با شروع بخش چهارم کتاب، با عنوان ‘انقلاب علمی’ انتظارات خواننده دوباره احیا می شود، جذابیت و پیوستگی تاریخی به متن برمی گردد. هراری تحولات همه جانبه بشر در ۵۰۰ سال اخیر را به درستی شگفت انگیز می داند، ابتدا نگاهی به وضعیت بشر، از نظر جمعیت، تولیدات و خدمات، توانمندی های علمی و تکنولوژیک […]

با شروع بخش چهارم کتاب، با عنوان ‘انقلاب علمی’ انتظارات خواننده دوباره احیا می شود، جذابیت و پیوستگی تاریخی به متن برمی گردد. هراری تحولات همه جانبه بشر در ۵۰۰ سال اخیر را به درستی شگفت انگیز می داند، ابتدا نگاهی به وضعیت بشر، از نظر جمعیت، تولیدات و خدمات، توانمندی های علمی و تکنولوژیک و مصرف انرژی در سال ۱۵۰۰ میلادی، یعنی حدود ۵۰۰ سال پیش با وضعیت کنونی بشر دارد، و تفاوت های فاحش را نتیجه تحولات علمی می داند. هراری نقطه قوت انسان در دستیابی به دستاورد های بزرگ قرن حاضر را در اعتراف به نادانی بشر می بیند، که به واقع همین گونه است، هر چه بشر بیشتر در دل علم غور می کند، و بر دانش اش افزوده می گردد، ندانسته هایش بیشتر به چشم می خورد، این موضوع خواننده را یاد رباعی ابو سعید ابوالخیر یا ابن سینا (این رباعی به هر دو منسوب است) می اندازد:

دل گر چه در این بادیه بسیار شتافت
یک موی ندانست و بسی موی شکافت
گر چه ز دلم هزار خورشید بتافت
آخر به کمال ذره ای راه نیافت

جالب است این رباعی عرفانی هزار سال پیش سروده شده، مفهومی که بنا به قول هراری دستاورد مهم علمی قرن حاضر است و می فرماید انسان معاصر به این ذهنیت رسیده است که جواب خیلی از سؤالات مهم را نمی داند.
برخی می گویند انسان تاکنون بین ۵ تا ۲۰ درصد علوم را دریافته است که البته نمی توان بر آن صحه گذاشت، چون‌ حدود و کران علم شناخته شده نیست که بتوان مقاسی از دانش امروزی نسبت به کل علم را بدانیم.
هراری معتقد است ارتباط علم و فناوری حاصل انقلاب صنعتی است و قبل از آن این دو مقوله ارتباط چندانی نداشتند و بی سوادی یا کم سوادی برخی صنعتگران در قرون قبل از انقلاب صنعتی را دلیل اثبات مدعا می داند، در پایان گفتار ‘کشف نادانی’ می خوانیم:
“علم و صنعت و تکنولوژی نظامی صرفاً با ظهور نظام سرمایه داری و انقلاب صنعتی در هم عجین شدند. اما هنگامی که این پیوند محکم شد، به سرعت جهان را دگرگون کرد». بلی شکی نیست که انقلاب صنعتی باعث گردید که دانش روز، فناوری های نوظهور را پدید آورد و خلق محصولات فناور محور پس از انقلاب صنعتی شتابی بی نظیر گرفت، ولی این ادعا که قبل از آن هیچگونه ارتباطی بین دانش و صنعت نبوده و “صرفاً” بعد از انقلاب صنعتی این پیوند شکل گرفته ادعای غیر واقعی است. بعد از انقلاب صنعتی خصوصاً بعد از پیدایش صنعت الکترونیک و IT فناوری های هنجارشکن زیادی رخ نمودند و شگفتی آفرین شدند، ولی هیچ صنعت و تکنولوژیی را نمی توان یافت که منشأ آن علوم و دانش نبوده باشد، شاید عدم وجود مراکز علمی به سبک و سیاق کنونی در گذشته باعث شده آقای هراری چنین نتیجه گیری داشته باشند. استفاده از علم و دانش در صنعت، کار مهندسان است و مهندسی زاده چند قرن اخیر نیست و می توان ادعا نمود از عهد باستان مهندسی وجود داشته است، کافی است سری به کتب تاریخ کهن بزنیم، هرودت استفاده از دانش در فناوری و تکنیک های مبتنی بر علم را در جنگ های عصر باستان به وفور به تصویر کشیده است، خشایار شاه که ارتشی مجهز ساخته بود، و با همان ارتش اش بر سرزمین های یونان چیره گشت، یکی از امتیازاتش استفاده از مهندسان مجرب پارسی و فینیقی بوده است. امری بدیهی است که نمی توان ردی و نشانی از علوم جدید و مدرن را در صنایع قدیم یافت.
