیی راهی دیار علم شد، از شیز گذشت، عشق شیندخت بر دلش نشست، با حکمت ایران باستان آشنایش کردند، شیفته آموزه های زرتشت گردید، در کوهستان ها بارها به چله نشست.
عشق به بازار روزگار برآمد
دمدمه حُسن آن نگار، برآمد
عقل که باشد، کنون چو عشق خرامید؟
صبر که باشد، کنون چو یار برآمد؟
نام دلم بعد چند سال که گم بود
از خم آن زلف مشکبار برآمد.
سهروردی برای انجام رسالت سنگینی که بر دوش داشت، آرام و قراری نداشت، از شیز به دیاربکر، از دیار بکر تا بلاد روم و شامات، شهر به شهر سفر کرد و علم آموخت و سخن شنید و سخن گفت. در ماردین با فخرالدین ماردینی آشنا شد. ماردین شهر زیبایی بود با کاروانسراها و بازارها و مدرسه ها و رباطها. خانه ها چون پلکانی بر بالای هم ساخته شده بودند. خانه بالا بر خانه پایین مشرف بود. رود خروشان صور، مزارع این دیار را سیراب می کرد. فرسنگ ها فرسنگ باغ بود و مزرعه. شهاب الدین با ماردینی مباحثه می کند و می گوید:
سرورم، روزگار بدی است. حکام و اُمرا فاجر و ستمکارند. علما به کار خود مشغولند و چیزی که ندارند درد دین است. این توده ستمکش بخواهند و نخواهند و بدانند و ندانند، نه دنیا دارند و نه دین، گویی که برای آن آفریده شده اند تا شب و روز جان بکنند و این زندگی دوزخی را تحمل کنند، تا برای مشتی پست تر از چارپایان که خود را سایه خدا و جانشین مصطفی می دانند، زندگی پر تجمل بهشت گونه ای فراهم سازند، روزی نیست که شاهد قتل و تجاوز نباشیم. سرورم، پس تکلیف ما چیست؟ ، در شرایط کنونی جامعه سه راه بیشتر در پیش ندارد:
یا باید به خدمت این ناکسان درآیند؛
یا گوشه ای گیرند و کاری به کار کسی نداشته باشند؛
یا آنکه به وظیفه عمل کنند و به فکر دنیا و دین مردم باشند، همین طبقه عظیم زحمت کش و مظلوم.
جوردانو برونو و منصور راه سوم را برگزیدند و گالیله راه دوم، شیخ شهاب الدین ادامه می دهد:
سرورم! من راه سوم را برگزیده ام، از نتایج و عواقب آن هم آگاهم. مرا باکی نیست! اینان کوچکتر از آنند که به شمار آیند.
چه می گویی شهاب الدین؟ به هر حال دنیا در دست اینان است، اینها خود را مالک جان و مال و صاحب اختیار مرگ و زندگی مردم می دانند. چرا کار از دستشان بر نمی آید؟ اینان مثل آب خوردن آدم می کشند. این دار زدن ها و گردن زدن های علنی بیشتر برای آن است که مردم بدانند که با که طرف اند.
اما سهروردی عزم جزم کرده بود، گویی او نیز چون منصور فریاد اناالحق سر می دهد: اینان زورشان به این تن خاکی می رسد، نه به من! من مدتی است که بند از گردن این برّه لاغر برداشته ام. این گرگان گرسنه، هر وقت بخواهند ارزانیشان باد.
ساده لوحانند که فانوس آبی را از نسیم می ترسانند، خون می سوزانم و شعله می کشم و می مانم.
شهاب الدین رهسپار حلب می شود، امیر حلب ملک ظاهر نوجوان، فرزند صلاح الدین ایوبی دل به او می سپارد.
