اندکی بعد از پیدایش و شکل گیری زمین در ۴/۵ میلیارد سال پیش، سیاره میزبان گونه های مختلفی از جانداران بوده است، بستر زمین، خشکی ها، دشت ها و جنگلها، کوهستان های سربه فلک کشیده، اعماق تاریک اقیانوس ها، دریاها، رودخانه ها، و همچنین پهنه گستره آسمان ها همگی منزل و مأوای جانوران، خزندگان و […]

اندکی بعد از پیدایش و شکل گیری زمین در ۴/۵ میلیارد سال پیش، سیاره میزبان گونه های مختلفی از جانداران بوده است، بستر زمین، خشکی ها، دشت ها و جنگلها، کوهستان های سربه فلک کشیده، اعماق تاریک اقیانوس ها، دریاها، رودخانه ها، و همچنین پهنه گستره آسمان ها همگی منزل و مأوای جانوران، خزندگان و پرندگان متنوعی بوده و هستند. در طول ادوار مختلف زمین شناسی، از رانش خشکی ها، زمین لرزه ها و آتشفشان های مهیب و انواع تحولات طبیعی زمین گرفته تا برخورد شهاب سنگها، همگی دست به دست هم دادند تا امروز ما فقط شاهد زیست گونه های محدود باقی مانده از کلکسیون جانداران اولیه باشیم. بعد از مقدمه طویل کتاب، یووال نوح هراری در بخش نخست کتاب، گناه انقراض عمده جانداران را به گردن انسان خردمند می اندازد، گرچه در طول تاریخ حیات بشر، این موجود دو پا، باعث و بانی انقراض حیواناتی بوده، و بعد از پیدایش و گسترش عصر کشاورزی و حیطه بندی محیط زیست، و خصوصاً بعد از انقلاب صنعتی، انسان بیشترین دستکاری را در زیست کره داشته است، ولی آیا شکار چند بوفالو و ماموت و دایناسور توسط انسان اولیه را می توان دلیل مجرم شناختن او در پرونده انقراض برخی جانوران و تغییر عمده در خانواده جانوران زمین منزل دانست، اگر گناهی در کار باشد این گناه به گردن انسان متمدن و به اصطلاح خردمند امروزی است نه نیاکان اولیه او. بلی، آدمی، به دلیل قدرت تفکر، و خردورزیش، سلطان بلامنازع سیاره است، و گرچه نیروی جسمی اش با خیلی جانوران اصلاً قابل قیاس نباشد، ولی قدرت حاصل از مغزش او را به جایگاه سلطانی رسانده است، تکثیر حیوانات اهلی، حیواناتی که منبع تغذیه انسانند، آن هم تکثیری ماشین پایه و صنعتی، از جمله موارد وزین در پرونده بشر است، حال اگر این تکثیر تأثیری مخرب بر محیط زیست داشته یا خیر که قطعاً داشته، خود موضوعی مستقل است و این پرونده را نمی توان صراحتاً با انقراض گونه های جانداران، بویژه عظیم الجثه های خشکی و زیست آبی گره زد. گسترش شهر نشینی، سر برآوردن کارخانجات در اقصی نقاط عالم، پا نهادن بشر در نقاطی که تا همین دیروز بِکر بودند و زیستگاه جانوران وحشی متعدد، و شکار بی رویه چهارپایان، پرندگان و حتی جانوران غیر قابل خوردن توسط انسان شکارگر خوراک جو ضربه جبران ناپذیری به حیات وحش زده است، و حداقل اثر این تجاوز به محیط زیست این جانوران، تنگ تر شدن قلمرو حیات آنان بوده است، تا جایی که حتی جانوران مقیم نقاط قطبی نیز از این دستبرد و تجاوز در امان نبوده اند، روانه سازی پساب های صنعتی و شهری نشت بی اندازه نفت از نفتکش ها و سکوهای نفتی به دریاها و رودخانه ها و اثر آن بر محیط زیست آبزیان نیز نباید از نظر دور داشت.

