انسان خردمند، کتابی ارزشمند نوشته یووال نوح هراری، کتابی که خواننده علاقمند به تاریخ بشر را وادار به مطالعه آن می کند، نوشته ای که خیلی از بزرگان، سیاستمداران، صنعتگران و صاحبان اندیشه دیگران را ترغیب و تشویق به مطالعه این کتاب نموده اند. هراری، به پشتوانه تحصیلات تخصصی اش و دسترسی به منابع ناب […]

انسان خردمند، کتابی ارزشمند نوشته یووال نوح هراری، کتابی که خواننده علاقمند به تاریخ بشر را وادار به مطالعه آن می کند، نوشته ای که خیلی از بزرگان، سیاستمداران، صنعتگران و صاحبان اندیشه دیگران را ترغیب و تشویق به مطالعه این کتاب نموده اند. هراری، به پشتوانه تحصیلات تخصصی اش و دسترسی به منابع ناب تاریخی و اجتماعی چندین کتاب به رشته تحریر درآورده که کتاب انسان خردمندش از اقبال بیشتری برخوردار بوده است.
هراری در این کتاب، تاریخچه ای از تکامل اجتماعی انسان ارائه نموده که بسی جذاب است. ولی همین تاریخچه سؤالاتی را در ذهن خواننده برمی انگیزاند که خود می تواند، منشأ تحقیقاتی تکمیلی گردد. ابهاماتی که هراری بنا به مرقوماتش و بنا به حدس هایی هوشمندانه اش، ذهن خواننده را به چالش می کشد.
مقدمه مترجم کتاب، خود متنی ارزشمند است و به حق دیدگاه بسیط جناب نیک گرگین را به رخ خواننده فارسی زبان می کشاند.
جمله ای در ابتدای کتاب که نویسنده را معرفی می نماید، ذهن خواننده را از همان ابتدا آماده چالشی بزرگ می کند:
“ من همه را ترغیب می کنم تا فارغ از اعتقاداتشان، روایات اساسی موجود در دنیا را زیر سؤال ببرند و تحولات گذشته را به علایق کنونی مربوط سازند و از مباحث جنجالی نهراسند”.

نویسنده، طی یک گذشتهِ نمایی(فلش بک)، از انفجار و مهبانگ پیدایش عالم در ۱۳/۵ میلیارد سال پیش می نویسد، از فیزیک، علم الاشیاء، شیمی، علم دانش اتم و مولکول می گوید تا به شکل گیری زمین می رسد و پیدایش حیات بر روی کره خاکی و ظهور انسان، زیست شناسی را وامیکاود. از اینجا به بعد داستان بشر آغاز می شود و روند تکاملی او تا اینکه به نسل انسان خردمند می رسد. چرا انسان خردمند؟ خردورزیِ بشر را، هراری به درستی در تجزیه و تحلیل حوادث و اتفاقات پیرامون و خیالپردازی ها، واقعیتی می داند که نشأت گرفته از خرد انسان است، تفاوتی که از طریق موهبت کلام و توانایی سخنوری و انتقال آنچه در ذهن می گذرد به دیگر همنوعان همراه با نقشه های ذهنی آینده نگر، انسان را از دیگر جانوران متمایز می سازد. یووال نوح هراری، بر مبنای کاوش های باستان شناسی مبدأ و مسقط الرأس پیدایش انسان اولیه را شرق آفریقا می داند، او در اینجا اشاره ای به چگونگی این خلقت از منظر علم و دانش ندارد و در عوض به پندارهای دینی اشارت دارد. نویسنده همانگونه که از دیدگاه زیست شناسی، جانوران را در گونه های هم خانواده تقسیم می کنند، گربه سانان، گرگ سانان، و فیل سانان، اسب و الاغ و قاطر را در یک گونه می بیند و انسان را ازخویشاوندانِ جمعی از جانوران، مانند شامپانزه ها و میمون ها می داند:
“ما، بخواهیم یا نخواهیم، متعلق به خانواده بزرگ و شلوغ میمون ها هستیم. نزدیک ترین خویشاوندان ما شامپانزه ها، گوریل ها و اورانگوتان ها هستند. شامپانزه ها به ما نزدیک تر هستند. همین ۶ میلیون سال پیش میمونی دو دختر زایید که یکی از آنها مادربزرگ شامپانزه ها شد و دیگری مادر بزرگ ما.”