زندگی جاوید، دغدغه انسان خردمند، ظاهراً هراری بسیار به پروژه گیلگمش دل بسته است، گیلگمش فرمانروای سومری های باستان که از مرگ هراسان بود به دنبال راه حلی برای جاودانگی بود، هراری امیدوار است علوم پزشکی مدرن راه حلی برای این آرزوی گیلگمش بیابند. ولی سوای بحث فنی و علمی، امکان پذیر بودن یا نبودن، تصور بفرمایید انسان به فرض، اکسیر جوانی را کشف کند، در پی این کشف، صد سال بعد را در نظر مجسم کنید، آیا زمین ظرفیت پذیرش انسان زاینده، و بی مرگ و جاویدان را دارد؟ آیا اصلاً زندگی بدون وجود مرگ لذتی در بر دارد؟ آرزو می کنیم روزی فرا رسد مرگ و میر ناشی از بیماری، بلایای طبیعی، کشت و کشتار ناشی از نزاعات و جنگ های خانمان برنداز، مرگ ناشی از فقر، بی خانمانی، و هر مرگ غیر طبیعی ریشه کن گردد، اما جاودانگی چطور؟ شما چنین آرزویی دارید؟ همگی آرزوی صحت و سلامتی و عمر دراز برای همگان، انسان های نیک اندیش و صالحان داریم.

داستان اکتشاف سرزمین هایی که تا ۶۰۰ سال پیش جایی در نقشه جغرافیا نداشتند و در پس افق کسی از آنها خبر نداشت و سفر ماموریتی کریستف کلمب ایتالیایی از سوی پادشاه اسپانیا در راه هند، که تصادفاً در کنار سواحل قاره ای جدید که بعدها آمریکا نام نهاده شد لنگر انداخته است، داستانی خواندنی است. این نام گذاری نیز حاصل اشتباهی بود که تهیه کنندگان نقشه جغرافیا فکر می کردند که اولین بار ‘امریگو وسپوچی’ ایتالیایی که خود نیز در کار تهیه نقشه بود پا به آن قاره جدید گذاشته، نام قاره جدید را آمریکا گذاشتند، در صورتی که امرگو وسپوچی در سال ۱۴۹۷ یعنی ۵ سال بعد از کلمب در سفری اکتشافی به آن قاره وارد شد. چه ضرر زیانبار تاریخی ای!!! ، شاید بعدها به جبران مافات نام کریستف کلمب بر کشوری آمریکایی در غرب آمریکای جنوبی یعنی ‘کلمبیا’ نهاده شده. هراری در گفتار “پیوند علم و امپراتوری” ضمن شرح مختصر کشف آمریکا، بحث تسلط اروپاییان، به ویژه اسپانیایی ها بر قاره جدید و تسلط آنان بر قوم “آزتک” و “تولتک” و “مایا” در آمریکای مرکزی ، مکزیک را مطرح می کند. هراری این تهاجم را که چیزی بیش از اکتشاف است را سلطه جویی می نامد و نام امپریالیسم اروپایی بر آن می نهد، او معتقد است که کاشفان اروپایی قصد خدمت به مردمانی که از سایر ملل جهان بی خبر بودند را نداشتند بلکه به فکر الحاق آن به سرزمین مادریشان و بهره کشی از منابع جدیدالکشف را در سر می پروراندند، و اقوام بومی ساکن در قاره جدید را فریب خورده امپریالیسم اروپا می داند، که بیراه نیز نمی گوید، قتل عام و کشتار بومیان توسط تصرف گران قاره آمریکا در تاریخ ضبط است.