احساسات و عواطف و امیال، پارامترهای مشترک بین انسان و جانوران، چه پستانداران، چه تخم گذاران، خصوصاً احساسات و عواطف مادر فرزندی، هراری، در گفتار ‘موجودات زنده الگوریتم هستند’ به زیبایی و شیوایی تمام رفتار انسان ها با جاندارانی که انسان خردمند به آنها به عنوان منابع غذایی نگاه می کند و برای پروار کردن آنها، و تکثیر و ازدیادشان بدترین بلاهای روحی روانی را از طریق پرورش صنعتی بر سر این حیوانات زبان بسته می آورد به تصویر می کشد، بارورکردن حیوانات برای ازدیاد آمار، حبس در قفسه هایی با حداقل ابعاد، جداسازی نوزادان در کوتاه ترین زمان ممکن بعد از تولد از مادرشان، ظلمی که هم به نوزادان جانوران و هم به مادران شان روا می دارد، قصه ای تلخ و غم انگیز است، هراری با یک نگاه احساسی قصه غم انگیز جانوران پرورشی را به تصویر می کشد و از سرکوب عواطف آنها سخن می گوید که همگی از منظر و دریچه عواطف قابل قبولند، ولی نگاه ایشان از سر دلسوزی فقط به قربانیان، همان جانداران زبان بسته است، سؤالی که مطرح است و از دید نکته سنج و تیزبین هراری شاید پنهان مانده است، قربانیان رده بعدی است، خود انسان، آیا انسانی که از منابع پروتوئینی محصول از گوشت این جانداران است، تغذیه می کند، خود دچار تغییرات هرمونی نمی گردد؟ آیا آن سرکوب عواطف و احساسات جانوران تأثیری بر شیمی و ترکیب گوشت آنان نخواهد داشت؟ از نظر خوی انسانی، مهر و محبت و عواطف، یک انسان روستایی که از گوشت گاو و گوسفندی که در نهایت آزادی پرورش یافته و آزادانه در چراگاه ها تغذیه کرده، نوزادانشان از ابتدا تا پایان دوره نیاز یک گوساله یا بره در کنار مادرشان پرورش و رشد یافته اند، با انسانی که فقط از گوشت ها و محصولات پروتوئینی حاصل از صنایع کاملاً مدرن استحصال شده، جانورانی که تمام عواطف و احساسات ذاتی اشان نادیده گرفته شده و بی رحمانه سرکوب شده، یکسان خواهد بود؟ سؤالی که شاید نیاز به کار تحقیقاتی سنگینی داشته باشد.
حال بیایید کره زمین را، از آغاز و پیدایش حیات، بدون انسان مجسم کنید، با این فرض، زیست کره اکنون چگونه بود؟ جنگل ها، رودخانه ها، مراتع در چه وضعی بودند؟ کدام گونه از جانوران منقرض شده بودند و کدام گونه دوام و بقا داشت؟ حیوانات اهلی شده کنونی در چه شرایطی بسر می بردند؟ و مهمتر از همه سلطان زمین کدام جاندار می بود؟ سؤالاتی که از دید یووال نوح هراری پنهان مانده اند و بر اساس این گونه سؤالات می توان کتب متعدد و فیلم های علمی تخیلی هیجان انگیزی تهیه کرد.