هراری دلیل این ادعا را علاوه بر مطالعاتی که داروین انجام داده، در کنار شباهت های فیزیکی و پیکربندی جسمی و ویژگی های فیزیولوژیکی، مطالعات زیست شناسی مبتنی بر DNA می داند، مشترکات نهفته در کدهای DNA.
نویسنده خوش ذوق، راز بقا یک گونه نوظهور منتج از جفتگیری های غیر هم جنس را در زایش زاینده، یعنی فرزندانی که خود زاینده اند می داند، قاطر یا همان استر که حاصل مقاربت خر و اسب است، گونه ای غیر مولد است، با ویژگی هایی نسبتاً کاهش یافته که از والدین خود به ارث برده، سرعت از اسب و قدرت از خر.
همین جا می توان این نقد را بر این فرض اثبات نشده وارد نمود، که اگر میمونی دو فرزند زاییده باشد، یکی مادر شامپانزه ها و دیگری مادر نوع بشر، پدر این دو فرزند از چه گونه ای بوده؟ از همان گونه میمون مادر؟، یا گونه ای متفاوت؟ جهش ژنتیکی در دو فرزند از یک مادر بی دلیل نمی تواند رخ دهد، آیا این جهش بر حسب تصادف است یا دلیل ادغامی غیر معمول در کروموزوم های والدین؟ هراری خالق کتاب، جوابی بر این سؤال ارائه نمی دهد.
در ادامه در فصل اول می نویسد:
“انسان در آغاز، حدود ۲/۵ میلیون سال پیش، در شرق آفریقا از یک نوع میمون قدیمی تر به نام اوسترالو‌پیتکوس ، به معنی میمون جنوبی، به وجود آمد. نزدیک به ۲ میلیون سال قبل، گروهی از این انسان های اولیه زادگاه خود را ترک کردند و پهنه های وسیعی از آفریقای شمالی و اروپا و آسیا را زیر پا گذاشتند و در آنها ساکن شدند. زندگی و بقا در جنگل های برفی شمال اروپا، در مقایسه با جنگل های شرجی اندونزی، ویژگی های متفاوتی را می طلبید. از این رو انسان ها مسیرهای تکاملی متفاوتی را پیمودند و در نتیجه چندین «گونه» مختلف شکل گرفتند که دانشمندان برای هر کدام نام های لاتین پر طمطراقی اختیار کردند.”

هراری در ادامه خود نیز البته در سایه و حاشیه، سؤالی چالش برانگیز مطرح می کند که نشانگر جوشش سؤالی بی پاسخ در ذهن پویای اوست، آیا تفاوت های نژادی کنونی سلسله ای دنباله دار دارد یا نتیجه تحولات ژنتیکی ناشی از شرایط اقلیمی است؟ چرا گونه ای سفید، گونه سیاه، دیگری زرد و آن یکی سرخ اند؟خواننده پاسخی در کتاب به وضوح یافت نمی کند.
و دیگر اینکه سر درآوردن نوع بشر در استرالیا در هاله ای از ابهام است، ورود و تسخیر آمریکای شمالی و جنوبی طی قرون و سالیان مدید از طریق خشکی از سرزمین ها و سرحداد شمالی می تواند قابل پذیرش باشد ولی پا نهادن بر اقیانوسیه و استرالیا چطور؟ آیا پیمایش صدها کیلومتر پهنه اقیانوس ها بدون داشتن دانش دریانوردی مدرن فقط با یک شناور قایق مانند البته به شرط وجود، که تنها دستاورد دانش دریانوردی انسان اولیه است، امکان پذیر جلوه می کند؟ از طرفی قطعاً با توان شناگری این امر محتمل نمی باشد، انسان شناگر، هر چقدر هم در فن شنا مهارت داشته باشد، عقل سلیمش حکم می کند از ساحل فاصله چندانی نگیرد، مگر اینکه از جزیره ای با چشم قابل رؤیت اطمینان داشته باشد، حتی گیریم این فواصل را انسان توانسته باشد شنا کند، برای بقا نسل نیاز است از هر دو جنس نر و ماده این مسافت ها راشنا کرده باشند، که امری صعب الامکان حداقل برای جنس ماده می باشد. لذا رسیدن به سرزمین هایی که‌ از قبل بر وجود آن صفحات اطمینانی وجود نداشته و رسیدن به خشکی در آنسوی آبهای بی کران، مرکب شناور مطمئنی را لازم الوجود می کند.