هراری در ادامه پیش بینی یا بهتر بگویم آرزو می کند در آینده، نظم جهانی نه بر پایه برده داری و سلطه جویی و امپریالیسم بلکه مبتنی بر فرهنگ باشد.
در بحث مطالعات فرهنگی و زبان شناسی و کشف خطوط باستانی نظیر خط میخی در گفتار “عنکبوت های کمیاب و خط های فراموش شده” نویسنده چگونگی کشف خط میخی را به تصویر می کشد، سؤالی که در این مورد و ورای نوشته های هراری به ذهن جستجو گر خطور می کند، این است که در طول تاریخ بایستی برهه هایی وجود داشته باشد که یک گسست و شکاف عظیمی باید وجود داشته باشد که برخی پدیدهای مرتبط با تمدن بشر پیوستگی را از دست می دهد، وگر نه چه دلیلی بر فراموشی این پدیده ها می توان متصور بود؟ موضوعی مثل خط که ریشه عمیق در تاریخ دارد به محاق فراموشی سپرده شود، خط را می توان از ابزارهای اصلی یک تمدن دانست، که می تواند سینه به سینه به نسل های بعدی منتقل گردد، چه اتفاقی در انتقال تمدن ها رخ داده که چنین ابزاری حتی با وجود سنگ نبشته هایی عظیم موجود در تخت جمشید و استخر و بیستون تا قرن های متمادی برای بشر ناشناخته مانده است.

در ابتدای گفتار شانزدهم، کیش سرمایه داری می خوانیم:
«پول در بنا نهادن امپراتوری ها و همچنین در پیشرفت علم نقش اساسی داشته است. اما آیا پول هدف نهایی این کارهاست یا شاید فقط ضرورتی است آسیب زا؟» ، در نگاه اول سؤال فوق سؤالی حیرت انگیز است و خواننده که می بیند نویسنده بدون مقدمه این عبارت را آورده کنجکاوانه در ادامه گفتار به دنبال پاسخ می گردد، چیزی که شاید یافت نشود یا بهتر بگوییم به صراحت یافت نمی شود، اما بدیهی است که پول ابزاری قدرتمند و توانمند در معاملات و تمام تراکنش های مالی تمام اعصار است، که بعدها به اعتبار (Credit) هم ارز گردید و در آینده لفظ اعتبار بیش از پول رایج خواهد بود. هراری برای تفهیم واژه اعتبار داستان جالب بانک و وام و سرمایه گذار و ساخت نانوایی و پیمانکار تعریف می کند که در نوع خود داستان جالبی است، ولی به نظر می رسد داستانی که آقای هراری از آن جهت تفهیم اعتبار مدد می جوید ابهامی در خود دارد که بیشتر به یک‌معمای اقتصادی می ماند، نکته داستان که نویسنده به آن اشاره نمی کند و مرحله به مرحله به میزان پول موجود بانک می افزاید بدون اینکه اظهار دارد پیمانکاری که پول دریافتی از کارفرمای نانوایی را هر دفعه بدون کم وکاست به سپرده اش در بانک می افزاید، هزینه کار احداث نانوایی را از کجا تامین می کند؟ حتما منابعی غیر از پول دریافتی از کارفرما در دسترس دارد. پس حساب و کتابی که در داستان چند صحفه ای آمده از اساس دچار مشکل است و توجیه و تفهیم کننده واژه اقتصادی اعتبار نخواهد بود، مگر اینکه موجودی مستقل پیمانکار نیز به حساب آورد.
