همیشه به خودم می گفتم عاقبت کار من به کجا ختم می شود.این تعداد جمعیت از کجا آمده؟ خیلی از آنها برای ما ناشناخته بودند.حدود ۳۰ الی ۴۰ نفر بودند.یک بُر (دسته) سینه زنی می شدند.سادگی و یکرنگی بوشهری ها با مهمان نوازی شیرازی ها گره خورده بود.این پیوند مبارک و خوش یمن بود.رابطه های […]

همیشه به خودم می گفتم عاقبت کار من به کجا ختم می شود.این تعداد جمعیت از کجا آمده؟ خیلی از آنها برای ما ناشناخته بودند.حدود ۳۰ الی ۴۰ نفر بودند.یک بُر (دسته) سینه زنی می شدند.سادگی و یکرنگی بوشهری ها با مهمان نوازی شیرازی ها گره خورده بود.این پیوند مبارک و خوش یمن بود.رابطه های معنوی،مردم یک سرزمین را به هم نزدیک می سازد و بذر محبت در دلها می پاشد تا به هم عشق ورزیند و بهتر زندگی کنند.دوستان زیادی نصیب ما شده بود و ما این دوستی ها را به فال نیک می گرفتیم ولی متاسفانه از مخمصه و گرفتاری که نصیبم شده بود نگران بودم و رنج می لردم.تعدادی از خانم ها که از دوستان مادر آذر و همسر مشتی عزیز بودند،در حیاط جمع شده بودند.بعضی از آنها روی پله نشسته بودند.یکی از این خانم ها همسر صمد آقای بقال بود که در انتهای کوچه ی ما،اول بازارچه ای که به دروازه شاه دایی ختم می شد،مغازه بقالی داشت.همسر صمد آقا از مادر آذر سوال کرد : این بچو چشه که میخوان آن را به دخیل ببندند؟ نَکنه خُودی نِکِردِه سِکته کِردِه.شُیِدَم(شایدهم) قاطی کِرده؟یکی از زن ها گفت: والو هیشکه نَمدونِه.شاید تصادف کِرده و دور از جون قطع نخاع شده! مادر آذر جواب داد: نه بُوا،بچو سالمه.تصادف کُج بوده؟(کجا بوده)این رسم بوشهری هاست.هرساله برای بچشون نذر می کنند.منکه روی بام بودم صدای آنها شنیدم ومی خواستم به آنها بگویم و داد بزنم که بله خانمها شما کاملا صحیح می فرمایید.سکته خرافات تو مغزم زده و زبونم فلج کرده و امروز هم قطع گلال می شوم!مادر به من گفت: آستین دست راستت بالا بزن.او یک نوار سبزی که یک بالشتکی خیلی کوچک به آن دوخته شده بود به من نشان داد و گفت: باید این دعا هم به بازویت ببندم.من دیگر حوصله ی اعتراض و جنگ و دعوا نداشتم و دیگر نمی خواستم درگیری صورت بگیرد.دعا زیر آستین پیراهنم روی بازوی راستم بسته شد اما از این کارهای مادر دلگیر شده بودم.خیلی ساکت بودم و اشک هایم در چشمانم حلقه زده بودند.مادر نگاه معنی داری به من کرد و از چهره مهربانش معلوم بود که او هم افسرده شده.مادر خیلی خوب متوجه شده بود که فرزندش بسیار از اتفاقاتی که یکی پس از دیگری برایش می افتد،نگران است.هردو ما زانوی غم در بغل گرفته بودیم اما چاره ای نداشتیم.ما اسیر سرنوشتی شده بودیم که خودمان آن را رقم زده بودیم.گویا مادر بیش از من غمگین به نظرمی رسید.اشک هایش از چشم هایش سرازیر می شد. من هم می خواستم به او دلداری دهم.مادر متوجه قضیه شد که من در برابر اوامرش تسلیم هستم.از چمدانش یک کمربند فلزی بیرون آورد که پلاک هایی به آن وصل شده بود.روی پلاک ها چیزهایی نوشته شده بود که من نمی توانستم آنها را بخوانم.مادر به التماس افتاد و گفت: ننه قربونت برم.تا حالا هرچه گفته ام انجام داده ای.این طوق هم به گردنت بینداز! برای چندمین بار مادر مرا نوازش کرد و خشواشم (خوش و بش) می کرد.من برای اینکه رضایت مادر جلب کنم گفتم: سمعا و طاعتا و خفه خون گرفته بودم.من دلم می خواست مادرم را راضی کنم.مادر درحالی که محکم دستانم را گرفته بود،از پله ها سرازیر شدیم.با دیدن ما ، خانم ها شروع به کِل زدن کردند.همسر عمو میشت مهدی،نُقل به طرف ما می انداخت و مادرش خاله فضه که خیلی خسته به نظر می رسید و نمی توانست به درستی کِل بزند. صدای آخر کل هایش مانند صدای خروس قیقه می داد.صلوات های پی در پی شنیده می شد و همگی راهی شاهچراغ شدیم.ظرف حلوایی روی سر زن عزیز سیگاری سنگینی می کرد. پیرزن با زحمت فراوان،هن هن کنان به سختی حرکت می کرد و پاهایش روی قلوه سنگ ها می لرزید.در بقچه ای هم چیزهای دیگر پیچانده بودند که محتویات بقچه برایم معلوم نبود.حرکت جمعیت درست مانند رفتن اهالی عزیز محله خواجه های بوشهر بود که برای سیزده بدر به جوشکن (محل فعلی دانشگاه خلیج فارس) می رفتند.مادر در حالی که مرا زیر چادر خود قایم کرده بود،سر وگردن و شانه هایم مهربانانه نوازش می داد.او از اینکه به آرزوی دیرینه اش می رسید خوشحال بود.بعضی از کاسب های زیر بازارچه از جمله مندسن(محمدحسن) سبزی فروش به مادر،می گفتند: خانم داغشو نبینی.حالا آذر خانم برای ما شده بود رخشان و تهمینه.(خانم بنی اعتماد و خانم میلانی کارگردانان سینما)او مرتب دستورات لازمه صادر می کرد که جمعیت چگونه خودشان را برای زیارت آماده کنند. ادامه دارد.موفق باشید. م.د-۶/۱۱/۹۷

  • نویسنده : محمدرضا دباش
  • منبع خبر : نصیر بوشهر