رشد و نمو نوع بشر در این کتاب حاصل سه انقلاب بیان شده است: انقلاب شناختی حدود ۷۰ هزار سال پیش، انقلاب کشاورزی حدود ۱۲ هزار سال پیش و انقلاب علمی حدود ۵۰۰ سال پیش و انقلاب صنعتی حدود ۲۰۰ سال پیش.
اصولاً یا عموماً انقلاب به پدیده هایی دلالت می کند که به یکباره یا در بازه ای کوتاه مدت پدیدار می شوند، دگرگونی از یک حال به حالتی دیگر در بازه ای کوتاه نسبت به گستره زمانی زیستی. طبق مستندات علمی باستان شناسی و تاریخی، قوه شناختی بشر نمی تواند به یکباره یا طی یک بازه زمانی محدود صورت پذیرفته باشد، سیر تکاملی زیستی بشر از ابتدای پیدایش، حاصل اندیشه ورزی و خردمندی او بوده است، آیا آنگونه که هراری می گوید، آیا بشر موجودی بی اهمیت و فاقد شناخت و قدرت تعقل بوده است؟ (عنوان گفتاراول از بخش اول کتاب: موجودی بی اهمیت).
این نقد بر انقلاب کشاورزی نیز تا حدودی وارد است، بشر به مرور زمان و طی قرون متمادی به کشاورزی روی آورد و از موهبت رویش زمین برخوردار گردید، شاید بجای انقلاب (Revolution )، لفظ عصر و زمانه و دوران (Epoch) بکار برده می شد، منطقی تر به نظر می رسید، البته نویسنده در پاراگراف اول گفتار ‘دام تجمل’ خود بر این موضوع تدریجی بودن شکل گیری عصر کشاورزی اذعان دارد. لفظ انقلاب در دو عنوان آخر، انقلاب علمی و انقلاب صنعتی مقبول تر است، چونکه تقریباً در یک بازه محدود و کوتاه زمانی رخ نموده اند.
در بخش دوم کتاب، تحت عنوان انقلاب کشاورزی، نویسنده به چگونگی پدیدار شدن کشاورزی، کشت و زرع و گسترده شدن سفره رنگین انسان می پردازد، او تبدیل انسان شکارگر- خوراک جوی مهاجر و کوچ کننده به انسان کشاورز یک جا نشین را به درستی دستاورد مهم انقلاب کشاورزی می داند، ولی هراری طرفدار گروهی از دانشمندان تحلیگر است که انقلاب کشاورزی را یک خسران جبران ناپذیر در تاریخ بشریت می دانند، او بیان می دارد که کشاورزی و یکجا نشینی بر مصائب بشر افزوده و مشکلاتش را فزونی داده است، حتی او معتقد است که تنوع غذایی بشر که حاصل انقلاب کشاورزی است یک فریب بزرگ تاریخی است و انسان گوشتخوار شکارگر- خوراک جوی قبل از انقلاب کشاورزی، انسانی به مراتب خوشبخت تر و آزاد تر بوده است. (عجیب است که خود یووال نوح هراری یک گیاه خوار است).

در گفتار “نظم خیالی” از بخش دوم کتاب، نویسنده به مقایسه قانون سلسله مراتبی حمورابی، ششمین پادشاه بابل، مربوط به ۱۷۵۰ سال پیش از میلاد و اعلامیه استقلال آمریکا که توسط توماس جفرسون از بنیان گذاران آمریکای نوین در سال ۱۷۷۶ میلادی نوشته و به تصویب کنگره رسیده می پردازد. در قانون سلسله مراتبی حمورابی علی رغم اینکه حمورابی خود را پادشاه عدالت گستر می داند، در قانونش به وضوح تبعیض تطبقاتی به چشم می خورد، در قوانین قضایی حمورابی بسته به اینکه مجرم کیست و جرم نسبت به چه کسی روا داشته شده است، حکم قصاص متفاوت است و بسته به طبقه ای که ظالم و مظلوم به آن تعلق دارند، قوانین قضایی برای یک جرم واحد متفاوت است و قوانین جزایی و کیفری کاملاً سلسله مراتبی دیده شده است، در مقابل اعلامیه استقلال آمریکا، به دور از هرگونه طبقه بندی اجتماعی و نژادی،‌ همه شهروندان و انسان ها را برابر می بیند و بیان می دارد:
«ما این حقایق را بدیهی می‌دانیم که همهٔ انسان‌ها برابر آفریده شده‌اند و آفریدگارشان حقوق سلب‌ناشدنی معینی به آن‌ها اعطا کرده‌است، که حق زندگی، آزادی، و جستجوی خوشبختی از جملهٔ آن‌هاست».