نکته قابل توجه ایی که در گفتار ‘کریستف کلمب در جستجوی سرمایه گذار’ به چشم می خورد، سوای داستان کریستف کلمب و ماجرای قانع کردن دولت اسپانیا برای تأمین مخارج سفر و اکتشافات او، موضوع نحوه رفتار یک کارآفرین است، در این گفتار می خوانیم:
«کلمب هم مثل کارآفرینان تازه کار امروزی تسلیم نشد. ایده خود را برای سرمایه گذاران بالقوهٔ دیگر در ایتالیا و فرانسه و انگلستان و مجدداً پرتغال تشریح کرد، هر بار جواب منفی گرفت. سپس شانس خود را با مراجعه به فردیناند و ایزابلا، حاکمان جدید اسپانیای تازه متحده شده ، امتحان کرد و چند مذاکره کننده مجرب را با خود برد و با کمک آنها توانست ملکه ایزابلا را راضی به سرمایه گذاری کند. همانطور که هر بچه مدرسه ای می داند، ایزابلا بُرد کلانی کرد. اکتشافات کلمب اسپانیایی ها را قادر ساخت آمریکا را فتح کند و معادن طلا و نقره و کشتزارهای شکر و تنباکو دایر کنند که شاهان و بانکداران و بازرگانان اسپانیایی را به چنان ثروتی رساند که هرگز در خواب هم نمی دیدند».
پیام این ماجرا برای کارآفرینان صریح و روشن است، تسلیم نشدن، سماجت و تبحر در مذاکره، و همچنین برای سرمایه گذاران که قدری ریسک می تواند سرنوشتشان را متحول سازد:

«شاهزادگان و بانکداران(یا هر سرمایه گذار قابلی)، اعتماد بیشتری به قابلیت های فعالیت های اکتشافی پیدا کردند و آمادگی بیشتر برای دل کندن از پولشان داشتند. این همان چرخه جادویی سرمایه داری امپریالیستی بود، اعتبار، پول، اکتشافات جدید را تأمین می کرد؛ اکتشافات به مستعمرات می انجامید؛ مستعمرات سود می آفریدند؛ سود اعتباد را تقویت می کرد، و اعتماد تبدیل به اعتبار می شد».
در چگونگی توسعه کشورها و جذب سرمایه و‌میزبانی از سرمایه گذاران مثال هلند که در کتاب ذکر شده می تواند کلیدی کارگشا باشد، در بحبوه سرمایه گذاری صنعتی و توسعه زیرساخت ها در اروپا، در قررون پانزده و شانزده، رقابت تنگاتنگی بین دوَل اروپایی جریان داشت که هلند گوی سبقت را از رقبایش می رباید، رمز موفقیت هلند در آن اعصار و سوئیس و برخی کشورهای حاشیه خلیج فارس در زمان کنونی، امنیت سرمایه گذاری است، در کشور هلند قوه قضاییه، نهادی کاملاً مستقل از منبع قدرت و دولت است، قضات و وکلا به دور از سوگیری های سیاسی و جبهه بندی های معمول در حواشی دولتها، با استقلال کامل و با وجدان بیدار به محاکم رسیدگی می کردند و اگر سرمایه گذاری در کارش با مشکلی قضایی بر می خورد اطمینان خاطر داشت که واقعیت و راستی و درستی در نهایت برنده است، این موضوع در کنار حمایت های بی غل وغش دولت و فضایی آکنده از امنیت شغلی، سبب گشت در آن روزگاران هلند مقصد و مأوای سرمایه گذاران و صاحبان صنایع باشد، و حتی بانکداران تمایل آتشینی داشتند که شعبی در سراسر سرزمین هلند داشته باشند.
