نصیر بوشهر – هلنا سعادتمند – پنجره اتاق را بازکردم تا عطردلنواز آغاز بهار را در این چند روز آخر سال؛ میهمان دلم کنم؛به خیابان نگاه می کنم که ماشینها و عابران با عجله در حال رفت و آمد هستند.. ناگاه صدای انفجار وحشتناکی چهارچوب پنجره رابه شدت تکان می دهد؛کمی آنسوتر دود سیاه و […]

نصیر بوشهر – هلنا سعادتمند – پنجره اتاق را بازکردم تا عطردلنواز آغاز بهار را در این چند روز آخر سال؛ میهمان دلم کنم؛به خیابان نگاه می کنم که ماشینها و عابران با عجله در حال رفت و آمد هستند..
ناگاه صدای انفجار وحشتناکی چهارچوب پنجره رابه شدت تکان می دهد؛کمی آنسوتر دود سیاه و غلیظی به آسمان بلند میشود.
صدای رهگذری را میشنوم که میگوید ترقه بود!
باز چهارشنبه سوری شد و ترقه!
راستی چه دستهائی در کار هستند که آداب و رسوم کهن و زیبای ما ایرانیان اینگونه در پس پرده ای ضخیم از دود و انفجار مخدوش و فراموش شوند؟
این ترقه های لعنتی چینی از کجا وارد میشوند؟
چرا هیچ نیرویی جلوی ورود و فروش و پخش این کالای بد و خطرناک را نمیگیرد؟
دلزده و غمگین پنجره اتاق را میبندم و به یاد روزهای خوش کودکی میافتم!
چرا آنزمان هاهمه چیز قشنگ تر بود؟
چگونه بود که می توانستی بوی عید را از همان روزهای میانی اسفند سربکشی و سرمست شوی!؟
به راستی چه زود دوران خوشی هایمان به پایان می رسند و فقط یادشان با ما میمانند!
آموزگار مشق و تکالیف تعطیلات عید را میداد و ما یادداشت می کردیم؛ دفتر هایی راکه برای نوشتن مشق عید خریده بودیم امضا میکرد. یادش بخیر؛ اول دفتر با خط خوش شروع میکردیم و بعدکه خستگی چیره می شد یاهوس بازیگوشی به سرمان می زد ونوشتن را رها می کردیم و بازیهای کودکانه آغاز می شدند!
مشقهامی ماندند به امیدخدا ؛تا نهایتا در ساعتها وبلکه دقیقه های پایانی تعطیلات باقی تکالیف را تندتند و نامرتب وگاهی هم یک خط در میان می نوشتیم ؛ بعد هم سرزنش های آموزگار در روزهای بعد از تعطیلات …..
آخرین روزسال تحصیلی که مدرسه بودیم؛ دفترهای عید را به همکلاسی ها نشان میدادیم و از خریدهای عید میگفتیم؛ زنگ تعطیل که به صدا در میآمد با عجله به طرف خانه می دویدیم؛میخواستیم خودمان را برای مراسم چهارشنبه سوری آماده کنیم.
بزرگترها تو کوچه ها کُپه کُپه آتش به پا میکردند و بعدهمه از روی کپه ها می پریدیم؛
اون موقع ها مثل الان ماشین و موتور زیاد نبود هر از گاهی هم اگر ماشینی می خواست از خیابان عبور کند ؛ راه باز می کردیم.
بعد هم ذرت بوداده و تخمه بین ما بچه ها تقسیم می شد .
به مادرم فکر میکنم که قبل از غروب چهارشنبه سوری آبی را که برادرانم از دریا آورده بودند ؛ چهار گوشه حیاط میریخت و کوزه ای می شکست و دعای سلامتی میخواند؛
میگفت اینها از رسمهای قدیم هستند برای سلامتی و زیادشدن رزق و روزی.
رسمها و باورهایی که سینه به سینه نقل شده و به ما رسیده؛ پس چرا امروز این رسم زیبا و کهن بازیچه دست کسانی شده که با صدای دلخراش انفجار ترقه ها این یادگار زیبای نیاکان شریفمان را از میان می برند ؟
از کجا حمایت میشوند؟
فکرم بدجوری مشغول و درگیر شده!
استکانی چای برای خودم می ریزم؛ از یادآوری خاطرات گذشته لبخندی بر لبانم مینشیند؛
گوشی را برمیدارم باید به بچه ها بگویم چهارشنبه سوری وعده دیدار کجاست.
ما می ایستیم تا این رسم زیبا بماند…

  • نویسنده : فاطمه سعادتمند (هلنا)
  • منبع خبر : نصیر بوشهر