هراری به درستی قانون سلسله مراتبی حمورابی را به باد انتقاد می گیرد، البته او به شرایط اجتماعی آن دوران اشاره دارد، ولی در کل آن را مردود می داند، و با همان شدت و حِدت اعلامیه استقلال را به چالش می کشد، او بیان می دارد:
«هر دو متن ما را بر سر یک دوراهی آشکار قرار می دهند. هم قوانین حمورابی و هم اعلامیه استقلال آمریکا ادعای برشمردن اصول جهانی و جاودانی عدالت را دارند، اما بر اساس ادعای آمریکایی ها همه مردم با هم برابرند، در حالی که بر اساس ادعای بابلی ها مردم به طور قطع نابرابرند. آمریکایی ها مسلماً ادعا می کنند که بر حق هستند و حمورابی بر خطا. حمورابی هم طبعاً با پرخاش پاسخ می دهد که او برحق است و آمریکایی ها بر خطا. اما حقیقت این است که هر دو بر خطا هستند. حمورابی و پدران بنیادگذار آمریکا، هر دو، واقعیتی را تصور می کردند که تابع اصول جهانی و تغییر ناپذیر عدالت است، اصولی از قبیل برابری و سلسله مراتب. ولی جایگاه این گونه اصول جهانی تنها در تخیل بارور انسان خردمند و در اسطوره هایی است که انسان ها ابداع می کنند وسینه به سینه انتقال می دهند. این اصول هیچ گونه اعتبار واقعی ندارند».
هراری ادامه می دهد: «برای ما آسان است که بپذیریم تقسیم مردم به مافوق و عامی ساخته و پرداخته خیال است. اما ایده برابری همه انسان ها هم افسانه است. از چه لحاظ همه انسان ها با هم برابرند؟ آیا واقعیتی عینی، بیرون از تخیل انسانی وجود دارد که در آن همه ما واقعاً با هم برابر باشیم؟».
هراری ظاهراً نوعی برتری ذاتی را در افراد می بیند، البته نمی توان او را به نوعی نژادپرستی محکوم نمود، ولی وی صراحتاً نا برابری را به رسمیت می شناسد و انتظار دارد این نا برابری در اعلامیه استقلال آمریکا دیده شود، آری، انسان ها بنا به میزان سعی و کوششان و تلاش و سخت کوشی شان می توانند موقعیت های متفاوتی را دریک اجتماع کسب نمایند، ولی تمام انسان ها بالذاته برابرند، و هیچ نژادی، هیچ رنگی و هیچ ملیتی کسی را بر دیگری برتری نمی بخشد، مسلماً دانشمندی که تمام هستی خود را در راه اعتلای انسانیت به طبق اخلاص می گذارد، نظیر ماری کوری، یا آلبرت انیشتاین، یا بزرگانی که در راه پیشبرد علم ودانش از دل و جان مایه می گذارند، حاکمانی نظیر نهرو و گاندی، انسانهایی نظیر نلسون ماندلا و بیشمار کسان دیگر، بر افرادی که فقط شرّ و فتنه نثار جوامع می کنند برابر نیستند، آیا پزشکانی که سلامتی خود را وقف سلامت جامعه می کنند با سالوسان و شیادانی که خون مردم را شیشه می کنند یکسانند؟ مسلماً که چنین نیست و نخواهد بود. ولی برابری در برخورداری از حقوق شهروندی، برابری در استفاده از تسهیلات و‌خدمات اجتماعی به شرط پاکی اخلاقی و پاکدامنی حق مسلم هر انسانی است، ایجاد بستر دستیابی به طبقات فوقانی هرم سلسله مراتبی نیاز انسان مازلو، کار دولت ها است ولی طی نمودن این سلسله مراتب کار خود اشخاص است، آیا کسی فی البداهه می تواند ادعای کسب کرسی استادی را داشته باشد بدون طی کردن مراحل تحصیلی و بروز شایستگی های لازم؟ پس بایستی قانون و اعلامیه استقلال همانگونه باشد که توماس جفرسون و همکارانش تدوین نموده اند، اختلافات و تفاوت ها خود افراد با بروز شایستگی ها نشان خواهند داد، این اعلامیه هیچ تناقضی با شایسته سالاری ندارد. ادامه دارد…

  • منبع خبر : نصیر بوشهر