فیدوس غراب از تو خور غرابی بلندن صدی سلسله لنگر غراب که هریه میشه تو خور غرابی.شنیده میشه.و اما جنب و جوش موزیری ها تو قهوه خونه مسلم همه از تو دروازه میشون و میبینن.لنگر هبیس،جابل جابل کن سی خور غرابی تا تابوک غراب کنیم. هوا گرم بید.هوا تپ کرده بید.توسون با نم وشرجی درو […]

فیدوس غراب از تو خور غرابی بلندن صدی سلسله لنگر غراب که هریه میشه تو خور غرابی.شنیده میشه.و اما جنب و جوش موزیری ها تو قهوه خونه مسلم همه از تو دروازه میشون و میبینن.لنگر هبیس،جابل جابل کن سی خور غرابی تا تابوک غراب کنیم.

هوا گرم بید.هوا تپ کرده بید.توسون با نم وشرجی درو دروازه خولیس شده بید.
تو ای گرما دل شیر می خواد که تشاله مجرا بده سی غراب و موزیری از پله کرکابی بالا بره و تو خن غراب یاری سر هوک بزنه و با با صدی رسا غاره بده و بگه هریه و هُبیس.هُبیس اوسو گنگومن از سر خن دستور بده هریه وهُبیس بگه و کالا سالم رو اسکله جا بگیره…
اوروز دروازه از دس گرما خلوت بید.تو قهوه خونه مسلم اهل دریا وکار موزیری جمعشون جمع بیدو سی هم نقل سفر دریا و خاطرات غراب تعریف میکردن.قصه جهازی که شهان بار پنبه که شلیف شلیف بصورت عدل پنبه.بید و نصف شو غرق میشه و جسد یه نفر هم بر نمیرسه. خدا رحمتشو کنه .

او روز دروازه چکنه بید از نم و شرجی.
یوسفو از در چوبی و دولنگه تجارتخونه پا تو کیچه نهاد و از تو کیچه پس کیچه های تنگ میگذشت و از زیر طاق رد شد و یراس رفت تودروازه که خوش برسونه قهوه خونه و خبر اومدن غراب سی اهل دریا و موزیری ها بگه.
یوسفو از در حفیظ که در اومد معلوم بید که غراب تو خور غرابی لنگر انداخته،یوسفو که سینه چاک می رفت هل دروازه تا خوش برسونه تو قهوه خونه تو کیچه عباسعلی که رسید در زیارتگاه چند بار ماچ کرد و با صدی تو بوتی گفت الهی به امید تو.هنوز نوش کیچه حاج رییس نرسیده بید که تو نوش کیچه عبدو با یقه واز خولیس عرق اومد طرفش جمبش ویسید و سیش گفت.
یوسف بووا خبری نی ؟یوسفو چیش تو چیشش گفت چه خبری باشه ارباب؟
عبدو گفت ،غراب میگم .
یوسفو با خوشروی گفت .بله ارباب.آغا عبدی.سحر صبی استریک تو خور لنگر میندازه.
هوی میرم قهوه خونه خبر بدم تا سرهنگ گنگش آماده کنه.عبدو با رضایت مندی گفت.
یوسف می چنتا خن داره .؟گنگ زیاد میخواد ؟راسی درک داره یا کرن؟
یوسفو با فیس و تکبر بادی تو بوتش انداخت وگفت.مو میگم استریک.تو میگی درک؟می غراب خلهچی هندین؟کرن کرن داره.چهار تا خن.بله بووا.
وختی روافتادن یوسفو قصد کرده بید که اول بره دروازه و دکون پالوده فروشی حیدرک وکاسیه گتی پالوده با اوولیمو بخوره و سرحال پا تو قهوه خونه بیله.تو کیچی خونی طبیب عبدو رفت هل بازار عطارا و یوسفو نفس راحتی کشید واز هم جداشدن.او روز گرما هفکه میداد و دندون کرچک میکرد سی در و دروازه و جتی و دریا و غراب.قلب الاسد و کار تشاله وتلاش موزیری.

یوسفو از دکون پالوده فروشی حیدرک در اومد و همیطو که دهنش ملچ مولوچ میرد و اوو دهنش که حالا دیگه ترش مزه بید قیت میداد .کِیفش کوک بید که پا تو قهوه خونه نهاد و سلام کرد و همه با رضایت و خوشحالی جواب سلامش دادن.
یوسفو دهن واز کرد و گفت چهار خن ورو سر خن کرن.یاالله آماده باشین .صب گاه دفرا بیشین سی برد غراب.جهاز حسن شیخو و حیدر آردی بارشمارها و سوپروایزر وگنگ می رسونن برد غراب.غراب استیریکن تجاری سی کویت هم داره تو خن سینه.موزیری ها سیل هم کردن ویوسفو گفت .بار مردم سالم تحویل اسکله بشه.علی یارتو.
قهوه خونه بعد حرفوی یوسفو خلوت میشد.همه راضی و خوشنود کار غراب حساب چوی قیلون میدادن وخدا حافظی مکردن.حالا دیگه فقط صدی چلیق چلیق پنکه سفقی قهوه خونه ترنم غالب بید.
اوروز هوا با چل چل باد شمال که زور میخورد بررو میشد.رودریا تو خور سلطانی صدی انجین جهازی تشاله بر شنیده میشد.

واما یه خاطره از کار تشاله.
یه روزی که خن غراب نُرویژی تموم شد.خن پر چهار چوب زیر صندوقها مونده بید.پسین که کار تنتو شدعامو مسلم چهار تا چهارچوب ری کولش از پله آهنی خن غراب بالا میومد که مردکی فرنگی با کلام خوشو چیزی گفت.عامو مسلم متوجه نشد.بین پله و سرخن بید که صداش بالاتر برد که عامو مسلم سیلش کرد و گفت نفست بگیره چتن؟می مال مونن؟مال سرگنگن برو گم بشو. یهو سوپروایزر چیزی سیش گفت و همیچی به خیر و خوشی تموم شد.بعد که رو دک غراب پا نهاد سیل فرنگی کرد وسیش گفت ایسه اهمپت؟!

  • نویسنده : منصور بهرامی
  • منبع خبر : نصیر بوشهر