پائولوکوئلیو برزیلی در کتاب مکتوب به نقل از آنتونیو ماچادو از شاعران معاصر اسپانیایی می نویسد: “ضربه به ضربه، قدم به قدم، ای مسافر، راهی وجود ندارد، راه با راه رفتن ساخته می شود. اگر شما به پشت سرتان نگاهی بیاندازید، تمام چیزی که خواهید دید، علامت هایی از افرادی هستند که روزی پاهایشان این […]

پائولوکوئلیو برزیلی در کتاب مکتوب به نقل از آنتونیو ماچادو از شاعران معاصر اسپانیایی می نویسد:
“ضربه به ضربه، قدم به قدم،
ای مسافر، راهی وجود ندارد،
راه با راه رفتن ساخته می شود.
اگر شما به پشت سرتان نگاهی بیاندازید،
تمام چیزی که خواهید دید، علامت هایی از افرادی هستند که روزی پاهایشان این راه را درنوردیده اند.
ای مسافر، راهی وجود ندارد، راه با راه رفتن ساخته می شود.

استاد می گوید:
– بنویسید، حال یک نامه باشد و یا خاطراتتان و یا تعدادی یادداشت به هنگامی که با تلفن صحبت می کنید. مهم نیست، اما بنویسید.
نوشتن ما را به خدا و همنوعانمان نزدیک می کند.
اگر شما می خواهید نقشتان را در این دنیا بهتر درک کنید، پس بنویسید. سعی کنید روحتان را به صورت مکتوب درآورید، اگر هیچکس آن را نخواند. و یا بدتر از آن، اگر چه کسی آن را بر خلاف میل شما خوانده باشد. فقط امر ساده نوشتن به ما کمک می کند تا افکارمان را منظم و سازماندهی کرده تا به روشنی و وضوح چیزهایی که ما را احاطه کرده ببینیم. یک ورق کاغذ و یک قلم معجزه می کنند، دردها را دوا کرده، رؤیاها را تقویت کرده و امیدهای از دست رفته را بر می گردانند.
کلمه و لغت دارای قدرت می باشند.
حال من می گویم، راه را باید رفت، قدم به قدم، گام به گام، از ساحل باید فاصله گرفت تا آنسوی دریاها را شناخت، آنگاه هنگامی که برگشتید، لحظه به لحظه راه رفته را بنگارید، قطع یقین هستند کسانی که از نوشته هایتان درسی بیاموزند، حتی اگر بیاندیشید که در نوشته تان چیز تازه ای نیست. مداومت و پافشاری بر خواسته به حق، خود پیروزی است حال اگر با اندیشه ورزی همراه شود و عقلانیت در آن موج زند فتح الفتوح در انتظارتان است.
خواندن، یادگرفتن، نوشتن و آنگاه آموزاندن. مسائل پیچیده از چند مسئله سخت تشکیل یافته و مسائل سخت از یک سری مسئله ساده. راه دراز و پر پیچ و خم، از چند گردنه و چند سربالایی و سرازیری ساخته شده، پیچ اول ساده است، قدم اول همانند قدم هزارم است، خواست شما است که راه را به پایان می رساند.
گویی بعضی ذاتاً این خصیصه را در وجود خود دارند، اوائل دهه شصت تب فوتبال در بوشهر در اوج بود، مرحوم عبدالحسین شریفیان که در سنین نوجوانی بود، در رشته فوتبال از خود استعداد خوبی نشان داده بود و آقای جلال غریبی مربی تیم شهباز او را به تیمش دعوت نموده بود، آقای غریبی، مربی شناخته شده ای بود و ما به یمن حضور دوستمان عبدی در تیم این مرد با او بیشتر آشنا شده بودیم، در نگاه اول خشن و بی رحم به نظر می رسید، ولی بعد از آشنایی بیشتر، پی بردیم در پس ظاهر سختگیرانه ایشان، شخصیتی مهربان و با سواد نهفته است، همیشه دفتر قلم به همراه داشت و در کنار زمین ، یکی از ابزارهای ایشان قلم و دفتر بود. روزی در استادیوم بوشهر تیم شهباز با تیم دیگری بازی داشت و فدراسیون فوتبال بنا به دلایلی اجازه حضور این مربی را در زمین در کنار تیمش نمی داد، مسئله با اعتراض شدید ایشان مواجه شد،‌ بعد کلی جر و بحث ایشان که آن موقع دفتر و قلمش همراه نداشت، دست در جیب کتش نمود و سویچ ماشینش را در آورد و با قدرت تمام با نوک سویچ بر روی یکی از ستون سکوهای ورزشگاه نوشت «قهرمان» ، و بعد از آن آرامشی عجیب به این مرد دست داد گویی همانند آرش کمانگیر که تمام وجودش را در تیرش به ودیعت گذاشت او نیز ناچار تمام نیرو و عصابنیتش از بی عدالتی را در نوک سویچ خودروش قرار داد و آن عبارت را که تا مدتها بر آن ستون خود نمایی می کرد ریخته بود. نکته ای که برای من جالب بود این بود که نوشتن چه قدرتی دارد و چگونه با قلم و نوشته می توان انرژی نهفته در درون را با این ابزار مقدس تخلیه نمود.
سال ۱۳۶۴ بود، هر شهری در کشور علاوه بر تیم های باشگاهی،یک تیم منتخب داشت و جامی و لیگی بین کلونی ها در کشور برگذار می گردید. عصر جمعه بود و در تهران دانشجو بودیم و بین تیم منتخب تهران و بوشهر مسابقه ای در استادیوم آزادی قرار بود برگذار شود. تیم منتخب بوشهر از جمله تیم های مطرح کشور بود. جهت تماشای مسابقه، با اتوبوس از میدان انقلاب راهی استادیوم شدیم، در ورودی سکوها تماشاگران زیادی در حال ورود بودند، با خود اندیشیدم، عجب جمعیتی، فکر کنم جا برای نشستن نباشد. با ورود به سکوها، آن جمعیت زیاد در مقابل عظمت ورزشگاه خودی نشان نمی داد. چند اتوبوس و مینی بوس، فوتبال دوستان بوشهری را از آن راه دور به استادیوم رسانده بود، همگی پر هیاهو و پر نشاط و انرژی. خیل جمعیت تماشگر بوشهری که جمعیتشان حدود پنجاه نفر می رسید، در ظلع شرقی طبقه اول در زیر سایه سقف طبقه دوم استادیوم مستقر شدند. جمعیت تماشچی تهرانی درست چند ردیف پایینتر از تماشاچیان بوشهری قرار گرفته بودند و تعدادی نیز در سکوهای زیر جایگاه، ظلع غربی در مقابل تماشاگران بوشهری. جالب اینکه در آن روزگار در استادیوم بوشهر قبل از آغاز بازی و بین دو نیمه صدای دلنواز شجریان با سرود حماسی “ ایران خورشیدی تابان دارد” از بلندگوهای ورزشگاه پخش می شد، و آن روز نیز در ورزشگاه آزادی همین سرود حماسی پخش می شد.
تماشاگران کم کم در محل های تعیین شده مستقر شده بودند و این سرود حال هوایی خاص به ورزشگاه داده بود، به محض ورود تیم منتخب بوشهر به مستطیل سبز ، بلندگو خاموش شد، و تماشاگران بوشهری که حدود ده تا ۱۲ دمام(طبل) جهت تشویق تیمشان همراه آورده بودند را با صدای شیپور به صدا درآوردند.