بحث بازار، صنعت، سیاست، دولت مالیات و دموکراسی و کیش سرمایه داری، بحث جالبی است که آقای هراری به زیبایی تشریح کرده است، صاحبان صنایع از سود حاصل از تولید به فکر توسعه کسب و کار و صنعت هستند و از طرفی دولتمردان مدعی دموکراسی، از صنایع حداکثر مالیات را اخذ می کنند، مالیات هایی کمر شکن، حال اگر این درآمد های مالیاتی در راه آبادانی و ایجاد زیر ساخت های اساسی مملکت هزینه شود، صاحبان صنایع به رغم فشار مالیاتی، نسبتاً خرسند خواهند بود، چه اینکه آنان نیز از تسهیلات و امکانات زیر ساختی ایجادی بهره مند خواهند بود و می توانند از این فرصت ها در راه توسعه کسب و کار خود بهره ببرند، ولی افسوس دولتیان مدعی دموکراسی از حربه مالیات در راه مطامع خویش بهره می برند، یا منابع مالیاتی گم و گور می شود یا در بهترین حالت بین نیازمندان نه به جهت و نیّت کمک به آنان بلکه به نیات تبلیغاتی و جمع کردن آرا قشر کم درآمد یا بی کار که در جوامع عقب مانده جمعیت کمی نیز نیستند استفاده می کنند. از دید صاحبان کسب و کار، بسیار بهتر خواهد بود حکومت اجازه دهد این پول نزد آنان باقی بماند و مدعی اند که از این پول می توان در راه اندازی کارخانه های جدید و استخدام بیکاران استفاده کرد، که این ادعا در اصل از آموزه های آدام اسمیت می باشد.
در ادامه کتاب و در مباحث مربوط به خانواده، نویسنده، انواع پیوند های فردی و خانوادگی را از عهد باستان تا پیشامدرن و مدرن و عصر پسامدرن تشریح و مقایسه می کند، او معتقد است بنیان خانواده بعد از انقلاب صنعتی دچار تغییرات زیادی گشته است و عمده این تغییرات به دلیل رواج مصرف گرایی است و مصرف گرایی خود مولود رشد تولیدات صنعتی است، از دیدگاه سرمایه داری، درآمد و سود بیشتر در دل تولید بیشتر نهفته و تولید بیشتر نیازمند مصرف بیشتر. تفاوت عمده حلقه فرد، خانواده و دولت و بازار در دوران پیشامدرن و مدرن در تفاوت قدرت فرد و قدرت خانواده و جامعه نهفته است، در دوره نظام پیشامدرن، فردیت ها ضعیف، خانواده و جامعه محلی قوی، دولت و بازار ضعیف هستند، در مقابل در دوره نظام مدرن، فردیت ها قوی، خانواده و جامعه محلی ضعیف و دولت و بازار قوی هستند.
آقای هراری در تعریف روابط اجتماعی و کارکردهای فردی و جمعی جوامع از واژه های جامعه شناسی مکاتب نوظهور در دو سده اخیر (وام گرفته از واژه های قرون باستان و وسطی) نظیر ‘پرولتاریا’، ‘بورژوازی’ و ‘فئودالیسم’ فراوان بهره می برد.
علی رغم آسیبی که انقلاب صنعتی به بنیان خانواده وارد کرده، صلح و آرامش ارمغانی است از این انقلاب، یووال نوح هراری معتقد است به رغم جنگ ها و درگیری های دوران اخیر، خصوصاً در منطقه استراتژیک خاورمیانه، در مقابل اعصار قبل از انقلاب صنعتی، نوع بشر، بشر خردمند، صلح و آرامش بیشتر به خود دیده است، دیگر از کشتارهای فجیع ناشی از لشکر کشی دیکتاتورهای صاحب نام خبری نیست و درگیری های قبیله ای و قومی و کشت و‌کشتارها بین اقوام رنگ باخته است، حتی آمار کشته شدگان جنگ های جهانی اول و دوم و نسل کشی ارامنه و یهودیان و اقدامات تروریستی سی چهل سال اخیر را در قیاس با جنگ های محلی بین ملل و اقوام مختلف مثل لشکر کشی های رومیان و پارسیان، لشکرکشی هایی به شیوه مغولان و تاتاران، و عثمانیان و جنگ های بین مسلمانان و مسیحیان و جنگ های صلیبی نه ناچیز ولی قابل توجه نمی داند، او برای اثبات ادعای خود، آمار جالبی از تعداد کشته شدگان در اثر جنگ و درگیرهای نظامی در دو سده اخیر و قرون ماقبل آن می پردازد. یکی دیگر از نشانه های صلح و آرامش در صد سال اخیر افول بدون خون ریزی امپراتوری های بزرگ است، پاپس کشی صلح آمیز بریتانیا از مستعمراتش، فروپاشی مسالمت آمیز اتحاد جماهیر شوروی و استقلال کشورهایی که هر کدام جماهیری از شوروی بودند از دیدگاه هراری نمونه هایی از افول این قدرت های امپراتوری هستند.

