نصیر بوشهر – منصور بهرامی – از پسین که بارون دهن مشکی بارید و ولات و باغ و باغسون خولیس کرد وبعدشم باد شمال ترکوند!معلوم بید که هوا سرد میشه و همه به اجبار پوی منقل تشی می نشونه. خالو با اهل خونه تا دیر وخت پوی قصه های خاطره انگیز بی بی بیدار بیدن.چه […]

نصیر بوشهر – منصور بهرامی – از پسین که بارون دهن مشکی بارید و ولات و باغ و باغسون خولیس کرد وبعدشم باد شمال ترکوند!معلوم بید که هوا سرد میشه و همه به اجبار پوی منقل تشی می نشونه.
خالو با اهل خونه تا دیر وخت پوی قصه های خاطره انگیز بی بی بیدار بیدن.چه شو سنگینی.رعد و برق هر از گاهی همه جا لیت میکردو با صدای رعد که مث مسلسل تو ولات و خونه خالو می پیچید و خیال خالو تا کوه و دشت و دریا می برد.چه شو پر رمز و رازی بید.
بی بی پیرزن خوش کلام و مهربون خونه خالو تا دیر وخت شو تاطلوع ستاره صبح قصه پر غصه جنگ رییسعلی با اجنبی و انگلیسا روایت میکرد.خالو یگدم رونی میدون جنگ بید و هراسون تو بند باغ پس نخلی بلند کوچه گرفته بید سی اجنبی.!؟

خالو یگدم پریشون بید.از فکر و خیال سرش صد من شده بید.تو همی ال و اوضاع رفت تو فکر صندوق چوبی قدیمی میراث بوا گتتوش.در صندوق که واز کرد وسیل تو صندوق کرد لول تنگی دید.تفنگ با شال سوزی بند پیچ شده بید.تفنگ ورداشت و چند بار ماچش کرد.بعد انگاری سی عده ای سخنرانی میکرد!تو بوتی گفت….ای بنازم قد بالات.هنو بو باروت میدی.انگاری تازه چکنده.شال که واز کرد برنو برق میزد.چند بار بوش کرد و گفت…بو دس رییس میدی!ای بنازمت.خطا نمی رفتی.یراس تو پیشونی هندی مزدور و اجنبی شلال سینش وغرق خینش میکردی.رفیق بیدی با رییس علی.خالو تفنگ برنو تو شال پیچوند ودرصندوق بس وسرروتفنگ و صندوق سالی پنجاه سال رفت پی سوارون و میدون جنگ…..

او شو بارون ریزی می بارید و خالو تا سحر صبی تو درازی باغسون و مسیله و خور خان گلهلو پریشون می گشت و با دیربونی که تو دس داشت ایل و اوول پی جور فرنگی بید…خالو دندون کرچک میکرد سی فرنگی و مزدوری هندی که پادریویی با ناوچه و غراب جنگی لنگر انداخته تا با ماشووی میدافی خوشو بر ولات برسونن!تو خیال خوش پس نخلی بلند کوچه کرده بید و تو بوتی می گفت…..اینا چه فکر کردن؟خیال تجاوز دارین؟ما تنگسیریم.سر فدای خاک پاک ایران .خیال چپلی تو سر دارین.سینتو شلال خین میکنیم.از تیر رس محالن محالن بسلامت بچکین؟!برنو خوب مث مشقل سیلاغتو میکنه. تا تفنگ برنو ری کولمن یکی از شما سالم نمی مونین.
اوشو خالو تااذون صبح با خوش و برنو تو دسش ورار میکرد.

پیکاب تو راسه ناله میداد و پیش میرفت.تو راه برابر باغ ولات تنگک بید که یهو پیرمردی با صدای گرفته ای شروع به چوشی خوندن کرد و همه رونی ایمام رضا کرد .با صدای صلوات و نسیم خوش باغسون پیش می رفت هل بندر.ازبرج رفت تا خوشو رسوندن قهوه خونه باغ زهرا….همه خورد و خسه از خرابی جاده از پیکاب پیاده شدن و رفتن داخل قهوه خونه.عامو پیرمرد وختی با فرقی قیلون دید دل خوش داد ایتکان کمر باریک چوی تازه دم خورد و پرسون پرسون رفت تا امامزاده .زیارتی کردوهرچه تو دلش بید سی خالو حسین گفت…..
سلام به تکسوار میدون جنگ.
سلام به تو بلند بالا…رفیق وفادار ریسعلی دلواری.بنازمتو….
یادش بخیر.شیر میدون جنگ با اجنبی..بووا همیچی سیم تعریف کرده.روحتو شاد و نومتو تا دنیا دنیان سرزبون اهل بندرن و دنیان کارتون کارسونن.هنوز صدای ناله فرنگی از تو دریا همری موج بر میا….ومشنویم.
حالا دیگه خالو تنگسیر خوش رسوند جفره از تو باغ و حاصل خوش رسوند چهل پله کر دریا..‌…دریا طیفونی بید.وختی سیری با دریا حرف زد و درد دل کرد…افتو رو دریا نظاره گر آواز امواج ونیمه دریادلا بید که رونی ولات شد…..

یگدم پیرمرد همری قصه بی بی رونِ بید و خیال میکرد تنگسیری که برنو ری کولش سوار اسپ سرکشی همری رئیس علی اجنبی هی میکرد و یکی یکی شلال خین روخاک مسیله غلتشو میداد خوشن.چه شو سنگینی بید سی عامو پیرمرد تنگسیر!؟
خالو حالا دیگه کر راسه برابر ولات همیطور که شال سوزی که تفنگ برنو بند پیچ شده بیدو بغلش گرفته بید.انتظار پیکابی بید که میاد و مسافرا میرسونه بندر سی کارسازی.
وختی پیکاب زیر بارون خولیس برابر زیارتگاه ولات ترمز کرد همری اهل ولات سوار شد ورونی بندر شدن…..

مخلص….شو سردی بید و همری قصه بی بی همه اهل خونه پیرمرد تنگسیر دونگ کوه و باغسون ودشت و دریا بید وهر یکی یه گوشی خونه خوسیده بیدن پیرمرد برنو که لای شال سوزی بند پیچ بید تو بغلش رو صندوق نهاده بید وسرش رو شال و تفنگ همیطور که چهار زانو نشسه بید بنظر خوو بید و با صدی بلند و تو بوتی تو صف جنگجو ها همراه رییس علی اجنبی هی میکرد و یکی یکی شلال خین روخاک مسیله وساحل دریا می انداختنشو .با صدای اذون صبح عیالش و بی بی بیدار شدن وعیال پیرمرد که ترس تمام وجودش گرفته بید از سر و صدای مردش که از جنگ و رییسعلی و اجنبی میگفت و خولیس اشک بید.بونگش زد و پیرمرد تنگسیر که ترس تمام وجودش گرفته بید،از خو بیدار شد…..عیالش که تعجب کرده بید،گفت خونه رو سر نهادی چتن چه شده؟وختی دهن واز کرد و همیطور که رفته بید پس سریکه تعریف کرد و زن و مردی هراسون چیش تو چیش هم سیل هم میکردن وبا تعجب رفتن که وضو بگیرن و نماز صبح بخونن. حالا دیگه فضای خونه پیرمرد تنگسیر بو عطر آیه های قرآنی میداد وخورشید آروم طلوع میکرد و ولات لیت میکرد……..

پایان….قصه.امیدوارم مورد پسندتو قرار گرفته باشه.

  • منبع خبر : نصیر بوشهر