یووال نوح هراری آغاز رفتار بیرحمانه انسان خردمند با حیوانات اهلی را از زمان آغاز انقلاب کشاورزی می داند، ادیان مروج خداپرستی، که در دوره توسعه کشاورزی بروز و ظهور کردند، از دیدگاه نویسنده عامل اصلی این رفتارهای سبعانه انسان نسبت به حیوانات اهلی است. او صحنه قربانی کردن حیوانات در معابد باستانی اورشلیم را همانند یک فیلمنامه نویس به تصویر می کشد و در ادامه می نویسد:
“در جهـان خداپرست تمامی موجودیتهای غیر انسان خاموش قلمداد می شـدند. در نتیجه شـما دیگر نمی توانستید با درختها و حیوانات صحبت کنید. پس وقتی بخواهید که درخت به شما میوۀ بیشتری بدهد، یا گاو شیر بیشـتری بدهـد، ابـر بـاران بیشـتری ببـارد، و ملخها از محصولات زراعی شما دور باشند، چه کار خواهید کرد؟ اینجا بود که خدایان وارد صحنه می شدند. آنها وعدۀ باران، حاصلخیزی و حمایت از انسان را می دادند، به این شرط که متقابلاً چـیزی از انسـانها بگیرنـد. این اسـاس معاملـۀ کشـاورزی بـود. خدایان محصولات مزرعه را افزون می کنند و از آنها حفـاظت می کردنـد، و انسـانها هم در مقابل می بایست آن محصولات را با خدایان تقسیم کنند. این معامله به نفع هر دو طرف بود و این محیط زیست بود که بهای آن را می پرداخت”، غافل از اینکه مصرف کننده اصلی گوشت قربانی، همانگونه که خود هراری می نویسد، همان انسان خردمند است نه خدایان، چه خدایان از نوع سنگ و آتش، و چه ایزد قادر متعال. حال این پرسش مطرح است، گناه این سبعیت، که در عصر حاضر به اوج رسیده، گردن خدایان است یا خود انسان؟ آیا در جوامع خدا ناباور، اینگونه رفتارهای ماشینی با حیوانات صورت نمی گیرد؟ آیا اگر در جوامع بشری، دین و مذهبی پدید نمی آمد، پرورش و کشتار صنعتی برای پر کردن شکم انسان همه چیز خوار صورت نمی گرفت؟ لذا، به این سادگی نمی توان این گناه محتوم انسان را به گردن خدایان، چه از نوع بتان، چه از نوع الهه های یونان و چه ایزد قادر متعال انداخت، گناه کرد در بلخ آهنگری، به شوشتر زدند گردن مسگری.
تسلط بشر ، انسان خردمند بر دانش و جِلوس او بر اریکه قدرت دانش و علم و تکنولوژی، او را از خیلی از اوهام و خرافات رهایی بخشید، دیگر انسان همانند قرون وسطی و ماقبل آن برای رهایی از شر بلایا مصیبت ها و گرفتاری ها به نیروهای غیر واقعی و خدایان خود ساخته پناه نمی برد، البته این پندار خللی در خداباوری و نیروی خالق ایجاد نخواهد کرد، بلکه بساط رمالان و ساحران و جادوگرانی که از باورهای عمیق مردم نهایت بهره را می برند برمی چیند، اینکه می گوییم در اعصار و قرون گذشته، منظور آغاز نهضت برچیده شدن این مکاره هاست، گو اینکه همین امروز، در عصر اتم و کوارک و فضا و علوم ارتباطات و نانو تکنولوژی، هستند رمالان و مکاران که به لطایف الحیل خون مردمان ساده اندیشه را به شیشه می کنند.

هراری می گوید، زمانی شکارگران خوراک جو، زارعین و برزگران و کشاورزان، برای صید بهتر، محصول بهتر و بیشتر دست به دامان حیوانات، چهارپایان خدمت گذار، و خدایان متنوع می شدند، و از پانصد سال پیش به این سوی، دیگر انسان خردمند برای خوشبختی و کاموری شریکی را بر نمی تابد، و متکی به دانش و خرد خویش است، گرچه هراری می گوید انسان به دنبال جایگاه خدایی است ولی او بدرستی موضوع را وامی کاود، و وابستگی انسان را به خالق از استثناآت می داند، چه اینکه می دانیم، آیزاک نیوتن که از بنیان گذاران نهضت علوم جدیده است، همو که برخورد سیبی افتان از درختی به سرش، شوک عظیمی به وارد نمود، و از دلِ افکارش، شاهکاری را آفرید که کلید ورود بشر به فضا و علم جدید نجوم و قوانین مربوطه گردید، خود دینداری متعصب بود و بیشتر اوقاتش، بیش از اینکه به کتاب “اصول ریاضی فلسفه طبیعی” بپردازد، صرف مطالعه کتاب مقدس می کرد و اخلاف او در آغاز قرن بیستم، همانند آلبرت انیشتین، با ابداعات علمی خارق العاده اشان هیچگاه از دینداری و خداباوری ذره ای پا پس نکشیدند، این پانصد سال تنهایی مد نظر هراری نه تنها خوف انگیز نیست بلکه بسیار میمون و مبارک است.
