مسافر بعدی خسته،کوفته و گرما زده وارد شد.آفتاب گرم بندر چهره مهربانش را برشته کرده بود.لاغر تر و ضعیف تر به نظر می رسید.نای حرف زدن و خوش و بش کردن نداشت.با وجودی که سرو صورتش در آب های جاری رودهای دشت ارژن و خان زنیان و حسین آباد صفا داده بود،بوی عرق از پیکر […]

مسافر بعدی خسته،کوفته و گرما زده وارد شد.آفتاب گرم بندر چهره مهربانش را برشته کرده بود.لاغر تر و ضعیف تر به نظر می رسید.نای حرف زدن و خوش و بش کردن نداشت.با وجودی که سرو صورتش در آب های جاری رودهای دشت ارژن و خان زنیان و حسین آباد صفا داده بود،بوی عرق از پیکر نحیفش به مشام می رسید.اما این عرق عطر آگین بود.بوی جفره و جبری و ظلم آباد و کوچه پس کوچه های تنگ و ترش ولاتمان،بوی شیلو، بوی گسار،بوی شرجی،بوی دستان پینه بسته ی ماهی گیرها،جاشوها،ملوان ها و ناخداها می داد.بوی شانه های عرق کرده عمو حسین ابراهیمی و برادرش عمو حیدر که از دوستان پدر بودند و از بزرگی و یکرنگی آنها صحبت می کرد.بوی ناله های همسر عمو کریم که تیرآهن قوزک پایش را خرد کرده بود می داد. و تو کوشش کردی که عمو کریم را برای دوا و درمان به شیراز بفرستی؛ عمو کریم اما تا آخر عمر پایش معیوب بود گرچه دلش سالم بود. بوی دستان ورزیده ی کارگرانی که روزانه هزاران تن بار بر دوش می کشیدند تا به کامیون ها برسونن. .بوی بازار قدیم و بازارچه های قنادی،ماهی فروش ها، و بوی رنگینک عمو صفا زاده می داد.
صدای پدر معجونی از انواع صداهایی بود که درگوشم غوفا بپاکرده بودند.صدای دکاندارها و دیگر فروشنده ها که داد می زدند : تماته مال بندرن،قند گلاب-قند گلاب و هیله گلاب، هندونه زبر و قرمزه ،مشتن دوغ، شربت او لیمو دلت خنک میکنه وصدها صدایی که قریب دو ماه بود که ما از آن بی خب بودیم.صداهایی که همیشه برای ما آشنا بود.صدای بَکرک(قرقره) باغبان های دواس ،خواجه ها و امامزاده و باغ ملا و غیره، صدای جیک جیک گُجیک های(گنجشک ها) ریز و درشت که مارا ناخواسته از خواب بیدار می کردند و صدای بهم خوردن استکان و نعلبکی های عمو عبدالحسین قهوه چی و شاگردان حاج خلیل پور یوسف،شنیدنی بود. .صداهایی که صاحبان آنها خون جگر خوردند تا به ما یاد دهند که چگونه زندگی کنیم.
امروز پدر برای ما سوغات های گرانبهایی آورده بود که بس غنیمت بودند. بعد از صرف نهار،پدر چند دقیقه ای استراحت کرد ولی متاسفانه هنگامی که می خواست بیرون برود و دست و رویش بشوید،یک مهمان ناخونده ی سمج، عیش ما را منغص کرد. به هرحال زنبور زرد و ریزی گونه ی مبارک پدر راد نیش گرفت وما همگی ناراحت شدیم و کار پدر به دکتر کشید.بعد از یکی دو روز حال پدر بهتر شد.او شبها من را به مسجد بوشهری ها می برد تا مراسم عزاداری آنها را ببینم.یک شب که از مسجد برمی گشتیم، او صحبت عجیبی کرد که من خیلی ناراحت شدم.به زندان کریم خان که رسیدیم،پدر گفت که افراد زیادی از پشت بام این زندان، خودشان را به زمین انداخه اند وفرار کرده اند و عده ای هم دستگیر شده اند.صحنه های بسیار دلخراشی برای من تعریف می کرد که من باورم نمی شد و حتی اسم بعضی از کسانی که می شناخت و دوستانش برایش معرفی کرده بودند هم، می دانست. بعد از شنیدن صحبت های پدر همیشه از خودم سوال می کردم برای چه اینچنین اتفاقات صورت گرفته؟ همیشه می ترسیدم که از کنار این ساختمان عبور کنم.از پدر سوال کردم این جمله ی یا مرگ یا مصدق یعنی چه؟ پدر به تندی جواب داد: بچه جلو دهنت بگیر.من اصرار کردم که این آقا چه کسی است.او به من گفت: می خواهی ما را بگیرند و تو هلفدونی بیندازند؟ گفتم هلفدونی چه است؟ گفت: پشت این دیوار بلند. آخرین جمله ای که به پدر گفتم این بود. (چند روز پیش که به منزل می رفتم مرتب به سینه خود می زدم و این جمله تکرار می کردم.) یک نفر به من گفت مگه سرت بو قرمه سبزی می دهد؟چرا بچه این همه دَری وَری میگی. من هم ترسیدم و خفه خون گرفتم.پدر گفت: دیدی حالا،دیدی حالا.من بعدها به خودم می گفتم ای داد، ای بیداد.
موفق باشی فرهیخته آزاد اندیش.

  • نویسنده : محمدرضا دباش
  • منبع خبر : نصیر بوشهر