«دُم، دُم ،دام دام ، دده دام دام، دام دام، دده دام دام … بوشهر»

با این نوای شور انگیز،‌ ورزشگاه حال و هوایی دیگر گرفت و فوتبالیست های بوشهری که در حال گرم کردن خود بودند انرژی مضاعفی گرفتند. با ورود تیم منتخب تهران، گروه تماشاگران تهرانی که مسحور صدای طبل و دمام و شیپور بوشهریان قرار گرفته بودند، توجه اشان از خیل تماشاگران بوشهری به تیم شهرشان معطوف گردید و شروع به تشویق تیمشان کردند، ولی صدای آنان در مهیب صدای دمام بوشهریان به جایی نمی رسید.
با ورود تیم تهران به زمین، بوشهریان در گفتگو با هم می گفتند:

– یعنی چه؟ ای که تیم ملین،‌ما باید با تیم ملی بازی کنیم.
– ولش کن، حسابشون می رسیم،‌خیال کردن،‌تیم ملین که تیم ملین، ما هم از تیم ملی کم نداریم، مطمئن باش حسابشون می رسیم.
– بوشهر چکارش می کنه؟
– سوراخ سوراخش می کنه.
عده ای نیز سوای اینکه این تیم، تیم منتخب بوشهر است،‌شروع به تشویق تیم ایرانجوان و تابان (شاهین) نمودند.
با صدای صوت شروع مسابقه، ابتدا سکوتی در سکوها حکمفرما شد ولی هنوز بازی به دقیق اول نرسیده بود که با حمله تیم بوشهر بر روی دروازه تیم تهران، صدای دمام و شیپور، گویی کل سکوها پر از تماشگر است و لرزه ای عجیب بر ستون های استادیوم افتاد.
علی رغم اینکه در دقایق شروع بازی گوی میدان، و سکو تماشاگران در قبضه تیم و تماشگران بوشهری بود، بر روی یک ضد حمله در دقیقه ده مسابقه اولین گل وارد دروازه تیم منتخب بوشهر گردید. تماشاگران بوشهری که از تشویق تیمشان دست نمی کشیدند، قدری صدای دمام و شیپورشان را کم کردند، ولی با قرار گرفتن توپ بر روی نقطه مرکز زمین دوباره صدای طبل به اوج رسید:

«دُم، دُم ،دام، دام، دده دام دام ، دام، دام، دده دام دام، … بوشهر».
زمین سبز مسطیلی بود و هنرنمایی فوتبالیست های بوشهری و تشویق تماشگران و صدای دمام و شیپور و شور هیجان بر روی سکوها.
اگر آن زمان مانند اکنون درصد تصاحب توپ بروی مانیتورها نقش می بست، بدون شک،‌۶۰ درصد متعلق به تیم منتخب بوشهر بود، ولی نیمه اول با نتیجه دو بر صفر به نفع تیم منتخب تهران به پایان رسید.
در پانزده دقیقه بین دو نیمه همزمان با پخش سرود «ایران خورشیدی تابان دارد» شجریان، به رسم آن روزگاران گروه های نمایشی به زمین فوتبال آمدند و نمایش هایی را اجرا کردند، و در این فرصت ساندویچ فروشان سرگرم فروش ساندویچ و نوشابه و ساندیس بودند و در همین حین گفتگوهایی نیز بین تماشگران صورت می پذیرفت:
– بوا مگه چه شده، حالا دو تا گل هم خورده باشیم،‌ مهم اینکه ما بهتر بازی کردیم، نیمه دوم تلافی می کنیم.
– ها بوا، مهم اینه که خوب بازی کردیم.
پانزده دقیقه بین دو نیمه به سرعت سپری شد و توپ در نیمه دوم با صوت داور در زمین بین پاهای بازیکنان به گردش در آمد،‌ صدای طبل و شیپور تماشاگران پر انرژی بوشهری آهنگ ثابت استادیوم بود، به گونه ای که اگر کسی از نتیجه خبر نداشت، می پنداشت این تیم بوشهر است که پیروز میدان است، البته واقعیت نیز غیر از این نبود،‌ بازیکانان بوشهری علی رغم دریافت دو گل در نیمه اول همچنان پر انگیزه بودند و صاحب توپ و میدان،‌ ولی این تیم تهران بود که نتیجه را به نفع خود رقم میزد، در دقیقه پنجاه، یعنی پس از پنج دقیقه از شروع نیمه دوم، این تیم بر روی ضربه کرنر، و با ضربه سر یکی از بازیکنان سومین گل خود را وارد دروازه تیم بوشهر نمود. با دریافت سومین گل، قدری از شدت صدای دمام وطبل بوشهریان کاسته شد و تماشاگران تهرانی که آهنگ صدای طبل از آهنگ بازی برایشان جذاب تر بود، شروع به فریاد کردند:

– بوشهر طبل رو بزن، بوشهر طبل رو بزن.

تماشاگران خونگرم بوشهری که قدری از دریافت گل سوم دمق شده بودند با شنیدن صدای تهرانیان،‌ اینبار با شدتی تمام تر بر دمام ها کوبیدند و تیمشان را تشویق نمودند، و گویی می خواستند این واقعیت را به دوستان تهرانی منتقل کنند که نفس فوتبال، همانا بازی زیبا است و‌نتیجه می تواند بر خلاف روند بازی رقم بخورد.
به هر ترتیب، مربی تیم منتخب بوشهر مرتب کنار زمین فوتبال این طرف و آن طرف می رفت و گاهی با اعتراض داور خط نگهدار مواجه می شد و به نیمکت بر میگشت و یادداشتهایی در دفترش ثبت می نمود. او به فکر بازی برگشت بود و‌ نکاتی را که در این بازی دریافته بود برای بازی برگشت در دفترش می نوشت. گل چهارم و‌ پنجم نیز در نیمه دوم وارد دروازه تیم منتخب بوشهر شد و تنها شعار تماشاگران تهرانی همین بود:

– بوشهر طبل رو بزن، بوشهر طبل رو بزن.

و تماشاگران بوشهری نیز با نواختن دمام خوش آهنگ پاسخ شایسته ای به آنان دادند.
پس از صوت پایان بازی رفتار بوشهریان با تهرانیان بسیار آموزنده بود، بوشهریان می گفتند:

– ما بازی کردیم شما گل زدین، ولی فراموش نکنید که: « هر بیشه گمان مبر که خالیست شاید که پلنگ خفته باشد».
به راستی که همین گونه بود،‌یکی دو هفته بعد، تیم‌منتخب بوشهر،‌علاوه بر پذیرایی در خور از تیم منتخب تهران، که دست کمی از تیم ملی نداشت، با تدابیر مربی و غیرت بازیکنان و همراهی تماشگران، با نتیجه تقریبا مشابه، آنان را در فرودگاه بدرقه نمودند و شعار « هربیشه گمان مبر که خالیست شاید که پلنگ خفته باشد» را معنی بخشیدند.

  • منبع خبر : نصیر بوشهر