هراری گاهی بارقه های انسانی و احساسات را درون خواننده به غلیان واداشته و به تحسین می کشاند ، آنجا که به زیبایی می نویسد:
“ایالات متحده بسیار قدرتمندتر از افغانستان است؛ آیا این به معنـای این است که زندگی آمریکاییها ارزش ذاتی والاتری از زندگی افغانیها دارد؟ زندگی آمریکاییها عملاً ارزشمندتر ارزیابی می شود. یک آمریکـایی معمـولی، در مقایسه با یک افغانی معمولی، منابع بسیار بیشتری را برای آموزش، بهداشت و امنیت به خود اختصاص می دهد. کشتن یک شهروند آمریکایی توجه جهانی بسـیار بیشـتری را، در مقایسه با کشتن یک شهروند افغانی، به خود معطوف می کنـد. امـا همـه این را می دانند که این تنها حاصل یک موازنۀ قدرت ناعادلانۀ جغرافیـایی، سیاسـی اسـت. ممکن است افغانستان قدرت بسیار کمتری از ایالات متحده داشته باشد، امـا زنـدگی یک کودک در کوهستان های تورابورا دقیقاً به انـدازۀ زنـدگی یـک کـودک در بورلی هیلز ارزشمند است”. یووال، نه تنها با برخورد سبعانه با حیوانات برای تهیه خوراک معترض است بلکه با کمال شجاعت، نسبت به تبعیض انسانی نیز فریاد بر می آورد و دادخواهی می کند، اما در ادامه می گوید شاید برخورد نامهربانانه انسان با حیوانات و به زنجیر کشیدن آنان و تکثیر ماشین گونه دام و طیور از این عقیده بر می خیزد و نشأت می گیرد که انسان می پندارد حیوانات، گاوان و خوکان و مرغان فاقد روح و روان اند، لذا ظلم به آنان جایز و روا است، و حتی مخالفت موحدان و دینداران با نظریه تکامل را ناشی از این پندار می بیند!!! خواننده مبهوت می ماند این نتیجه گیری را چگونه با آن نوشته های عاطفی اش تطابق دهد.
هراری ظاهراً اعتقاد راسخی به نظریه انتخاب طبیعی و بویژه نظریه تکامل چالز داروین دارد و از اقبال نظریه نسبیت و مکانیک کوانتوم در فیزیک و عدم اقبال چشم گیر نظریه تکامل به خروش می آید و عدم اقبال این نظریه زیست شناسی را از گناهان دینمداران و خداپرستان می بیند:
“چرا نظریۀ تکامل تا به این حد احساسات بسیاری را جریحه دار می کند، در حالی که کسـی اهمیت چنـدانی بـه نظریـۀ نسـبیت یـا مکانیـک کوانتـوم نمی دهـد؟ چـرا سیاستمداران طلب نمی کنند که کودکان در بارۀ نظریات دیگـر، مثـل مـاده، انـرژی، فضا و زمان آمـوزش ببیننـد؟ بـا این همـه، نظریـات داروین، در مقایسـه بـا نظریـات دیوانه وار آینشتاین و ورنر هایزنبرگ، در نظر اول، بسیار کمتر تهدید آمـیز می نمایـد. نظریۀ تکامل بر پایۀ اصول بقای تطابق پذیرترینها استوار است، که نظـریه ای سـاده و روشن است اگر نگویم پیش پا افتـاده. امـا در عـوض، نظریـۀ نسـبیت و مکانیـک کوانتوم می گوید که زمان و فضارا طوری می توانیم بپیچانیم و ادعا کـنیم کـه هسـتی میتواند از درون نیستی ظهور کند، و این که یـک گربـه می توانـد همزمـان هم زنـده باشد و هم مرده. این نظریات عقل سلیم را به استهزاء می گیرند، اما کسی به این فکـر نمی افتد که محصلین را از این نظرات گستاخانه بر حذر دارد. چرا؟”، هراری این مطالب را به عنوان مظلومیت نظریه داروین ابراز می دارد و معتقد است:
