خاطرات
چه ولاتی مو دارم 19 مرداد 1399
قسمت سی و هشتم تا چهلم

چه ولاتی مو دارم

مادر حوصله ی انجام هیچ کاری نداشت.این چند روز آخر حتی غذای گرم هم درست نمی کرد و به قول خودش ما را به غذای حاضری بسته بود.خودش هم بی اشتها شده بود و کمتر صحبت می کرد و اصلا نمی خندید.گویی دهان مادر مهر و لاک شده بود.آن مهرورزی و مهرطلبی به سکوت محض […]

۱۲ مردادماه در خاطرات ایت الله هاشمی رفسنجانی  از سال ۶۰ تا ۷۶ 13 مرداد 1399

۱۲ مردادماه در خاطرات ایت الله هاشمی رفسنجانی از سال ۶۰ تا ۷۶

۱۲ مرداد در خاطرات آیت الله هاشمی رفسنجانی(ره) سال۶۰⬅️کیانوری‌ و عموئی‌ از حزب‌ توده‌ آمدند. گزارشی‌ از فعالیت‌ ضدانقلابی‌ یک‌ گروه‌کمونیستی‌ به‌ نام‌ اتحادیه‌ کمونیستها و دادن‌ اسلحه‌ به‌ انشعابیون‌ کردستان‌، از دموکراتها برای‌جنگ‌ با آنها و حرکت‌ ضدانقلاب‌ در مرزهای‌ ترکیه‌ با ایران‌ دادند.در شورای‌ عالی‌ دفاع‌ شرکت‌ کردم‌.پیشنهاد فرماندهی‌ غرب‌ را برای‌ آقای‌ […]

چه ولاتی مو دارم 06 تیر 1399
قسمت سی و ششم

چه ولاتی مو دارم

درست و دقیق و موزون در وسط جمع نشسته بودم.همه نگاه ها به من دوخته شده بود.زن ها و دختر های جوان بلوا و قشقرقی به پا کرده بودند.من خیلی تنها بودم.دلم گرفته بود و دلشوره داشتم.من مضحکه این خیمه شب بازی شده بودم.هرچند مهربان مادر از رفتار من رضایت کامل داشت.حالا او به آنچه […]

چه ولاتی مو دارم 20 خرداد 1399
قسمت سی و چهارم

چه ولاتی مو دارم

همیشه به خودم می گفتم عاقبت کار من به کجا ختم می شود.این تعداد جمعیت از کجا آمده؟ خیلی از آنها برای ما ناشناخته بودند.حدود ۳۰ الی ۴۰ نفر بودند.یک بُر (دسته) سینه زنی می شدند.سادگی و یکرنگی بوشهری ها با مهمان نوازی شیرازی ها گره خورده بود.این پیوند مبارک و خوش یمن بود.رابطه های […]

چه ولاتی مو دارم 14 خرداد 1399
قسمت سی وسوم

چه ولاتی مو دارم

مادر چمدانی که به اندازه ی نصف یک جالبوت (قایق) که پر از انواع لباس های تابستانه و زمستانه بود،باز کرد.او ترس این داشت که بچه هایش سرما بخورند و هرچه دستش رفته بود لباس در چمدونش چپانده و به شیراز آورده بود.او همینطور لباس ها را زیر و رو می کرد تا یک پیراهن […]

چه وِلاتی مو دارُم 25 آذر 1398
قسمت بیست و یکم

چه وِلاتی مو دارُم

قهوه خانه برکتک ایستگاه خوبی برا ی استراحت رانندگان بود.ابول بر خود مینازید که به کامیون هایی که شب قبل از بوشهر حرکت کرده بودند،رسیده.من هم برای اینکه به ابول خدمتی کرده باشم،تکه لنگی برداشتم و شیشه و آینه های کامیون را تمیز کردم.رانندگان زیر درختان لم داده بودند و منتظر بودند عمو عسکر قهوه […]