مذاکره و مشورت مستقیم و غیر مستقیم امیر با علما، عده ای از آنها را وا می دارد تا راه نه انکار نه پیروی را در مراوده با سهروردی در پیش بگیرند و اما عده ای دیگر تنها به مرگ و نابودی سهروردی راضی می شوند.گروه دوم که از علما طراز اول مملکت بودند، در اثر گزارشات اطرافیان بیسواد، سهروردی را یک مسلمان عادی نمی دانند و خطر تاسیس یک مکتب برخلاف شرع را از جانب او احتمال می دهند. عده ای از طلبه های جوان وارد میدان مبارزه علیه او می شوند و پای سیاست را میان می کشند و ادعا می کنند سهروردی هوای فرمانروایی مسلمانان را در سر دارد. این موضوع آنچنان جدی می شود که امیر جوان مجبور می شود برای حفظ جان او دستور دهد او را به قلعه ببرند. در عرض چند دقیقه خبر حصر شهاب الدین در شهر می پیچد.
سرانجام به دستاویز آن که وی سخنانی برخلاف اصول دین می‌گوید، از ملک ظاهر خواستند که او را به قتل برساند، و چون وی از اجابت خواسته آن‌ها خودداری کرد، به صلاح الدین ایوبی شکایت بردند. متعصبان او را به الحاد متهم کردند و گبرش خواندند و علمای حلب خون او را مباح شمردند، اتهام او معاندت با شرایع آسمانی اعلام شد. محاکمه با حضور قاضی شهر و علما طراز اول شهر برگزار می شود. اتهامات زیادی را متوجه سهروردی می کنند و سهروردی با گفتن حقایق علما را خشمگین می کند و بعد از چند جلسه محاکمه ، سهروردی از گفتن حقایق عدول نمی کند و نهایت علما را خوش نمی آید و آنها حکم ارتداد او را صادر می کنند و طی نامه ای برای صلاح الدین ایوبی می فرستند. امیر جوان تلاش می کند سهروردی را وادارد تا با نوشتن نامه ای به پدرش اتهامات را رد کند ، اما سهروردی نمی پذیرد و با کمال میل حکم را می پذیرد. صلاح الدین که به تازگی سوریه را از دست صلیبیان بیرون آورده بود و برای حفظ اعتبار خود به تأیید علمای دین احتیاج داشت، ناچار در برابر درخواست ایشان تسلیم شد. به همین دلیل، پسرش ملک ظاهر تحت فشار قرار گرفت و ناگزیر سهروردی را در ۵ رجب ۵۸۷ هجری قمری به زندان افکند.
پس از چهل روز حبس روز جمعه شیخ مجد الدین، با عده ای همراه، نامه امیر مبنی بر دار زدن سهروردی در دست، شتابان سر می رسد. آنها با عده ای از علما هم قسم شده اند تا سهروردی را بردار نکشند نماز جمعه را نخوانند. آنها بدرون سیاهچال می روند و پاره ای استخوان بر جای مانده او را بیرون می آورند و بر دار می کشند
وی در هنگام مرگ، ۳۸ سال داشت. دریغا که مردم نیز همراه بودند، عجیب نیست که شیخ چنین درد دل کرده:
“من که از بازترین ‌پنجره با مردمان صحبت کردم، حرفی از جنس زمان نشنیدم”.
اما دیری نپایید که آوازه شیخ شهید تمام بلاد را در نوردید، مریدانش افزون شد و کتاب حکمت الاشراق مهم‌ترین اثر فلسفی محسوب گردید. او را زنده‌ کننده عرفان آریایی و پدیدآورنده حکمت خسروانی می‌دانند.

???? مراجع:
۱٫ مایکل وایت، “پاپ و مرد مرتد، زندگی جوردانو برونو” ، ترجمه فروغ پوریاوری، انتشارات روشنگران، ۱۳۸۴.
۲٫ استیلمن دریک، “ گالیله” ، ترجمه محمدرضا بهاری، انتشارات طرح نو، ۱۳۸۲.
۳٫ عطأالله تدین، “حلّاج و راز اناالحق”، نتشارات تهران، ۱۳۸۸.
۴٫ قاسم میرآخوری، “اژدی حلاج در متون کهن”، تحقیق و ترجمه، انتشارات شفیعی، ۱۳۸۶.
۵٫ سید یحیی یثربی، “ قلندر و قلعه، داستانی بر اساس زندگی شیخ شهاب الدین سهروردی”، نشر قو، ۱۳۹۰.