آسمون صاف وآبی با ستاره ها چراغبونی کرده بید .هوا تب کرده بید و دریا خوار با بچه موجا که رو بر بازی میکردن. کیچه های بندر خلوت ودم کرده بید و بو سخاوتمندی و غریب نوازی مردم دریا دل بندر با نم و شرجی رو دیوار خونه ها نقش بسه بید. دِر خونی ناخدا […]

آسمون صاف وآبی با ستاره ها چراغبونی کرده بید .هوا تب کرده بید و دریا خوار با بچه موجا که رو بر بازی میکردن. کیچه های بندر خلوت ودم کرده بید و بو سخاوتمندی و غریب نوازی مردم دریا دل بندر با نم و شرجی رو دیوار خونه ها نقش بسه بید.
دِر خونی ناخدا زار عیوض چهار طاق واز بید.
زار عیوض مثل عابدی رازدار،مث مرد تنها وغمدار ،میون مرگ و زندگی،تو فکر و خیال زندگیش بید که چه سخت میگذره!از تشنگی حلقش خشک شده بید.

زار عیوض از فکر کلام تو دهنش ماسیده بید.حلقش بد مزه و سرس سنگینی میکرد.چیشاش تار میدید.همی طور که قرص ماه تو آسمون جا خوش میکرد تا بندر زیر بارون نور قشنگ خوش ،دریا مث روز لیت کنه.عیالش همری ستاره ها که یکی یکی تجه میزدن رو فرش آسمون ودریا ستاره بارون میکرد.گوشه ای نشسه بید و حنا درس میکرد. او تو فکر و خیال عروسیش تودلش می سوخت و می ساخت.تو کاسه حنا انگاری ستاره ها تو لابلای خمیر حنا مخلوط می شدن. دخترس که دوتا بریده تو دسش رفت جلو بره نذری جهاز رو زمین رخت و تکه تکه میکرد و جلوش میرخت.اومد طرف دیش که حنا تو کاسه ایل و اوول میکرد .سی دخترش گفت.ماشاالله چقه بلند بالا شدی. ماشاالله.نمک.خوش بحال عبدی.دخترش با دلخوشی و رضایت زانو زد و کر دیش نشس.ممنون قربون دلت عزیزم.حالا دیگه زار عیوض تو فکر جهاز و سفر و گلاته بید و عیالش و دخترش تو خیال خوش عروسی یدونه دخترش بید وختی که ناخدا جهاز تحویل دریا بده و دختر بالا بلندش تو حجله دومادی عبدو.حالا دیگه عبدی انتر پنتر جهز ناخدا بید.تو ای شو خیال انگیز و پر خاطره همه اهل محله و قوم و خیش خوشو می رسوندن تو خونی ناخدا عیوض.همه رو مهتابی نشسه بیدن تا وختی که همری ناخدا رونی دریا بشن سی هله مالی و کمک سی راگی کردن بوم عیوض.حالا دیگه عیالش همری دخترش تو اطاقی که تو سر چهار دری درقبله ای میخوره هو شربت درس میکردن وچوی تازه دم توقوری کر تش منقل سی وختش که ناخدا دستورش بده.
صدی چووشی و بیت خونی ونی جفتی تو گوش دخترش وینگه میداد.تو بهر شووی بید که دسش تو دس عبدی میره خونی بخت.چقه تو آسمون پی جور ستاره بختش بید.

حالا دیگه تو اطاقی که تو سر اطاق در قبله ای بید.مثل قلندر خونه مجت و سریدان جهاز جوی ماچله خونه و منقل وقوری چینی گلدار .کنار تش منقل که هوی دم ویومد دید سفیدی از دهنه قوری پل پیچ می خورد و مثل مار زور و دور میخورد رو سفق چوبی خونه بین چندلا پهن میشد و بوی عطر خوش چوی فر بید تو اطاق.مردا دور ناخدا و دوتااز زنی همسایه جمب عیال نا خدا و دخترش گرم تعریف بیدن.
یکی از زنا کل خاتون خوش کلومی از جریان گلشو و بچش رحیمو میگفت.تا دهن واز کرد و گفت گلشو مو نمیفهموم رو چش مینازه که سی رحیم ما ناز میکنه رفتیم خواسگاریش نعچک اورده.حالا دارم سی دیش و گلشو خوش.می خواد چه کنه ؟
تا حرفش تموم شد و نفس تازه کرد که تعریف کنه که یهو کل سلمان صداش بلند کرد و گفت بر محمد و آل محمد صلوات.همه صلوات فرستادن و چیل کردن کل خاتون ول شد.عیال ناخدا کلامش برد. طرف راگی کردن بوم ناخدا……

ها بله .ولی کل خاتون ولکن نبیدهمیطور که گردن قیلون تو دس گرفته بید ومک قیلون میزد.هوفکی دید ازدهنش پهن کرد تو فضای خونه و نی قیلون زیر گردن نهاد و گفت.حالا بگو بچم چشن که ناز میکنی و میگی رحیم مث کوکامن.ای چه حرفین که میزنی؟بگو تو دلم نمیره.
تو همی ال و اوضا بید که عبدی اومد تو قاب در ویسید و سلام کرد و گفت .دی …ناخدا میگه یه سینی چوی بیار.یالا علی بگو.
تو اطاق مجلسی ناخدا از قاب در سیل آسمون میکرد و پی جور ماه بید که برن هل دریا سی راگی کردن بومِش.
حالا دیگه پاسی از شو گذشته بید که ماه مهتو کرده بید و دریا لیت کرده بید.همه رونی کر دریا شدن.تو راه پشت قصابخونه رسیده بیدن که ناخدا گفت.وقتی ماه مهتو میکنه دریا چه با صفا میشه.همسایشو گفت از بس قشنگ میشه.بوم تو حجله لیت کرده دریا از نور خوشرنگ ماه انتظار بانگ هله مالی اهل محله که بوم وصلت بدن با دریا و راگی بشه.رو بر زنا حنا تو سینه بوم میکشن و شربت دس اونی که تشنه ازهله مالی گفتن هسن.
از همه خوشحالتر عبدی بچی ناخدان..یهو کل خاتون دهن واز کرد و گفت بوم راگی شد بعدش نوبت عبدین که ناخدا دس زنش بیله تو دس عبدی تا برن سرخونه و کاشونه خوشو.زنا همه گفتن ایشاالله….عجب شوی بید شو مهتاب ماه….حالا دیگه زنا رونی خونه شدن وناخدا و عبدی و اهل محل گرفتار رو گسل لنگر بوم میزدن تا جابل دریا کنه و آماده مجرا سی سفر غبه…

  • نویسنده : منصور بهرامی
  • منبع خبر : نصیر بوشهر