هراری هیچ اشاره ای به تغییر قواعد بازی سیاست و اقتصاد و سرمایه که خود منشأ اینگونه افول قدرتها است نمی کند، صحنه بازی قدرت و سیاست و اقتصاد در دوران اخیر دیگر چیرگی و سلطه فیزیکی را برنمی تابد، دیگر از نظر اقتصادی نه برای بریتانیا، و اسپانیا و هلند، برای هیچ قدرت جهانی سلطه ناشی از حضور فیزیکی عاقلانه نخواهد بود، چیدمان قدرت اکنون چیدمان نرم است و سلطه بر ملل با ترویج فرهنگ مصرف، انقیاد ملل از راه سلطه فرهنگی و اعتیاد آنان به مصرف کالای تولیدی آنان. دیری نخواهد پائید که حتی لشکرکشی ایالات متحده آمریکا به خلیج فارس و خط و نشان کشیدن برای قدرت هایی که به نوعی تحت انقیاد آنان نیستند به پایان رسد، در عوض هراری این صلح و آرامش را در سایه قدرت بازدارندگی بمب اتم می داند، و رقابت از نوع جنگ سرد را عامل اصلی این صلح با پایه های لرزان تلقی می کند، او در انتها، اشاره ای به لرزان بودن پایه های صلح می کند و با تأسی از صحفه آغازین کتاب “داستان دوشهر” چارلز دیکنز می نویسد:
«برای راضی کردن خوشبین ها و بدبین ها شاید باید سخن را چنین پایان دهیم که بگوییم ما هم در آستانه بهشت و هم در آستانه جهنم هستیم و با اضطراب بین دروازه یکی و اتاق انتظار دیگری در حرکتیم. تاریخ هنوز تصمیم نگرفته است که از کدام یک سر در آوریم، و هنوز هم رشته ای از حوادث می تواند ما را به سوی هر یک از آنها سوق دهد».
در گفتار ‘فرجام انسان خردمند’ هراری نظری به فرضیه تکامل داروین دارد و می نویسد:
“زیبایی نظریه داروین آن است که برای توضیح این که چطور زرافه ها گردنِ درازی پیدا کردند نیازی به فرض وجود یک طراح ندارد، در طی میلیاردها سال، امکانی برای طراحی هوشمندانه وجود نداشت، زیرا هوشی نبود که طراحی کند.”، از طرفی گرچه هراری منکر نظم و دقت در پدیدهای طبیعی، چه زیست شناسی و چه فیزیک و شیمی نیست، ولی سوای منطق و فلسفه اثبات وجود خالق، این پرسش پیش می آید، این همه هوش در طبیعت، در جانداران، حتی به فرض مقبولیت نظریه تکامل داروین، آیا با این استدلالات می توان نتیجه گرفت، طبیعت نیازی به طراحی هوشمندانه ندارد، این که DNA زرافه حکم می کند گردن این موجود دراز باشد تا بتواند از سرشاخه های بلند تغذیه کند، هوشمندانه نیست؟ و هزاران دلیل و برهان مشابه دیگر، هوشمندی در طراحی گیتی و هرچه در اوست امر بدیهی است، حال نام طراح، طبیعت و نیروهای آن باشد، لات و عزی یا منات باشد یا DNA، یا ذات خداوندی گرچه مسئله علت و معلول، خالق و مخلوق همچنان باقی است اما توفیری در اصل ماجرا نخواهد کرد، هراری در ادامه احتمال محق بودن خدا باوران را با نگاه به آینده مطرح می کند.