“نظریۀ نسبیت کسی را عصبانی نمی کند، زیرا با باورهای مقدس ما منافات نـدارد. اکثر مردم ذره ای هم به این بها نمی دهند که فضا و زمان نسبی هستند یا مطلق. اگــر فکرش را بکنید، می توان فضا و زمان را خم کرد. بسیار خب. بفرمائید خمشـان کنیـد. چرا من باید به این اهمیتی بدهم؟ اما از طرف دیگـر داروین روح مـا را از مـا گـرفت. این، نه تنها مسیحیان و مسلمانان متـدین را بـه وحشـت می انـدازد، بلکـه همچـنین احساسات بسیاری از مردم غیر مذهبی را هم جریحه دار می کنـد، زیـرا اینهـا، بـا این وجود باور دارند که هر انسانی دارای یک ذات فردی جاوید است، که در طول زنــدگی تغییر نخواهد کرد و حتی مرگ هم نمی تواند آن را از آنها بگیرد”، این دو نظریه در دو حوزه متفاوت یکی فیزیک و دیگری زیست شناسی از نظریه های مطرح در جوامع علمی و دانشگاهی هستند، اینکه یکی مقبولیت چشمگیر دارد یکی نه را به گردن اعتقادات مذهبی و خداپرستانه بیاندازیم، ظلمی به اندیشمندان و دانشمندان کرده ایم، اگر یک نظریه دارای چهارچوب علمی مدقن و محکم باشد، حتی اگر با برخی باورهای دینی هم سازگار نباشد، خود جایگاهش را در حیطه علم و دانش خواهد یافت، و در صورت عدم تطابق کامل با باورهای دینی، روحانیون و علمای دینی گرچه ممکن است در ابتدا مقاومت نشان دهند، ولی در نهایت آنان را به تکاپو خواهد انداخت تا تفسیرهایی مدرن از اعتقادات و باورها بیابند، و نه تنها روحانیون بلکه حتی دانشمندان دیندار و خدا باور نیز نظریه مدقن علمی رد نمی کنند بلکه مروری بر باورهای خود خواهند داشت، کما اینکه آینشتان یهودی متعصب نیز در قضیه اصل “عدم قطعیت هایزنبرگ” چنین نمود.

ابعاد وجودی انسان آنقدر پیچیده و در هم تنیده است که تاکنون بشر به همه رموز آن پی نبرده و به نظر نمی رسد به زودی پاسخی روشن و مستدل بر اساس اصول علمی برای سؤالات متعدد در خصوص ذهن، ضمیر خودآگاه، ضمیر ناخوداگاه، فرایند خواب و رؤیا و پدیده هایی مانند ترس، عشق، نگرانی و امثالهم بیابد. روح چیست؟ آیا واقعاً روح وجود دارد؟ بلی یا خیر، اگر بلی، در کجای کالبد ما قرار دارد و اصول عملکردی آن چیست،؟ اگر خیر، پس شواهد و قرائنی که دلالت بر موجودیت آن هستند را چه کنیم؟ آیا خواب و رؤیا به روح مرتبط است؟ هیپنوتیسم با جسم سروکار دارد یا به دنیای ارواح مرتبط است؟ از این قبیل پرسش ها بسیارند، و پاسخ هایی نیز. هراری در گفتار ‘ معادله زندگی’ روح، ذهن و ضمایر آگاه و ناخودآگاه را به چالش می کشد، او با تشریح فرایندهای حسگر و عملگری، مانند فرایند دیدن و ارسال سیگنال از چشم به مغز، تحریک و کنش نورون ها در مغز، صدور فرمان از طریق اعصاب به غدد آدرنال و ترشح آدرنالین‌ جهت فرار یا مواجهه با خطر، به دنبال فرایندی مشابه برای حالات روحی و روانی است، این چالش، البته چالشی منطقی است، ولی اگر فراینده مشخصی برای عملکرد ذهن و روح نیافتیم، می توان صورت مسئله را به کل پاک نمود؟ هراری می گوید هیچ مقاله علمی با پایه و اساس محکمی در ژورنالهای معتبر در خصوص روح، ذهن و حتی خدا و مسائل مرتبط نیافته است!!!، عجیب است، در دانشگاه ها و موسسات معتبر جهان، دانشکده های بسیاری هستند که هم در این زمینه ها دوره های آکادمیک برگزار می شود و هم کارهای تحقیقاتی پیشرفته زیادی صورت می پذیرد که در نشریات تخصصی مربوطه منتشر می شوند، بدیهی است که عده ای با نظریات علمی روانشناسی و الهیات مطرح در دانشگاه ها مخالف باشند، ولی وجود مخالف دلیل رد کامل این نظریات و یافته های علمی مربوطه نخواهد بود. هراری می نویسد:
“روح هم دچار همین سرنوشت شد. انسانها طی هزاران سال گمان می کردند که تمامی رفتار و تصمیمات ما از روح ما سرچشمه می گیرد. اما در فقدان شـواهد تأییـد کننده و درعوض، وجود انبوهی ازنظریه های مفصلِ مخالف، علوم زیستی فرضیۀروح را کنار گذاشتند. اگر چه افـراد، زیست شناسـان و دکترهـای بسـیاری بـه روح اعتقـاد دارند، اما هرگز چیزی در مجلات جدی علمی راجع به آن نمی نویسند. شاید ذهن هم، به همراه اتر، روح و خدا، باید به زبـاله دانی علم بپیونـدد؟ “.
