هنگامی که مادر می خواست حنا را روانه ی کف دستم کند،متوجه شد که حنا آبکی است.او مجبور شد که حنای خشک اضافه کند تا ملات مناسبی برای حنابندان بنده آماده شود.من هم با تعجب سوال کردم که این مراسم حنابندان چه صیغه ای است؟آیا نمی شود حنایی به دستان من مالیده نشود.مادر جواب داد:اصل […]

هنگامی که مادر می خواست حنا را روانه ی کف دستم کند،متوجه شد که حنا آبکی است.او مجبور شد که حنای خشک اضافه کند تا ملات مناسبی برای حنابندان بنده آماده شود.من هم با تعجب سوال کردم که این مراسم حنابندان چه صیغه ای است؟آیا نمی شود حنایی به دستان من مالیده نشود.مادر جواب داد:اصل کار این است که دست هایت حنایی باشد تا زیارتت قبول گردد.بلاخره حنا مورد بهره برداری قرار گرفت.مادر با احتیاط لازم دست های من را حنابندان کرد.دست هایم خنک شد و مقداری از حنا که از دستم چر می کرد مادر ماهرانه با قاشق جلو ریختن آن گرفت.در حالی که دوپایم عمود بر زمین بود و در گوشه اتاق نشسته بودم،دو دستم مشت کردم که حناها نریزند. هردو دست را روی زانو گذاشتم و منتظر ماندم اوامر بعدی اجرا کنم.رنگ حنا خیلی تیره بود و دست هایم را مثل قیر سیاه کرده بود.به فکر این افتادم که یک تومنی که لای کتاب سومم بود بردارم و به حموم برم و به اسدواله کیسه کش بگم بابا جان این یک تومن به علاوه این کلاه از من بگیر و با آن تیغت این گلال زهرماری از کُتُل (ریشه) ببُر و مرا از هفت دولت آزاد کن یا به هر خوارکوری که شده خودم را به گاراژی که در خیابان قاانی چهارراه مشیر بود و سپس با ” ابول بی کله” یا هر کامیون دیگری خودم به بوشهر برسانم.حاضر بودم بالای بار کامیون روی گونی های چوب شیرین (شیرین بیان) هم بنشینم. حتی اگر کمک راننده روی گونی ها مرا با بکسل می بست باز هم حاضر بودم آن بیام بوشهر. و یا با کامیون اناری “عمو غولمنی “بیام بوشهر. عمو غلمنی هم خودش داستانی داره. او با زنش با کامیونی پر از انار ار شیراز به بوشهر آمد . کامیون نزدیکی های باغ زهرای خودمون چپ شد و عمو زیر انار ها رفت. زنش موقعی که دید خون از حلق و دهان عمو خارج می شود،بناکرد تو سر خود زدن و می گفت: ای وای،ای وای، شوهرم رفت.سایه روی سرم رفت!!عموغولمنی جواب داد: زنک نترس اینها او نارن(آب انار). در این وضعیت من بیاد مرحومه خواهرم افتادم و به خودم می گفتم اگر این خواهرعزیز من عمرش باقی بود،این بلاها سر من نمی آمد تا التماس آذر خانم کنم که برایم قصه لی لی حوضک بگوید یا کلاغ پر یا گلال پر با من بازی کند.نگاهی به دو برادر معصوم خردسالم انداختم و گفتم :ای کاش من جای یکی از شما بودم.حدود ۲ ماهی بود که به شیراز آمده بودیم تا قبل این روز حنا بندان به من خیلی خوش گذشته بود.روزهایی که با مسلم به خیابان می رفتیم.خوردن بستنی و چغول پغول لذت داشت. زمانی که کنار پدر بزرگ تو درشکه نشسته بودم،هرگاه دستم به کتش که پر از پول خرد بود برخورد می کرد،خیلی خوشحال می شدم.شب ها که با پدر از مسجد بوشهری ها برمی گشتیم،پدر از من می خواست تابلوی مغازه ها را بخوانم.من بعضی از این نوشته ها مانند کریستال،الکتریکی،سانترال نمی توانستم بخوانم. ولی خیلی از آنها که ساده بودند مانند خرازی اکبری،کفاشی طلوع،مسافر خانه بوشهر به راحتی می خواندم و پدر مسرور می شد که پسرش دو کلاس دوم ابتدایی سواد دارد.امروز حال و هوای شیراز برایم دلگیر و کدر شده بود.دیگر دوست نداشتم یک ثانیه هم در شیراز بمانم.ای وای بر اسیری که در دام خرافات مخوف گرفتار شده باشد و خردش رفته باشد.زیر لب نجوا می کردم و به خود می گفتم: آی همشیره پوران کجایی که داشت (داداشت) در دامن تعصب و موهومات نفله شده.(یاد ناصر خان بخیر.)سال ۴۸ بود که فیلم قیصر به اتفاق دوست صادق و بی ریایم آقای گوهر شناس در سینما چهارباغ اصفهان که روبروی سینمای نقش جهان در خیابان چهارباغ بود،تماشا کردیم.کنار سینما یک ساندویجی بنام اختیاری قرار داشت و روی دربش نوشته بود:اول ساندویج اختیاری بعد سینما.ما دوتا مظلوم اختیار نداشتیم که ساندویج اختیاری میل کنیم ولی فیلم با حضور بهروز و کیمیایی و زنده یاد ارحام صدر مشاهده کردیم.البته قرار بود گل بانوی هنر ایران (پوری بنایی) تشریف داشته باشند ولی اینطور نشد.آخرهای فیلم آقا ماندنی از خواب بیدار شد و از من سوال کرد قیصر تا حالا چنتا آدم کشته؟!!( با اجازه شما این خاطره هم بخاطر اینکه تبسمی بر لب شما بنشیند،تقدیم کردم. موفق باشید)

  • نویسنده : محمدرضا دباش
  • منبع خبر : نصیر بوشهر