هراری با نگاه به آینده بشر و جوامع انسانی و دستاوردهای انسان خردمند کتاب را به پایان می رساند و جالب است هراری به خیلی از پدیده های تاریخی، اقدامات تاریخ ساز و سرنوشت ساز بشر را از ابتدای حیات در کره خاکی تا اقدامات محتمل انسان در آینده دور و نزدیک می پردازد، ولی در کمال شگفتی هیچ اشاره ای به قوم یهود، و تشکیل کشور اسرائیل نمی کند، آیا هراری با فلسفه تشکیل این کشور مشکل دارد یا ملاحظات سیاسی خاصی دارد و از مطرح شدن موضوع در اذهان خوانندگان اجتناب می کند؟

در صحفات پایانی کتاب، نویسنده با فضایی آکنده از هراس و نگرانی، و بعضاً آمیخته با اغراق، از آینده احتمالی بشر سخن می گوید، از علم ژنتیک، از پدایش اَبَر انسان، از موجودی ساخته دست بشر که با دست کاری ژنوم انسان خردمند و سلول های بنیادی ممکن است صورت پذیرد، از هوشمندسازی اشیاء می گوید و قدرتی که انسان از قَبَل علم و دانش به آن می رسد، از عمر بی پایان و در انتها موجودی که خدا خواهد شد، هراری می گوید انسان خردمند ممکن است به جایی برسد که پشت میز طراحی خدا بنشیند، و از نو طرحی در اندازد. بلی با برون یابی منحنی پیشرفت انسان در عصر حاضر و نشانه هایی که از برخی تحقیقات علمی و پزشکی در دست است و علم آینده پژوهی و آینده نگاری، مسلماً انسان در آینده نچندان دور به دستاوردهای عجاب انگیزی خواهد رسید، ولی به تابلو طراحی خالق و طراح عالم نظری بیاندازید، زمین و هرچه در او است، مثل سنگ ریزه ای در یک ساحل اقیانوس بی کران است، انسان هر چقدر هم پیشرفت کند، هر چقدر هم شگفتی بیافریند، مسلماً در مقابل پهنه گیتی به چشم نخواهد آمد، در همین ایام حاضر یک ذره میکروسکپی، یک ویروس، کووید ۱۹، از خانواده ویروس کرونا، ثابت کرد که انسان با این همه ادعا چقدر ضعیف است، در یک چشم به هم زدن، تمام هستی انسان به مخاطره افتاد، صنایع نیمه تعطیل یا تعطیل شدند، پروازهای خطوط هوایی که هر کسی با نگاه به نقشه ترافیک هوایی، ممکن بود دچار سرگیجه شود، به یکباره به حد صفر نزول کرد، خیابان ها و مراکز تفریحی و کار وکسب های مرتبط، همه و همه به تعطیلی کشانده شدند و همچنین در عرصه پزشکی، انسانی که مدعی است می تواند پشت میز طراحی خدا قرار گیرد، از پس این ذره به ظاهر ناچیز بر نمی آید. ای کاش انسان به جای اینکه بر دانش خود غرّه شود و جایگاه خدایی برای خود متصور شود، در مقابل نابرابری ها و بی عدالتی ها قد علم می کرد، به فکر شادی دل همنوعانی که همواره با غم هم آغوشند می بود. کاش همچون حافظ علم و دانش را چون ساقی می دیدم و بنیاد لشکر غم را بر می انداختیم.

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم

  • منبع خبر : نصیر بوشهر