اگر قرار بود با تمام نظریه های علمی در طول تاریخ علم، مطابق با استدلال هراری رفتار می شد، اکنون علم و دانش چه سرنوشتی می داشت و اصلاً دستاوردهایی کنونی بشر وجود داشتند؟
انسان خردمند، به یمن موهبت اندیشه و قدرت تفکر تسلطی انکار ناپذیر بر سیاره یافته است، انسانی که از نظر جسمی از بسیاری از جانوران دیگر ضعیف تر است، این تسلط، نتیجه آن انقلاب کشاورزی یا این انقلاب علمی صنعتی نیست، بلکه حاصل قدرت ذاتی اندیشه ورزی و توانمندی در حل مسئله است. در بخش اول کتاب انسانه خداگونه، نمونه های زیادی از آزمایشات علمی روانشناسانه انسان بر روی حیوانات ذکر شده است، مطالعه رفتار شناسانه بر روی موش ها، میمون ها، و پرندگان و آبزیان، آزمایشاتی برای شناسایی پاسخ دارویی، کشف داروی جدید، و یا مطالعه پاسخ عاطفی، هیجانی و احساسی حیوانات مقابل رخدادهای مختلف.

دو موش یکی در یک قفس کوچک به اندازه اندام آن موش، در مجاورت موشی دیگر در قفسی بزرگتر، مطالعه ای جهت بررسی حس دلسوزی و هم نوع دوستی این حیوان در مرحله اول، و در مرحله دوم قطعه شکلاتی در اختیار موش محبوس در قفس بزرگتر. موش ها رفتار عاطفی و حس دلسوزی و تلاش برای رهایی موش محبوس در قفس کوچک و همچنین تقسیم شکلات با هم نوع را بخوبی بروز دادند، حال آیا ترتیب دهندگان آزمایش این رفتار مورد انتظار از موش را به جامعه انسانی تعمیم دادند؟ به نظر می رسد باید از موش ها این رفتارها را نیز یاد بگیریم، جوامع مرفع و متمول، به فکر هم نوعان گرسنه خود هستند؟ یا نه تنها به این فکر نیستند بلکه به هر طریقی شده به فکر پر کردن خزانه خود و غارت همسایگانند، غارت و چپاول بیداد می کند، و فریاد انساندوستانه افرادی نظیر هراری،… یغمایی جندقی می فرمایند:

ما خراب غم و خم‌خانه ز می آباد است
ناصح از باده سخن کن که نصیحت باد است
خیز و از شعله می آتش نمرود افروز
خاصه اکنون که گلستان ارم شداد است
سیل کُهسار خم از میکده در شهر افتاد
وای بر خانه پرهیز که بی بنیاد است
بجز از تاک که شد محترم از حرمت می
زادگان را همه فخر از شرف اجداد است
گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله من
آنچه البته به جائی نرسد فریاد است
گفته‌ای نیست گرفتار مرا آزادی
نه که هر کس که گرفتار تو شد آزاد است
چشم زاهد بشناسائی سِرّ رخ و زلف
دیدن روز و شب و اعمی مادر زاد است
گفتمش خسرو شیرین که ای دل بنمود
کانکه در عهد من این کوه کَنَد فرهاد است
هر که یغما شنود ناله‌ی گرمم گوید
آهن سرد چه کوبی دلش از فولاد است.

  • منبع خبر : نصیر بوشهر