لنگی که حموم چی به من داده بود و دور خودم بسته بودم به اندازه یک دشداشه بود.البته از جنس یمنی نبود.اما اینقدر بلند بود که روی زمین می ترید.برای اینکه پایم به لنگ نخورد و به روی سنگ های مرمر کف حمام کّله ملّاق نخورم و مثل گجیک اشی مشی نشوم، با دودستم سفت […]

لنگی که حموم چی به من داده بود و دور خودم بسته بودم به اندازه یک دشداشه بود.البته از جنس یمنی نبود.اما اینقدر بلند بود که روی زمین می ترید.برای اینکه پایم به لنگ نخورد و به روی سنگ های مرمر کف حمام کّله ملّاق نخورم و مثل گجیک اشی مشی نشوم، با دودستم سفت و محکم لنگ را گرفته بودم.حموم چی لنگ اندازه من نداشت.لنگکو قد لحاف ملا نصرالدین بود.حموم چی یکی از کارگران را صدا زد و گفت: آی اسدواله،کار ای بچو تمام کن.ننش دم در منتظرشه.من هم به گوشه ای نشستم و منتظر کیسه کش شدم.امان از بی صاحبی!! کیسه کش ها انواع و اقسام مشت مالی را روی بدن مشتریان انجام می دادند.با مشت و کف دستشان محکم به شانه ها و پشت مشتریان می زدند.مشتریان از اعمال کارگرها لذت می بردند.لبخند می زدند و به آنها می گفتند مشتی دستت درد نکَُنه.مشتری یکی از کارگران،یک جوان هیکلی و تنومند و ورزشکاری بود.پازلفیش تا زیر گونه هایش کشیده شده بود.پهنای پازلفیش مانند سر تبر بود که تا کنار بینیش ولو شده بود.موهای پشت سرش مانند یک پنگ خارک شیخالی،شانه هایش را پوشانده بود.کارگر کیسه کش روی دوش پهلوان نشسته بود و مرتب با حرکات محیرالعقول ماساژ می داد. مثل اینکه این دو نفر مسابقه کشتی کج انجام می دادند.به خودم گفتم نکند اسدواله هم می خواهد چنین بلاهایی سر من بیاورد.بعد از چند دقیقه،اسدواله خان مرا فرا خواند.او سبیل پَک و پهنی داشت که لب و فک بالاییش محو کرده بود.دو انتهای سبیلش هم تاب داده بود.بدنش خالکوبی شده بود و عکس قلبی که یک تیر از وسط آن عبور کرده بود،روی بازوی چپش حک شده بود.یک تیغ سلمانی هم لای لنگش قایم کرده بود.چشمم که به تیغ سلمانی افتاد،ترسم دوبرابر شد.من به او سلام کردم.او جواب داد : چطوری پهلوون؟ حرف که می زد،زردی دندان هایش N برابر زردی دندان های من بود.دندان هایش به اندازه ی یک انگشت شست بود. در حالی که از ترس دندان هایم تکان می خورد و می لرزید، به او گفتم:آقا من مشت و مال نمی خواهم.او هم جوابم داد: تو که مال مشت ومال نیستی پهلوون فسقلی.وقتی چشمش به گلال افتاد به من گفت : ای کاکُلو چیه؟گفتم این گلال نذریست.از من پرسید : کجایی هستی؟ گفتم بوشهری. پرسید مسلمونی؟ گفتم: بله، شیعه به علاوه اثناعشر.در جوابم گفت:من خیال کِردم تو ژاپنی هستی.شما بوشهری ها هم بیکاریدا.عجب دوره زمونه ای شده.این بوا(منظورش بنده بود) از بوشهر واسمون کاکل سوغات آورده.خلاصه سین و جیم ما تمام شد.هرگاه کیسه اسدواله زیر بغلم می خورد،خنج و گلوکم (قلقلی) می شد و نزدیک بود بزنم زیر خنده، ولی ترس از سبیل خان مانع خنده ام می شد.کار استاد سبیل تمام شد و به کارگر سرشور تحویل داده شدم.او نیز چنان سرو پرتاک من را با برگ کنار پِنج می زد که انگار می خواست نمدمالی کند.بعد از اینکه دو سطل آب ولرم روی سرم ریخت چشمهایم باز کردم.هنوز اون کارگر و آن پهلوان مشتری با هم کشتی می گرفتند. آن دو نفر به مرحله فتیله پیچ ودو خم یه خم رسیده بودند! نوری که از سقف حمام از لابلای شیشه های منفذهای روشنایی به صحن حمام می تابید،مانند پروژکتور هایی بود که برای روشنی بخشیدن به صحنه تئاتر به کار می رفتند.قیافه های گوشت آلود و سرهای تاس مشتریان را نمایان می کرد.بین نور خورشید و بخارهایی که می خواستند از فضای گرفته و تنگ و ترش حمام فرار کنند،درگیری بود.بخارهای زندانی شده می خواستند از این معرکه ی مخوف فرار کنند و به ماوای خود برگردند وآزاد باشند تا با ساز و نقاره و دهل رعد و برق آنطور که دوست دارند برقصند و شادمانی کنند.کارگر سر شور مرا به خوان رستم دیگری هدایت کرد وآن خوان رستم،کابینی بود که آن را نمره می نامیدند.من در اینجا هم مکافات دیگری داشتم.مخلوط کردن آب گرم و سرد بلد نبودم.یکمرتبه شیر آب سرد باز کردم،نزدیک بود بدنم فریز شود و از همانجا به سرد خونه منتقل شوم ولی خوشبختانه یا بدبختانه آلاسکا نشدم. یواش یواش با ترس و لرز خودم را گربه شور کردم. با صدای شنیدن خُشک-خُشک، حموم چی آمد و سر و بدنم با حوله قنداق کرد. تو آینه نگاهی به خودم انداختم، دیدم مکلا آمده ام و معمّم می روم.به سرعت هرچه بیشتر لباسم را به تن کردم و از حمام خارج شدم.خاله فضه یک اسکناس آبی رنگ ده ریالی به حموم چی داد و هر دو خداحافظی کردیم.دندان هایم از سرما می لرزید و ابوعطا برایم می خواندند.دستهایم به دنده هایم چسبانده بودم که از فرط سرما مانند سگدست ماشین عمو عباس خیام(رحمت الله علیه) از جا در نروند.خاله فضه از حمام دادن من اینقدر خوشحال بود که گویا قلعه خیبر فتح کرده بود.او جلو افتاده بود و من پشت سرش سلانه سلانه به خانه می رفتم.درب منزل باز بود و خاله چشمش که به مادرم افتاد گفت : ننه ی ممرضا، بچه ات مثل دسته گل شده.در حیاط کوچک منزل غوغایی به پا شده بود ولی من از هیچ جا خبری نداشتم. ادامه دارد … .
پایدار باشید.

  • نویسنده : محمدرضا دباش
  • منبع خبر : نصیر بوشهر