قهوه خانه برکتک ایستگاه خوبی برا ی استراحت رانندگان بود.ابول بر خود مینازید که به کامیون هایی که شب قبل از بوشهر حرکت کرده بودند،رسیده.من هم برای اینکه به ابول خدمتی کرده باشم،تکه لنگی برداشتم و شیشه و آینه های کامیون را تمیز کردم.رانندگان زیر درختان لم داده بودند و منتظر بودند عمو عسکر قهوه […]

قهوه خانه برکتک ایستگاه خوبی برا ی استراحت رانندگان بود.ابول بر خود مینازید که به کامیون هایی که شب قبل از بوشهر حرکت کرده بودند،رسیده.من هم برای اینکه به ابول خدمتی کرده باشم،تکه لنگی برداشتم و شیشه و آینه های کامیون را تمیز کردم.رانندگان زیر درختان لم داده بودند و منتظر بودند عمو عسکر قهوه چی به کمک فرزندانش برای آن ها ناهار بیاورد.(همو عسکر بعدها به بوشهر آمد و در خیابان صفوی غذا خوری باز کرد.قلیه ماهی عمو عسکر بین بوشهری ها هم معروف بود.)من خیلی خسته بودم.گرسنگی دمار از روزگارم درآورده بود.جوی آبی که بین درختان عبور میکرد برایم دیدنی بود.من تا کنون چنین جویی ندیده بودم.دست و صورت را صفا دادم و پاهایم در آب روان و خنک گذاشتم و اینقدر لذت میبردم که مایل بودم درحالی که پاهایم در آب بود،همان جا بخوابم و به خودم میگفتم ای کاش این جوی آب به بوشهر هم میرفت.سر تا پای رانندگان زیر گرد و خاک بود.بعضی از رانندگان لنگ های خیس دور سر خودشان پیچیده بودند تا از گرما و گرد و غبار در امان باشند.خستگی راه و کوفتگی جسم رانندگان به آنها اجاره نمیداد که حتی با هم سلام و علیک گرمی کنند.سفارش ناهار داده شد و قدرت فرزند عمو عسکر با سینی غذایی که  در آن چلوخورشت قیمه بادمجان و ماست و پیاز بود،برای ما آورد.استاد ابوالقاسم به من سفارش کرد که پیاز بیشتری میل کنم.او معتقد بود که من آب به آب شده ام و ممکن است سرما بخورم.بعد از خوردن غذا میخواستم حساب کنم ولی راننده اجازه نداد.البته وضع جیب من خوب بود.هنگام حرکت از بوشهر، عمویم مقداری پول به من داده بود که در سفر خرج کنم.بعد از این که غذا صرف کردیم،من مایل نبودم از جایم تکان بخورم.از بس هوای برکتک دلنشین بود ولی ناچار بودیم به سفرمان ادامه دهیم.مقداری آب در رادیات ماشین ریختم و حرکت کردم.راننده خیلی عجله داشت و مایل نبود در کازرون توقف کند.رانندگان در کِفه ها یا جاده های صاف حتی اگر آسفالت نباشند بدون دغدغه رانندگی میکنند.ولی زمانی که به کوه و کتل میرسند،ترس و دلهره وجود آنها فرا میگیرد. دیدن پیچ و گردنه ها و دره های عمیق،باعث میشود که این مردم زحمتکش دقت و وسواس بیشتری در رانندگی به خرج بدهند.از قدیم بین رانندگان مطرح شده بود که کتل دختر نسبت به کوه و کتل های دیگر بسیار کم خطر است.شاید بخاطر این باشد که بعد از اینکه کتل دختر طی کردند وکِفه یا جاده ی دشت بَرم پشت سر گذاشتند به کتل پیرزن میرسند که هم صعب العبور و هم خیلی طولانی است.رانندگی در این کتل  اینقدر سخت بود که در میانه راه قهوه خانه ای برپا کرده بودند و نام آن را گذاشته بودند.تمام رانندگان بعد از چند ساعت رانندگی خسته و کوفته بودند و مجبور بودند در این قهوه خانه استراحت کنند.این قهوه خانه دو سه اتاق داشت که یک کپر خیلی بزرگ در جلوی این اتاق ها برپا کرده بودند.رانندگان حتی میتوانستند در این قهوه خانه شب ها اتراق کنند.بین بوشهر و شیراز هفت کتل وجود دارد که تا حالا شش تای آنها برای شما توضیح داده ام.اما کتل هفتم گل خواجه است.این کتل بقولا نقلی، از همه کتل ها کوچکتر است اما پیچ و گردنه هایش بسیار خطرناک.استاد ابول میگفت که اکثر تصادفات و اتفاقاتی که برای رانندگان پیش می آید در کتل پیرزن است.اما این کتل گل خواجه فسقلی هم بدون تصادف نبوده است.من میدانستم که راننده حال و حوصله ی صحبت کردن ندارد.چراغ های زیادی در کتل پیرزن میدیدم و فکر میکردم که تمام این روشنی ها چراغ های کامیون هاهستند.یکمرتبه راننده رو کرد به من و گفت : آن شعله ها که میبینی شعله های ساختن زغال است. برای اولین بار بود که میشنیدم در این کوه زغال درست میکنند.حدود ساعت ۱۲ به قهوه خانه ی میان کتل رسیدیم و بعد از صرف شام راننده گفت باید اینجا بخوابیم. او به من یک پتو داد و من روی آن پتو خوابیدم و اینفدرخسته بودم که سرمای میان کتل مرا از خواب بیدار نکرد.صبح زود راه افتادیم و بعد از یک ساعت به قهوه خانه ای که چهل چشمه نام داشت رسیدیم.هوای چهل چشمه اینقدر سرد بود که من بدنبال لباس ضخیم میگشتم.درحالی که از سرما میلرزیم و دستهایم در جیبم بود،جرات این را نداشتم که آب روان خیلی سرد که گویا یخ زده بود و به آهستگی در جوی حرکت میکرد،به صورتم بزنم.صبحانه مختصری میل کردیم و راهی شیراز شدیم تا شما را ببینیم.(فرهیخته گرامی،تعدادی از عزیزان به بنده دستور داده بودند درباره ی راه بین بوشهر و شیراز مطلبی تقدیم کنم بخاطر اینکه خیلی ها راه قدیمی بین این دو شهر نمیدانند.باز هم با عرض معذرت که خیلی خلاصه تقدیم شما شد) گرد و خاکی نباشی همسفر.همیشه گل به روی شما باشد.

  • نویسنده : محمدرضا دباش
  • منبع خبر : نصیر بوشهر