صبح پائیزی فکر کنم سال ۵۱ بیداماده رفتن به مدرسه که دیدم کارگر ها با کلنگ‌و بیل دارن تو کیچه کانال میزنند . پرسون پرسون فهمیدم تا سی تیلیفونن و یکماه بعدش سی خونه ها تیلیفون کشیدن ما هم صاحب تلیفون شدیم . روزگاری بید، یه روز دی جعفر دستگاه تلیفون دسش امد خونه و […]

صبح پائیزی فکر کنم سال ۵۱ بیداماده رفتن به مدرسه که دیدم کارگر ها با کلنگ‌و بیل دارن تو کیچه کانال میزنند . پرسون پرسون فهمیدم تا سی تیلیفونن و یکماه بعدش سی خونه ها تیلیفون کشیدن ما هم صاحب تلیفون شدیم . روزگاری بید، یه روز دی جعفر دستگاه تلیفون دسش امد خونه و گفت تلیفون خونه ما پیکن ( خالی و بوق نمیزنه) امدم با تیلیفون خونه خومو زنگ بزنم و پیلش ری خومو می افته. دی رضا که خونمون بید گفت: دی جعفر ای چه گپین رضا می گو اصلش سیم کو هن که تو خونه امده نه ای دستگاهی کو که دستن و دی جعفر ادامه داد نمی فهمم والا مدتی ان یکی زنگ میزنه سی مو هوف میکنه یکی دیگه شیشکی سی مو ول میکنه و سی بوای جعفر گفتم تلیفون های مردم سی شون گپ میزنه مال ما خو یا هوفن یا شیشکی اما کار دی جعفر را افتاد تا یه پسینی همه تو سرا جمع شده بیدیم که صدای تک تک در سرا امد مو چون بچه کوچیکو بیدم بدون ایکه کسی سیم بگه خوم رفتم در سرا واز کردم دیدم فقیرن گفتم ویسک حالا سیت پیل میارم هرچی دی ام تو خونه گشت پیل ( سکه) پیدا نکرد حتی تو جیب ها ی ما هم گشت پیدا نکرد و دلش هم نمی امد فقیر بی فال رد کنه بره رفتم سی فقیر کو گفتم خرما میخوای گفت نه فقط پیل رفتم گفتم دی فقط پیل میخواد دی گفت حالا شانسش پیل نی چه بکنیم که یهو دی ام امد در سرا سی فقرکو گفت اقا والا پیل تو خونه نداریم اما تلیفونمو هسی بیو بجای پیل سی خوت چهار. پنچ جا زنگ بزن فقیرکو بدبخت سی مو و دی ام کرد اما تو سرا ازخنده لیک درگرفت

  • نویسنده : ماشاالله زنگنه
  • منبع خبر : نصیر بوشهر